شمارهٔ ۱۲۵
اماما پای نه تا آنکه در پایت سراندازیم نثار خاک راهت را دل و جان و زر اندازیم جهان تیره پرظلم را از هم بیفشانیم فلک را سقف بشکافیم و طرح دیگر اندازیم یکی از عقل می لافد یکی طامات ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
اماما پای نه تا آنکه در پایت سراندازیم نثار خاک راهت را دل و جان و زر اندازیم جهان تیره پرظلم را از هم بیفشانیم فلک را سقف بشکافیم و طرح دیگر اندازیم یکی از عقل می لافد یکی طامات ...
ای لقایت آرزوی مؤمنان وز برایت های و هوی مؤمنان یا غیاث الحق و یا قطب الوری التفاتی کن به سوی مؤمنان مو به مو از شوق در رقص آمدند بوی آمد از تو سوی مؤمنان مؤمنان را در حقیقت قبله ...
با ما یکی به آن لب مشکین خطاب کن بگشای نافه را و جهان مستطاب کن از پرده خفا به درآ آشکار شو ای آفتاب پرتو خود بیسحاب کن زان پیشتر که عالم فانی شود خراب بنیاد ظلم و خانه ظالم خراب...
مهدی هادی چو بنشیند به جای خویشتن زنده گرداند جهان را همچو جان کاید به تن خوش به جای خویشتن باشد نشست خسروی تا نشیند هر کسی دیگر به جای خویشتن شیعهی او را بشارت ده به حسن خاتمت کا...
دانی که چیست دولت روی امام دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن گاهی به حضرت او راز نهفته گفتن گاه از لب شریفش اسرار دین شنیدن گاهی جهاد کردن با دشمنان ملت سرهای ناکسان را در مقدمش ...
منم که مهر نبی و ولی پناه من است دعای نایب حق ورد صبحگاه من است ز پادشاه و گدا فارغم بحمد الله گدای خاک ره دوست پادشاه من است ز وصل او نشکیبم گرم به تیغ زنند رمیدن از در دولت نه رس...
ز در درا و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانیان معطر کن ستاره شب هجران نمیفشاند نور به آفتاب رخت روز ما منور کن برون خرام و برافروز عالمی ز رخت سخن بگوی و جهان پر ز در و گوهر کن ب...
به خاک پای امام و به حق نعمت او که نیست در سر من جز هوای خدمت او بهشت اگرچه نه جای گناهکاران است گناه سوز بود آتش محبت او اگر به معصیت آلوده گشت دامن من چه باک پاک بود طاعتش به همت...
آرم ای مولای من یک قطره از دریای تو گفته گویا حافظ این ابیات در سودای تو ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو زینت تاج و نگین از گوهر والای تو آفتاب فتح را هر دم طلوعی میدهد در لباس خ...
ای پیک راستان خبر یار ما بگو احوال گل به بلبل دستانسرا بگو ما محرمان خلوت انیسم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگو بر این فقیر قصه آن محتشم بخوان با این گدا حکایت آن پادشا بگو گر دی...
امر خلافت گر نیست دلخواه گردن نهادیم الحکم لله خلقی به تضلیل از راه بردند پیران جاهل شیخان گمراه ما پیر و جاهل کمتر شناسیم یا علم باید یا قصه کوتاه جهل و ضلالت امر امامت العوذ بالل...
با خون دل نوشتم نزد امام نامه انی رأیت دهرا من هجرک القیامه دارم من از فراقت در دیده صد علامت لیس الدموع عینی هذا لنا العلامه گفتی ملامت آمد از کثرت حدیثش والله ما رأینا حبا بلاملا...
وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به مگو سر وجودش با مخالف که راز دوست از دشمن نهان به به خلدم زاهدا دعوت مفرما که شوق صاحب الامرم از آن به دلا دایم به فکر و ذکر او ...
تو را میگویم ای جویای حق هی ز جان بنده بشنو این نه از وی غذای روح کن گفت پیمبر مخوان غیر از حدیث از درسها شیء شراب حب اهل البیت درکش به آب زندگانی بودهام پی تو را شرع پیمبر ر...
پیرو شریعت باش ای دل ار مسلمانی وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی عمر رفته خود بگذشت نامده محقق نیست حاصل از حیات ای دل یک دم است تا دانی پیش سنی از قایم دم نزن که نتوان گفت با رفی...
طفیل نور امامند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بیبصری بکوش خواجه و خالی مباش از غم او که بنده را نخرد کس به عیب پرهنری ب...
برای دوست رفیقی که خالی از خلل است محبت نبی و آل و علم با عمل است صفیف شو به عمل راه آخرت تنگ است به علم کوش که عمر عزیز بیبدل است نه من ز بیعملی در جهان ملولم و بس ملالت علما هم...
کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی زمانه را نتوان دید بی امام زمان فکیف حالک یا دهر ای مولاکی ز خاک پای تو داد آبروی لاله و گل چو کلک صنع رقم زد به آبی ...
بسی شوق تو در دل هست و می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی نداند قدر تو سنی که از اوهام بیرونی نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی ملک در سجده آدم زمین ...
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی قلم را آن زمان نبود که سر عشق گ...
گر از روش حافظ و قرآن به در آیی هر ره که روی باز پشیمان به در آیی بردار سرودی ز کلامش طرب انگیز شاید دمی از غصه هجران به در آیی جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خور...
نامحرمان بسازید با جاهلی و پستی ای کوته آستینان تا کی دراز دستی با خارجی مگویید حرف خروج قایم بگذار تا بمیرد در عین خودپرستی قدر امام بشناس ورنه جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از ک...
ای قصه بهشت ز کویت حکایتی شرح نعیم خلد ز وصلت روایتی علم خضر ز بحر علومت نشانه ای آب حیات معرفتت را کنایتی انفاس عیسی از نفست بود شمه ای تعمیر عمر نوح تو را بود آیتی کی عطر سای ...
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی در آرزوی رویت بنشسته به هر راهی صد زاهد و صد عابد سرگشته سودایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست نخو...