غزل شمارهٔ ۴۸۵
سحر رسید ز غیبم بکوش هوش سروش که خیز و از لب ما باده طهور بنوش از آن سروش شدم مست و بیخود افتادم شراب تا چه کند چون سروش برد از هوش گذاشتم تن و با پای جان روانه شدم روان روان شد و ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
سحر رسید ز غیبم بکوش هوش سروش که خیز و از لب ما باده طهور بنوش از آن سروش شدم مست و بیخود افتادم شراب تا چه کند چون سروش برد از هوش گذاشتم تن و با پای جان روانه شدم روان روان شد و ...
آمد خیالش دوشم در آغوش بگرفت تنگم رفتم من از هوش هشیار گشتم دیدم جمالی کز دیدنش عقل گشت مدهوش گفتم میم ده تا مست گردم گفتا که پیش آیی از لبم نوش چون پیش رفتم تا گیرمش لب لب ناگرفته...
دل برد از من ترک قباپوش بسته کمر من در خیل هندوش از حد چو بگذشت ایام هجرش در خفیه رفتم تا بر سر کوش گفتم وصالت گفتا رخ دوست تا وقتش آید اکنون تو میکوش گفتم نگاهی گفتا که زود است چن...
بتی از دور اگر بینی مرو پیش که من دیدم سزای خویش از خویش بکوی دلبری افتد گذارت بهر دو دست گیر ای دل سر خویش در آن کو صد بلا می آید از پس در آن کو صد خطر میخیزد از پیش شود تن زار و ...
چو جان ز قدس سرازیر گشت با دلریش که تا سفر کند از خویشتن بخود در خویش فتاد در ظلمات ثلاث و حیران شد نه راه پیش نه پس داشت ماند در تشویش ز حادثات و نوایب به بر و بحر افتاد بلند و پس...
تو و آرام و پخته کاری ها من و خامی و بی قراری ها پرسشم گر به خاطرت گذرد دل بیمار و جان سپاری ها غیر را روزهای عیش و طرب من و شب های تار و زاری ها بی نکویی چه بر سرش آمد کو مراعات ح...
ای که میجویی برون از خویشتن دلدار خویش در درون جان توست از خویشتن جو یار خویش پرده دلدار تو جویای دلدار تو است جستجو بگذار تا بینی رخ دلدار خویش گر نداری تو بصر وام کن از وی بصر تا...
عالم چو خاتمیست که این است عشق قص از قصه است قصه عشق احسن القصص حق در کلام خویش بآیات مستبین در شأن عشق و رتبه عالیش کرد نص ارواح ما ز عالم قدسست و کان عشق محبوس در بدن شده کالطیر ...
عبرت بگیر ای دل ازین دهر پر غصص ز احوال انبیا و سلاطین شنو قصص بنگر چها ز قوم کشیدند انبیا بس جرعهای خون که کشیدند از غصص حق کرد بر خواص مو کل بلای خویش قسمت زیاده داده کسی را که ب...
عشق دردیست از خزانه خاص عشق را کی دهند جز بخواص جهد کن تا ز اهل عشق شوی که به جز عشق نیست راه خلاص گر فلاطونی و نداری عشق عامی عامی نه ز خواص عمر بی عشق اگر گذشت ترا اوفتادی ولات ح...
توشه عام و بنده بنده خاص خدمتت را غلام با اخلاص گر نوازیم از خواص شوم ور کشی در غمم ز خاص الخاص هر که در چون تو شاهدی دل بست تا سر و جان بتاخت نیست خلاص دو جهان شد مسخر حکمت تا که ...
بر جمال تو هست خالت نص خط بود نیز بر کمالت نص نزد بینا دو شاهد عدلند خال و خط هر دو بر جمالت نص شاهد خط شود چو شاهد روز خال کتمان کند بحالت نص نزد قاضی شود شهادت رد محو گردد ز خط و...
سمآء الناس المعشاق ارض لهم فی ارضهم طی و فرض سماء العاشقین ذات طی و للناس لها طول و عرض فلو للناس فی الغد فیض ارض لنا فی قبضه الیوم ارض و ارض العشق فیحاء عجیب ففی الطی لها طول و عر...
غم با دلت آشناست ای فیض جانت هدف بلاست ای فیض هر درد و غمی که روز و شب زاد بر جان و دلت قضاست ای فیض هر فتنه که از سپهر آید اندر سر تست جایش ای فیض خم و دردی که از حبیبت بی مرهم و ...
عمر تو همه هباست ای فیض درد دینت کجاست ای فیض بهر دنیا مباش غمناک تا در نگری فناست ای فیض روی دل ازینجهان بگردان بنگر که چه در قفاست ای فیض خود میدانی که در قیامت ز آشوب و بلا چهاس...
عشقت ره و رهنماست ای فیض جز عشق رهی کجاست ای فیض در عشق به بین جمال مقصود عشق آینه خداست ای فیض جان و دل ما بعشق باقیست عشق آب حیات ماست ای فیض هم در ره عشق کان شادیست غمهای دگر بل...
علم رسمی از کجا عرفان کجا دانش فکری کجا وجدان کجا عشق را با عقل نسبت کی توان شاه فرمان ده کجا دربان کجا دوست را داد او نشان دید این عیان کو نشان و دیدن جانان کجا کی بجانان میرسد بی...
پژمرده شد دل ز آلودگی ها کاری نکردم ز افسردگی ها دل برد از من گه این و گه آن عمرم هبا شد از سادگی ها هرچند شستم دامان تقوی زایل نگردید آلودگی ها از پا فتادم و از غم نرستم نگرفت دست...
ای رهنمای گم شدگان اهدنا الصراط وی چشم راه روان اهدنا الصراط در دوزخ هوا و هوس مانده ایم زار گم کرده ایم راه جنان اهدنا الصراط بگذشت عمر در لعب و لهو بی خودی شاید تدارکی بتوان اهدن...
سوی ما می کنی نگه به غلط دل ما می بری ز ره به غلط با دلم لطف اگر کنی سهلست می کند آدمی گنه به غلط رغم من سوی غیر می نگری دل من می کنی سیه به غلط گر مرا دیگری ز کوچه مقصود نگه خود م...
غیر عشق رخ دلدار غلط بود غلط هرچه کردیم جز این کار غلط بود غلط هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا جز حدیث لب دلدار غلط بود غلط کاش اول شدمی از دو جهان بیگانه آشنایی به جز آن یار غلط ...
حرف بیگانگی یار غلط بود غلط سخن دوری و آزار غلط بود غلط آشنا بود وفادار و به دل ها نزدیک غیر این در حق آن یار غلط بود غلط راست آن بود که مستان غمش می گفتند سخن مردم هشیار غلط بود غ...
روی دل سوی هوا کردم غلط جاده در راه خدا کردم غلط چشم عقلم بود و بستم کاشگی کور بودم از عما کردم غلط یا گمان بردم هوا هم رهبریست رهزنی را رهنما کردم غلط دل نمیبایست بستن در هوا دل چ...
اهل دنیا را ز جان کندن چه حظ از عنای جان و برنج تن چه حظ مرگ را نشناختن تا وقت مرگ غافلان را از چنین مردن چه حظ سعی کردن بهر دنیا روز و شب ناگهانی مردن و ماندن چه حظ خواجه را از جم...