غزل شمارهٔ ۹۳۹
دورم از خویش مکن هان پشیمان نشوی نوش من نیش مکن هان پشیمان نشوی دل ما ریش مکن جور ازین بیش مکن ای جفا کیش من هان پشیمان نشوی غیر را یار مکن یار را خوار مکن مکن این کار مکن هان پشیم...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
دورم از خویش مکن هان پشیمان نشوی نوش من نیش مکن هان پشیمان نشوی دل ما ریش مکن جور ازین بیش مکن ای جفا کیش من هان پشیمان نشوی غیر را یار مکن یار را خوار مکن مکن این کار مکن هان پشیم...
نگارا در غمت جانم حزین است بهر جزو دلم در وی دفین است ترا رحمی بباید یا مرا صبر چه سازم چون نه آنست و نه اینست امیر حسن را خوی آنچنانست اسیر خلق را عشق اینچنین است تقاضای جناب حسن ...
روی بنمای ای پری رخسار هی عقل را دیوانه کن دلدار هی بلبلانت در ترنم آمدند جلوه ای کن ای گل بیخار هی دل بجان آمد مرا از هجر تو یکدمک بنشین برم ای یار هی جان باستقبال آمد تا بلب بوسه...
ساقیا پیمانه سرشار هی ای مغنی ناخنی بر تار هی تارهایی یابم از زنجیر عقل مطرب دیوانگان بردار هی میکشد دلرا ز هر سو دلبری بر دلم دستی نزد دلدار هی جان بلب آمد مریض عشقرا شربتی زان لع...
باده خواهم که کشم ز آن لب و غبغب هله هی بوسه خواهم که زنم مست بر آن لب هله هی باده لعل از آن دست بلورین دو سه جام پرپر خواهم و سرشار و لبالب هله هی تنگ خواهم که در آغوش کشم آن بر د...
صبر از دلم برخواست ساقیا بیا هی هی عشق همچنان برجاست ساقیا بیا هی هی دین بخویشتن لرزید دل طمع ز جان ببرید عشق نیست اژدرهاست ساقیا بیا هی هی هی بر آتشم آبی درد باده با تابی شعله از ...
ز تو کی توان جدایی چو تو هست و بود مایی تو چو هست و بود مایی ز تو کی توان جدایی دل خلق می ربایی به کرشمه های پنهان به کرشمه های پنهان دل خلق می ربایی مه روی اگر نمایی ز جهان اثر نم...
ای نسخه اصل خوبی و رعنایی سر چشمه آبروی هر زیبایی روشن بود از جمال تو هر دو جهان پنهانی تو ز غایت پیدایی ای حسن تو مجموعه هر نیکویی وی هر دو جهان ز عشق تو شیدایی خورشید سراسیمه شوق...
نگاه ار میکنی جان میفزایی تغافل میکنی دل می ربایی قیامت در قیامت می نماید قیامت را بقامت می نمایی مرا صد غصه از دل میگشاید ز زلفت گره چون میگشایی غمم ز آینه دل میزداید ز دل گر کینه...
چه شود اگر درآیی به طریق آشنایی ز طریق آشنایی چه شود اگر درآیی بر بی کسی بیایی دل خسته ای بجویی دل خسته ای بجویی بر بی کسی بیایی نروی ره جدایی سپری طریق الفت سپری طریق الفت نروی ره...
الا ای که دلها نهان میربایی کجایی کجایی کجایی کجایی میان من و بزم وصل تو تا کی جدایی جدایی جدایی جدایی تو با این لطافت چنین بیمروت چرایی چرایی چرایی چرایی که گفتت سراپا وفایی غلط گ...
ای زلف تو مسکن دل شیدایی وی روی تو مجموع همه زیبایی جان در تن هیچکس نماند ز نهار آن عارض و زلف را بکس بنمایی از حسرت آن لبم بلب آمد جان از فکرت آن دهان شدم شیدایی بیمار شدم ز آرزوی...
صحرا وباغ و خانه ندانم کجا خوش است هرجا خیال روی تو باشد مرا خوش است در دوزخ ار خیال توام همنشین بود یاد بهشت می نکنم بس که جا خوشست غمخوار گومباش غمین از بلای ما ما عاشقان غمزده ر...
گل از رخ تو وام کند زیبایی سرو از قد تو کسب کند رعنایی نرگس بود از چشم خوشت تازه و تر شمشاد ز بالات کند بالایی از پرتو روی تو بود مه روشن خورشید بنور تو کند بینایی آهوی ختن ز گیسوی...
بیا بیمار خود را ده شفایی که جز تو نیست دردم را دوایی بیا تا جان برافشانم ز شادی که جان دادن بغم باشد بلایی نگیرد بر تو کس زیرا که نبود جنایتهای خوبان را جزایی مبند ای دل طمع در ما...
هم تو بیننده هم تو بینایی هم تماشا و هم تماشایی جلوه فرمای جلوه آرایان جلوه آرای جلوه آرایی آب و رنگ جمال زیبایان زیب و حسن کمال زیبایی نور بینایی نظارگیان مردم دیده تماشایی مایه ن...
سحر ز هاتف غیبم رسید هیهایی فتاد در سر من شورشی و غوغایی شدم ز شهر برون تا بکام دل نالم که شور را نبود چاره غیر صحرایی بدل نواز خودم در مقام راز و نیاز سخن کشیده بجایی ز شور سودایی...
ای شاهد شاهدان کجایی وی آب رخ بتان کجایی ای جان هر آنچه در جهانست وز تو روشن جهان کجایی ای هیچ مکان ز تو تهی نه وی پر ز تو لامکان کجایی ای چشم و چراغ عالم دل ای جان جهان و جان کجای...
بود گر در ما تو تنها در آیی تو تنها در آیی و با ما در آیی تنی چند بیجان همه چشم بر در که تنها در آیی به تنها بر آیی بدیوانگی سر بر آرند عشاق که شاید ز بهر تماشا در آیی خوش آندم که ...
خوش آندم کز در احسان در آیی میان جمع ما خوبان در آیی ز روی لطف در غمخانه هجر برای جان مشتاقان در آیی ز چشم و لب کنی عشاقرا مست ز بهر جان مخموران در آیی بزلف و خال دلها را کنی صید ب...
خوش آندم کز درم ای جان در آیی در این غمخانه هجران در آیی شب تاریک هجرانرا کنی روز چه خورشیدای مه تابان در آیی ببالین غریبی دردمندی دمی ای مایه درمان در آیی سر افتاده ای برداری از خ...
سر خستگان نداری بگذار ما نیایی غم کشتگان نداری بمزار ما نیایی تنم از غبار گردد بره گذارت افتد تو بگردی از ره خود بغبار ما نیایی بغمی نیوده پا بست نشده زمامت از دست تو که بار غم ندا...
هر آن دلرا که با یاریست خویی ز گلذار حقیقت هست بویی ندارد او سر دنیا و عقبی که دارد پای آمد شد بکویی دلی کوشد اسیر زلف یاری دو عالم را نمی گیرد بمویی بود خاطر پریشان هر که او را رس...
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است گفتم مرا غم تو خوش تر ز شادمانی گفتا ...