غزل شمارهٔ ۸۷۴
هر نفس از جناب دوست میرسدم بشارتی سوی وصال خویشتن می کندم اشارتی کعبه من جمال او میکنمش بدل طواف اهل صفا کنند سعی بهر چنین زیارتی در عرفات عشق او هست متاع جان بسی از عرب ملاحتش منت...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
هر نفس از جناب دوست میرسدم بشارتی سوی وصال خویشتن می کندم اشارتی کعبه من جمال او میکنمش بدل طواف اهل صفا کنند سعی بهر چنین زیارتی در عرفات عشق او هست متاع جان بسی از عرب ملاحتش منت...
از حسن خورشید ازل عالم چنین زیباستی وز نور شمع لم یزل این دیدها بیناستی مرغ دل ما بلبلی در گلشن این خاکبان از مستی ما غلغلی در گنبد مینا ستی از سوزش ما شورشی افتاد در جان ملک فریاد...
زلف سیه بر روی مه با خط و خال آراستی دام بلا و فتنه یا مایه سوداستی خال تو دانه زلف دام ابرو کمان بالا بلا از پای تا سر فتنه سر تا بپا غوغاستی آنغمزه خون ربز را سر ده بجان عاشقان ا...
گهی نان را فدای جان فرستی گهی جان را فدای نان فرستی گهی دلرا دهی ذوق عبادت که تا جانرا بر جانان فرستی کنی گه جان و دلرا خادم تن پی نانشان باین و آن فرستی یکی را از می عشقت کنی مست ...
عشق حبیب را بود بر دل من عنایتی هرنفسی بمحنتی می کندم رعایتی شکر که در ره هدی کوچه غلط نمیکنم میرسد از جناب او هر نفسی هدایتی چشم خوشش دهد مرا لحظه بلحظه ساغری لعل لبش کند بمن هر ن...
ایا نفسی علی الهجران نوحی و بالاشواق و الا حزان یوحی ندارم طاقت هجران جانان تعالی نفس نوحی ثم نوحی مرا جان دادن آسا ن تر ز هجران معنی عن لی اذهب بروحی وصالت جان دهد هجرت ستاند تعال...
زمستان خراباتیم پند است که هر کو عشق بازد هوشمند است خوشا آندل که در زلفی اسیر است بزنجیر جنون عشق بندست فرو ناریم سر جز بر در دوست فقیران را سرهمت بلند است همه عالم طلبکارند او را...
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی ز کدام باده ساقی به من خراب دادی چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه مژه های شوخ خود را چو به غمزه آب دادی دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر ...
گره از زلف خویش وا کردی بر دلم بستی و رها کردی در میان بلاش سر دادی عقده محکمش بپا کردی راه بیرون شدن برو بستی در اندوه و غصه وا کردی مرغ زار شکسته بالی را هدف تیر ابتلا کردی طایر ...
ایکه درد مرا دوا کردی وعده قتل را وفا کردی تیر بر دل زدی و بر جان خورد شد صواب آنچه را خطا کردی دل ربودی و جان فدای تو شد هر دو کارم بمدعا کردی کردی از خرمیم بیگانه باغم و دردم آشن...
دل آواره را در کوی خود آواره تر کردی من بیچاره را در عشق خود بیچاره تر کردی دلم خوکاره ذوق شراب حسن خوبان بود ز چشم و لب شرابم دادی و خوکاره تر کردی ز مردم چشم مستت خون دل می خورد ...
در سینه ای عشق پنهان چه کردی با دل چه کردی با جان چه کردی آنرا شکستی این را بخستی با این چه کردی با آن چه کردی با ظاهر من با باطن من پیدا چه کردی پنهان چه کردی تقوی و توبه بر باد د...
نهال آرزو در سینه منشان گر خردمندی که داغ حسرت آرد بار باغ آرزومندی به دستت نیست چون فرمان چه جویی کام دل ای جان چو داغ بندگی داری چه کارت با خداوندی ز خواهش های پیچا پیچ بند آرزو ...
حبیبی انت ذو من وجودی فلا تبخل علینا بالرفودی ما را وعدهای وصل دادی فیی یا مونسی تلک الوعودی شب یلدای هجران کشت ما را الا ایام وصل الحب عودی نه صبر از خدمت تو میتوان کرد و لا فی ال...
دل چه بستم در تو رستم از خودی با تو پیوستم گسستم از خودی در ره عشقت بسر گشتم بسی تا شدم بی خویش رستم از خودی رفته رفته با تو پیوستم ز خود تار و پود خود گسستم از خودی آتش عشقت بجانم...
یا من هو اقرب بی من حبل وریدی فی حبک فارقت قریبی و بعیدی کندم دل از اغیار و بدادم به تو ای یار زان روی که قفل دل ما را تو کلیدی من سافر لاید له زاد بلاغ الا سفری عندک زادی و مزیدی ...
یا حسن ما اجلاک فی عینی و فی بصری یا عشق ما اخلاک فی قلبی و فی نظری لولا کما لم انتفع بحیوتکما بحیوتی الدنیا ولا عقبی و لا عمری و لولا انتفعت بعیش ما بقیت ولا اکلت و لاشربت و لا تم...
نه زلفست آن که دلها را کمندست هزاران دل بهر موییش بند است نه اندامست و قد سرویست آزاد نه گفتار است و لب قندست قندست نه چشمست آنکه بیماریست یا مست نه ابرو آن کمانی یا کمند است نه حا...
چون تو نبوده دلبری در هیچ بومی و بری در هیچ بومی و بری چون تو نبوده دلبری چشمی ندیده گوهری مانند تو در هر دو کون مانند تو در هر کون چشمی ندیده گوهری هر جامه نیک اختری از مهر رویت م...
ای آنکه هرگز در دو کون چون تو نبودی دلبری چشمی ندیده مثل تو مه طلعتی سیمین بری مه طلعتی سیمین بری شکرلبی سنگین دلی شکرلبی سنگین دلی عیاره افسونگری چشمت به خون مردمان تیری نهاده در ...
ای دلبر هر دلبری ای برتر از هر برتری ای برتر از هر برتری ای دلبر هر دلبری انسان هر چشم تری ایمان هر روشن دلی ایمان هر روشن دلی انسان هر چشم تری مفتاح قفل هر دری درمان درد هر دلی در...
عشق تو دل هرکس بسته است بیک کاری هر طالب سودی را برده است ببازاری اینجمع سحرخیزان زو شیفته مسجد منصور اناالحق گوی آویخته برداری در هر سر از او شوری در هر دل از او نوری هر قومی و دس...
در دل و جان من چه جا داری روی از من نهان چرا داری آنکه دل در تو بسته پیوسته تا بکی از خودت جدا داری همه شب بر در تو مینالم تو نگویی چه مدعا داری ناامیدم مکن ز خود جانا بامیدی که از...
از شهر وفا صبا چه داری از دوست برای ما چه داری تا جان دهمت بمژدگانی زان دلبر آشنا چه داری از تحفه بیاد ما چه با تو است از نامه بنام ما چه داری هان زود پیام دوست بگذار دل میردوم ز ج...