غزل شمارهٔ ۷۲۲
گاه شود جلوه گر مهر رخش در کسان صوفی از آن در هواش چرخ زند ذره سان گفت نبی اطلبوا جاحتکم عندهم قبله ما زانسبب گشت وجوه خسان زاهد کی خیره سر منع کند از نظر چشم ندارد مگر آه از این ن...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
گاه شود جلوه گر مهر رخش در کسان صوفی از آن در هواش چرخ زند ذره سان گفت نبی اطلبوا جاحتکم عندهم قبله ما زانسبب گشت وجوه خسان زاهد کی خیره سر منع کند از نظر چشم ندارد مگر آه از این ن...
ای باد صبا سلام یاران برسان شرح غم ما بغمگساران برسان گر صبحدمی بشهریاران گذری از ما خبری بشهریاران برسان درد دل ما بگوی هم دردان را راز دل ما به رازداران برسان شوق کهن و تازه ما ع...
در سرم عشق تو ای یار همانست همان در دلم حسرت دیدار همانست همان شعله آتش سودای تو در سر باقیست دل سوزان شرربار همانست همان غم و اندوه فراق تو همانست که بود زاری دیده خونبار همانست ه...
گذر کن ای صبا در کوی جانان ببر از من پیامی سوی جانان دلم را تازه کن یعنی بیاور نسیمی جانفزا از کوی جانان سر شوریده دارم چو مجنون دل آشفته چون موی جانان پریشان خاطرم خواهم نسیمی از ...
چشم جانرا ضیاست این دیوان گل باغ خداست این دیوان رنگ جانان و بوی جان دارد گلستان لقاست این دیوان دل و جانرا دهد حیات ابد نوش آب بقاست این دیوان اهل دل زین قدح قدح نوشند شربت جانفزا...
تا چند بر باطل نهی ایدل مدار خویشتن یکبار خود را یاد کن در روزگار خویشتن از راه دوری آمدی هم راه دوری میروی زآغاز کار خود به بین انجام کار خویشتن حق را بجو از راه دین و ز شرع خیر ا...
منگر تو در روی بتان بهر هوای خویشتن در آتش سوزان مرو ای دل بپای خویشتن هرگو دلش از دشت برد مهر بتان سنگدل در دوزخ نقد اوفتاد دید او جزای خویشتن با عشق خوبان خو مکن جز جانب حق رو مک...
به نثر اگر چه توان گوهر سخن سفتن ولی به نظم بود خوشنما سخن گفتن لباس حرف چه پوشید شاهد معنی بود چو موزون خوشتر بود پذیرفتن اگر چه نثر گره میگشاید از دل نیز غبار غم بغزل میتوان ز دل...
یک نظر مستانه کردی عاقبت عقل را دیوانه کردی عاقبت با غم خود آشنا کردی مرا از خودم بیگانه کردی عاقبت در دل من گنج خود کردی نهان جای در ویرانه کردی عاقبت سوختی در شمع رویت جان من چار...
با دل من جلو گلزار میگوید سخن صد زبان بگشوده از یک یار میگوید سخن بنگرید ای عاشقان بوی من و رنگ مرا بو ز زلف و رنگ از رخسار میگوید سخن گل گشوده دفتری تا بنگرد اوراق را عندلیب از بر...
با دلم گلزار می گوید سخن از زبان یار می گوید سخن بشنوید ای عاشقان بوی مرا بویم از اسرار می گوید سخن بنگرید ای عارفان رنگ مرا رنگم از انوار می گوید سخن بوی گل از زلف او دم میزند رنگ...
بلبل از گلزار میگوید سخن کرکس از مردار میگوید سخن گل ز لطف رنگ و بو دم میزند خار از آزار میگوید سخن یار حرف یار دارد بر زبان غیر از اغیار میگوید سخن زاهد از حور و قصور و انگبین عشق...
ذره درد بر آن مایه درمان بردن به ز کوه حسناتست بمیزان بردن ایستادن نفسی نزد مسیحا نفسی به ز صد ساله نمازست بپایان بردن یک طوافی بسر کوی ولی اللهی به ز صد حج قبولست بدیوان بردن تا ت...
غمش غمی نه که از دل بدر توان کردن دلش دلی نه که در وی اثر توان کردن نه آن حبیب که او را بدل بود رحمی نه آن رقیب که از وی حذر توان کردن نه قامتش بصنوبر نشان توان دادن نه نسبت رخ او ...
نه چشم آنکه برویش نظر توان کردن نه پای آنکه بکویش گذر توان کردن نه آن قرار که تاب رخش توان آورد نه آن شکیب که بی او بسر توان کردن نه همدمی که باو درد دل توان گفتن نه محرمی که ز راز...
تیره شد در چشمم از دنیا بدر باید شدن تنگ شد جا بر دلم جای دگر باید شدن عقده دنیا زبال مرغ جان باید گشود سوی فردوس برین با بال و پر باید شدن پای تن بگذار و با بال روان پرواز کن تاج ...
تا نگویی هست آسان عشق را رهبر شدن عشق را رهبر شدن هست از ملک برتر شدن از ملک برتر شوی چون عشق را رهبر شوی کار این کار است نه در عقل دانشور شدن عشق بستد از ملک باج سجود آدمی آدمی را...
نخست آید بدل پیک شنیدن کشد آنگه شنیدن سوی دیدن بصیرت را چو دیدن حاصل آید رسیدن را رسد وقت رسیدن رسیدن چون شود حاصل روانرا رسد هنگام واصل را ندیدن چو از دیدار واصل بسته شد چشم شود ه...
ای که داری هوس طلعت جانان دیدن نیست باشد شدنت وانگهش آسان دیدن آن جمالی که فروغش کمر کوه شکست کی توان از نظر موسی عمران دیدن نشود تا دلت از قید علایق آزاد نتوان جلوه آن سرو خرامان ...
بدل و بجان زد آتش سبحات حسن و زیبت بجهان فکند شوری حرکات دلفریبت دل عالمی زجا شد زتجلی جمالت دو جهان بهم برآمد زکرشمه غریبت تو گل کدام باغی چه شود دهی سراغی که برم بدیده و سر نه بد...
رای فرزانه چو باشد رخ خوبان دیدن شادی هر دو جهان در غم اینان دیدن توبه از زهد و ریا کردن و می نوشیدن در خرابات مغان جلوه ایمان دیدن رقم عیش از آن صفحه عارض خواندن حال آشفته در آن ز...
بود بدتر ز هر زهری مزیدن سرانگشت پشیمانی گزیدن چرا عاقل کند کاری که باید سرانگشت پشیمانی گزیدن نخست اندیشه می کن تا نیاید سرانگشت پشیمانی گزیدن به جز بحر گنه لایق نباشد سرانگشت پشی...
دلا برخیز و پایی بر بساط خود نمایی زن برندی سر برار آتش درین زهد دریایی زن در آدر حلقه مستان و در کش یکدو پیمانه بمستی ترک هستی کن دم از فرمانروایی زن کمر بر بند در خدمت چونی از خو...
در جهان افکنده غوغای حسن عاشقانرا کرده شیدای حسن حسن روی تست دریای محیط ماه رویان شبم دریای حسن ملک استغنا مسلم مر تراست جان استغناست استغنای حسن عرش بر خاک مذلت رو نهد پیش آن کرسی...