غزل شمارهٔ ۷۸۸
ای صبا با یار سنگین دل بگو چون رسانیدی سلام من بگو مستحقم من زکوه حسن را لن تنالوا البر حتی تنفقو من اگر هرگز نیایم بر درت تو نگویی که گدایی بود کو گر بمیرم در غم عشق تو من تو نخوا...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
ای صبا با یار سنگین دل بگو چون رسانیدی سلام من بگو مستحقم من زکوه حسن را لن تنالوا البر حتی تنفقو من اگر هرگز نیایم بر درت تو نگویی که گدایی بود کو گر بمیرم در غم عشق تو من تو نخوا...
ای که دانی سر ما را مو بمو شمه احوال ما با ما بگو چیستیم و از چه و بهر چه ایم کیست نحن کیست کنت کیست هو بحرهای راز پنهان کرده درطلب افکنده ما را جو بجو هرچه میگوییم پنهان ما بما بی...
اگر ساغر دهد ساقی ازین دست بیک پیمانه از خود میتوان رست حریفانرا چه حاجت با شرابست اشارتهای ساقی میکند مست چه لازم روی از مادر کشیدن بمژگان هم دل ما می توان خست به بستن من خوشم تو ...
پیک صبا ز کوی او آمد و داد بوی او گفت که ها بگیر هی آیت رحمتی ز هو از دم روح پرورش یافت حیات جان من چون نفس مسیح کان یافت وفات را رفو شد دم عنبرین او عطر مشام جان و دل بود پیام دلب...
دل ز پی جست و جو در بدرو کو بکو همره او دلبرش میبردش سو بسو در بدر و کو بکو میرود و میدود در طلب یار و بار نزد وی و رو برو در تن و در جان ما معنی ایمان ما عاید او رک برک شاهد او مو...
گر برفت اندر غمت دل گو برو جان اگر هم شد فدایت گو بشو حسن تو ای جان من پاینده باد هرچه جز تو گو به قربان تو شو من طمع از خود بریدم آن زمان که به عشقت جان و دل کردم گرو هر دمی جانی ...
زهر هجران می چشم از من چنین می خواهد او جور دوری می کشم از من چنین می خواهد او دیگران را او ز لطف خویش دارد بهره ور من به قهرش دلخوشم از من چنین می خواهد او شهد لطفی گاه پنهان می ک...
گه سوی طاعت روم گه سوی عصیان او مظهر لطفم من و مظهر غفران او گاه مرا لطف او بر در طاعت برد گه کشدم دست قهر جانب عصیان او در گنهم گاه عفو سوی جنان آورد گه بردم منتقم جانب نیران او گ...
ساقی از آنجهان بده باده جان سبو سبو تا بکشم بکام دل قوت روان سبو سبو باده جان روان کن از چشمه سلسبیل حق تا بکشد بدوش جان هرکس از آن سبو سبو در تن از این جهان روان نیست بده شراب جان...
خورشید ذره ایست ز نور جمال تو افلاک قطره ایست ز بحر نوال تو لذات هر دو کون ز جودت نشانه ایجاد شمه ایست ز حسن نعال تو آفاق پرتویست ز اشراق کبریا غیب و شهادت آیت نور و ظلال تو آدم نم...
ای خدا شرمنده ام از کثرت احسان تو شرم بر شرمم فزاید چون کنم عصیان تو گر ببخشایی گناهان مرا از فضل خود آب گردم از خجالت بر در غفران تو ور حساب من کنی ای وای من ای وای من کی تن و جان...
خاهم که خاک راه شوم زیر پای تو تا ذره ذره ام همه گیرد هوای تو آیم چو گرد بر سر راه تو اوفتم شاید که بوسه بربایم ز پای تو جان در رهت فدا کنم و منتت کشم ای صد هزار جان گرامی فدای تو ...
ای سر هر سروری در پای تو خوبی هر خوبی از بالای تو شد خراب چشم مستت ملک جان ای جهانی مست از صهبای تو بر سر یکدیگر افتاده است دل خسته مژگان بی پروای تو هر دو عالم را بیک جو کی خرد عا...
زخود سری بدرآرم چه خوش بود بخدا زپوست مغز برآرم چه خوش بود بخدا فکنده ام دل و جانرا بقلزم غم عشق اگر دری بکف آرم چه خوش بود بخدا کنم زخویش تهی خویشرا ازخود برهم زغم دمار بر آرم چه ...
از عتاب تو پناهم خوی تست وزعقاب تو مفرم سوی تست از تو هر دم میگریزم سوی تو بیم من از تو امیدم سوی تست دیدة دل محو روی تو مدام قبلة چشم دلم ابروی تست هستی من از خطاب امر کن مستی من ...
هستیم یکقطره از دریای تو مستیم یک نشأه از صهبای تو گر قبولم میکنی در یتیم رانیم از خود کف دریای تو حسن تو نور دل بینای من عشق من زیب رخ زیبای تو چشم تو مفتون سر تا پای خود چشم من ح...
بی پرده رخ نما که شوم من فدای تو در چشم من در آ که شوم من فدای تو دور از چشم بد که سراپای نکوییی نزدیکتر بیا که شوم من فدای تو خوب آمدی بیا که بپای تو جان دهم دردم شود دوا که شوم م...
تا بکی در مقام نازی تو چه شود گر بما بسازی تو حسن رویت ز عشق دارد ساز از چه با عاشقان نسازی تو دست پرورد عشقبازی ما نشود گر بما نبازی تو ز آینه عشق ما نمود رخت سزد الحق بما بنازی ت...
جان من سخت دلربایی تو دل من نیک جانفزایی تو نیک دل میبری ولیکن سخت سست پیمان و بی وفایی تو من ز هجرت چنانکه میدانی تو چنینی چنین چرایی تو طاقت هجر و تاب وصلم نیست چون کنم چون عجب ب...
بر من نیستی کجایی تو ای که یکجا دمی نیایی تو آتش هجر تو کبابم کرد سوختم این چنین چرایی تو ای سراپا چنانکه می باید وی که هستی چنانکه بایی تو نیک محبوب دلربایی لیک بی وفایی عجب بلایی...
ای گل چه گلی مانا از گلشن هویی تو چشمت مرساد از کس هی هی چه نکویی تو یا رب چه جمالست این یا رب چه کمالست این از توبه نپرسد کس هم خود نه بگویی تو چشمم نگران سویت دل میتپد از خویت ای...
من نزد توام حاضر هر جای چه جویی تو واندر همه جا هستم بیهوده چه پویی تو بیهوده نمی پویم ای دوست قرارم نیست یکجا بچه سان باشم چون در همه سویی تو هر جا که شدم دیدم نقشی ز جمال تو چون ...
تن بی جانم و جانم تویی تو سراپا کفر و ایمانم تویی تو چو با خویشم نه سر دارم نه سامان چو با تو سر تو سامانم تویی تو غم دل تنگی من هم منم من خوشیهای فراوانم تویی تو ز خود سر تا بپا ا...
قصه اندوه دل بسیار شد خاموش شو هر که بشنید این انین بیمار شد خاموش شو حرف درد عاشقان داروی بیهوشی بود ز استماع آن دلم از کار شد خاموش شو یاد ایامی که فخر نیکمردان بود عشق چون حدیث ...