غزل شمارهٔ ۵۰۶
بی دلانرا از نکو رویان چه حظ زآفت دین و بلای جان چه حظ زاهدان را چون ز خوبان بهره نیست از دل ایشانرا چه سود از جان چه حظ شاهدان را از جمال خود چه ذوق عاشقانرا از غم اینان چه حظ چون...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
بی دلانرا از نکو رویان چه حظ زآفت دین و بلای جان چه حظ زاهدان را چون ز خوبان بهره نیست از دل ایشانرا چه سود از جان چه حظ شاهدان را از جمال خود چه ذوق عاشقانرا از غم اینان چه حظ چون...
ای یار مخوان ز اشعار الا غزل حافظ اشعار بود بیکار الا غزل حافظ در شعر بزرگان جمع کم یابی تو این هر دو لطف سخن و اسرار الا غزل حافظ استاد غزل سعدیست نزد همه کس لیکن دل را نکند بیدار...
هر آنکه سوی تو آمد شد از فنا محفوظ بزیر سایه لطفت شد از بلا محفوظ ز خوف و حزن پناهیست کعبه وصلت درین پناه بود جان زهر عنا محفوظ اشاره ایست ز ابرو و چشم و تیر و کمان که تا بما نگریز...
خورشید رویی گردید طالع دردم نهان شد چون برق لامع گر ایستادی آتش فنادی هم در مدارس هم در صوامع آنرا که دیدش طالع قوی بود وانکو ندیدش از ضعف طالع این ماه رویان کم رو نمایند آنماه چرخ...
نکردیم کاری درین بندگی ها ندیدیم خیری از این زندگی ها از این زندگی ها نشد کام حاصل درین بندگی هاست شرمندگی ها بیا عشق ویران کن صبر و طاقت که آسوده گردیم ز آسودگی ها اگر هست خیری در...
نحم خیالت گردد چو طالع در چرخ آیند اهل صوامع رو مینماید دل می رباید لیکن نپاید چون برق لامع آن هم بوقتی بر نیک بختی کو کرده باشد رفع موانع گه دل رباید گه جان فزاید گه غم زداید دارد...
مطرب عمر این سراید در سماع میروم ای عیش جویان الوداع هر کرا باز است گوش هوش جان میکند این نغمه از عمر استماع هر که او زین نغمه باشد بهره ور باشدش از زندگانی انتفاع جان من در کارساز...
یار بما نظر نکرد صبر و شکیب را وداع ناله ما اثر نکرد صبر و شکیب را وداع یار نظر نمیکند ناله اثر نمیکند غصه سفر نمیکند صبر و شکیب را وداع یار زما کرانه کرد شرم و حیا بهانه کرد صبر م...
بر سر خسته ات بیا دم نزع تا ترا سر نهم بپا دم نزع تا که جانرا بپایت افشانم قدمی رنجه کن بیا دم نزع زندگی را ز سر دگر گیرم پرسشی گر کنی مرا دم نزع آرزوی دل آن بود ای جان که به بینم ...
ایاک ادعوا انت السمیع ایاک ارجوا انت الشفیع همت بلندم کوتاه دستم انت الرفیع انت المنیع هر جا کنم رو روی تو بینم بالا و پستی انت الوسیع یا من احاط بکل شیء والکل احصی انت الجمیع دنیا...
عشق بر اکوان محیطست و وسیع عشق در عالم مطاع است و مطیع عشق در دلها حیاتست و روان عشق در سرها سماع است و سمیع عشق در مردان حق آیینه است مینماید پرتو حسن منیع عشق در سالک رهست و راهب...
هرکه جا داد او رسوم اهل دنیا در دماغ از شراب خون دل هر دم کشد چندین ایاغ آنکه بار ننگ و عار ابلهان گیرد بدوش او الاغ است او الاغ است او الاغ است او الاغ دل چو پر شد از غم دنیا نمان...
جان اسیر محنت و غم دل قرین درد و داغ بیدماغم بیدماغم بیدماغم بیدماغ میشود از قصه خون وز دیده می آید برون لحظه لحظه میخورم از خون دل چندین ایاغ در درونم لاله هست و گل ز یمن داغها وز...
ز عشق تو نرهیدم که گفت رست دروغ چرا کنند چنین تهمتی بدست دروغ که گفت دل بسر زلف دیگری بستم خداش در نگشاید چنانکه بست دروغ که گفت با دیگری بود مست و می در دست کجا و کی دیگری که چه م...
هر چه نبود سخن یار دروغ است دروغ جز حدیث لب دلدار دروغ است دروغ یار آنست که او با تو بود در همه حال گوید ار غیر منم یار دروغ است دروغ هیچکس را بجهان نیست جز او غمخواری حرف غمخواری ...
این چه چشمست و چه ابرو و چه لب این چه قدست و چه رفتار عجب این چه خطست و چه خالست و چه حسن این چه تمکین چه جا و چه ادب هر یکی از دگری شیرین تر لب و دندان و دهان و غبغب جلوه هایت همه...
هی نیاری بر زبان حرف دروغ حیف باشد زان دهان حرف دروغ من چو با تو راستم تو راست باش تا نباشد در میان حرف دروغ آن اشارات دروغینت بس است نیست حاجت در میان حرف دروغ نکته باریک گویم عذر...
گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغ نه روزگار بماند و نه روزگار دریغ برفت عمر بافسانه و فسون افسوس گذشت وقت به بیهوده و خسار دریغ نکرده ام همه عمر یک عمل حاصل نبوده ام نفسی با تو هوشیار...
بهرزه شیفته شد دل بهر خیال دریغ نبرد ره بتماشای آن جمال دریغ بسوی عشق حقیقی نیافتیم رهی فدای دوست نکردیم عمر و مال دریغ ببوم سینه نکشتیم تخم مهر و وفا نخورد هیچ دل ما غم مآل دریغ خ...
ز عشق جوی کرامت ز عشق جوی شرف بغیر عشق نباشد رهی بهیچ طرف بغیر عشق مکن هیچ کار اگر بکنی غرامتست و ندامت تحسر است واسف بعشق کوش که فخر است عشق مردانرا مفاخران نرسد شان بغیر عشق صلف ...
ای که با ما وعده ها کردی خلاف از وفا و عهد و پیمانت ملاف وعده های تو دروغ اندر دروغ لافهای تو گزاف اندر اندر گزاف چند غم را سر بجان من دهی در دل من بهر غم سازی مصاف چند غم در دور م...
در دل تنگم خموشی می کند انبار حرف محرمی کو تا بگویم اندک از بسیار حرف حرف های پخته سنجیده دارم در درون گر به نطق آیم توانم گفت صد طومار حرف محرمی خواهم که دریابد به حدس صایبش از لب...
جز خدا را بندگی حیفست حیف بی غم او زندگی حیفست حیف درغمش در خلد عشرت چون کنم ماندگی از بندگی حیفست حیف جز بدرگاه رفیعش سر منه بهر غیر افکندگی حیفست حیف سر ز عشق و دل ز غم خالی مکن ...
فدای دوست نکردیم جان و دل صد حیف ز اختیاز نرستیم ز آب و گل صد حیف ز عشق حق نزدیم آتشی بجان نفسی همیشه ز آتش دیویم مشتعل صد حیف بکام دوست نبودیم یکنفس صد آه رسید دشمن آخر بکام دل صد...