غزل شمارهٔ ۸۹۶
ای معدن دلداری جز تو که کند یاری ای مشتری زاری جز تو که کند یاری در راه تو میپویم یاری ز تو میجویم خالق تویی و باری جز تو که کند یاری افغان کنم و زاری شاید که تو رحم آری بر رحم نمی...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
ای معدن دلداری جز تو که کند یاری ای مشتری زاری جز تو که کند یاری در راه تو میپویم یاری ز تو میجویم خالق تویی و باری جز تو که کند یاری افغان کنم و زاری شاید که تو رحم آری بر رحم نمی...
حور ار چه دارد دلبری اما تو چیزی دیگری داند پری افسونگری اما تو چیزی دیگری مهر ار چه شد گرم وفا ماه ار چه شد محو صفا حور ار چه شد غرق حیا اما تو چیزی دیگری بس در چمن گلها دمید بس س...
رو بر در تو آریم رانی و گر نوازی جز تو کسی نداریم سازی و گر نسازی ای چاره ساز هر چند سازی تو چاره ما دیگر بتو گراییم از بهر چاره سازی از تو شویم آباد وز تو شویم ویران شرمنده ایم تا...
قصه عشق سرودیم بسی سوی ما گوش نینداخت کسی ناله بیهده تا چند توان کو در این بادیه فریاد رسی کو کسی تا که بپرسد ز غمی یا کند گوش بفریاد کسی کس بفریاد دل کس نرسد نشنود کس ز کسی ملتمسی...
زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدا برای خویش عیشی جاودانی کرده ام پیدا رسا گر نیست دست من بقرب دوست یکتا زمهر دوستانش نردبانی کرده ام پیدا ولای آل پیغمبر بود معراج روح من بجز این آ...
کعبه وصل تو پناه منست طاق ابروت قبله گاه منست چشم فتان مست خونریزت خود زبیداد خود پناه منست خود ره لشگر غمت دادم غارت خان و مان گناه منست بنگاهی اگر خراب شدم چشم مست تو عذرخواه منس...
پیدای توام ز من چه پرسی شیدای توام ز من چه پرسی در دل پیوسته جای داری مأوای توام ز من چه پرسی از سر تا پای صنعت تو است انشای توام ز من چه پرسی سر همه مو بموی دانی رسوای توام ز من چ...
مثل حسنت بجهان نور ندیده است کسی همچه عشقت غم پر زور ندیده است کسی پرتوت تافته بر عالم و نورت پنهان شاهد ظاهر و مستور ندیده است کسی دو جهان شیفته دارد رخ ننموده تو حسن در پرده و مش...
چه شود گر تو شوی جان کسی شبکی سر زده مهمان کسی پیشت آرد ز دل و جان خانی بپذیری بکرم خوان کسی دل و جان اردل و جان آرد پیش ای فدای تو دل و جان کسی همه جانها بفدای تو شود که تو هم جان...
ای فدای غم جان تو کسی که تو هم جانی و جانان کسی تو بمانی دگران در گذرند همه خلق بقربان کسی لمن الملک تو سوزد اغیار آتش قهر تو طوفان کسی بفدای تو سر و سامان ها ای سر هر کس و سامان ک...
بیک نظر کندم دیده مبتلای کسی ندیده است چو دیده کسی بلای کسی خرابی دل من نیست جز زدیده من که بسته باد چنین روزن از سرای کسی ز دست دیده چه سازم مرا بجان آورد کسی چگونه کشد روز و شب ج...
در حسن بتان دلبر ما بلکه تو باشی در غمزه زنان هوشبر ما بلکه تو باشی چشم از رخ خوبان نکنم جانب محراب بر ابروشان عشوه نما بلکه تو باشی در زلف بتان کیست نهان رهزن دلها زیر شکن زلف دو ...
بکوش ایجان خدا را بنده باشی برین در همچو خاک افکنده باشی جهان ظلمت فنا آب حیاتست بنوش این آب تا پاینده باشی بجد و جهد میجو تا بیابی اگر جوینده یابنده باشی نتابد بر دلت نور هدایت تو...
گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشی گفتم ز غم خمیدم گفتا خمیده باشی گفتم ز گلستانت گفتا که بوی بردی گفتم گلی نچیدم گفتا نچیده باشی گفتم ز خود بریدم آن باده تا چشیدم گفتا چه زان چشیدی از...
ندهی اگر باو دل بچه آرمیده باشی نگزینی ار غم او چه غمی گزیده باشی نظری نهان بیفکن مگرش عیان به بینی گرش از جهان نبینی ز جهان چه دیده باشی سوی او چه نیست چشمت چه در آیدت بدیده سوی ا...
گفتی مرا نزد من آ تو آتشی تو آتشی ترسم بسوزانی مرا تو آتشی تو آتشی من تیره و دل سوخته تو روشن و افروخته من سوخته من سوخته تو آتشی تو آتشی من نیستم الاخسی تو سوختی چون من بسی کی جان...
گر کشی و گر بخشی هر چه میکنی خوبست کشتن از تو میزیبد بخشش از تو محبوبست گر نوازی از لطفم ور گدازی از قهرم هر چه میکنی نیکوست التفات مطلوبست گر وفا کنی شاید ورجفا کنی باید قهرهات مس...
وزد بر اهل دلی گر نسیم درویشی حیات تازه برد از نعیم درویشی چه رشگها که برد چون نقاب برخیزد سریر پادشهی بر گلیم درویشی خرد نظایر عالم بهم چه می سنجید به نیم ملک بچربید نیم درویشی چه...
کسی که یافت نسیم نعیم درویشی نتافت سر ز طریق قویم درویشی چه کرد لطف الهی مرا ز درویشان شدم به همت والا مقیم درویشی اگرچه عین کمالم گرفت این نعمت شدم اسیر به دست قسیم درویشی دگر به ...
دل چو بستم بخدا حسبی الله و کفی نروم سوی سوی حسبی الله و کفی تن من خاک رهش دل من جلوه گهش سرو جانم بفدا حسبی الله و کفی او چو دردی دهدم یا که داغی نهدم نبرم نام دوا حسبی الله و کفی...
نکنی گر تووفا حسبی الله کفی ورنهی روبجفا حسبی الله کفی قدتو نخل بلند بر آن شکروقند نکنی گر تو عطا حسبی الله کفی چو برویت نگرم حق بودش در نظرم نیم از اهل هو احسبی الله کفی گاه زخمی ...
نیست تاج عشقرا شایسته هرجا تارکی تارکی باید دو عالم را برای تارکی آتش است این عشق میسوزد روان را بیدریغ خدمتش را کی کمر بندد جز آتش خوارکی کار باید کرد کار و راه باید رفت راه عشق ر...
دل و جانم اسیر غم تا کی خسته محنت و الم تا کی عمر را صرف هرزه کردن چند مایه حسرت و ندم تا کی دلم از فکرهای بیهوده دایم الحزن و النقم تا کی نقش بی اصل آرزو و امل بر دل و جان رقم زدن...
سرکشیهای جوانان تا کی دل ما در غم اینان تا کی از پریشانی زلف ایشان دل عشاق پریشان تا کی از فسونهای خوش خوش چشمان چشم و دل واله و حیران تا کی از سراپای سراپا سوزان شعله سان سینه فرو...