شمارهٔ ۲۸۱
نوخطان را دوست می دارد دل دیوانه ام من چو مجنون نیستم در عاشقی مردانه ام خضر می گویند بر سرچشمه ای برده ست راه قطره ای گویا چکیده جایی از پیمانه ام عقل را هر لحظه تکلیفی ست بر من د...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
نوخطان را دوست می دارد دل دیوانه ام من چو مجنون نیستم در عاشقی مردانه ام خضر می گویند بر سرچشمه ای برده ست راه قطره ای گویا چکیده جایی از پیمانه ام عقل را هر لحظه تکلیفی ست بر من د...
چو میرم در هوایت کاشکی خاک درت گردم گهی با گردبادی خیزم و گرد سرت گردم شود بر پهلویم هر استخوانی خنجری هر گه ز پهلویی بپهلویی بیاد خنجرت گردم دران حالت که آن شمع بتان را گرد سر کرد...
دمی بی سوز عشقت جان خود بر تن نمی خواهم چو شمع از سوز دارم زندگی مردن نمی خواهم اگر یار منی از غیر دامن کش که چون یوسف گلی کز غیر دارد چاک در دامن نمی خواهم نیم یعقوب کز اغیار پرسم...
عمریست روی دل از نکویی ندیده ایم از بخت مدتیست که رویی ندیده ایم ورزیده ایم عاشقی تو خطان بسی از هیچ یک وفا سر مویی ندیده ایم بسیار دیده ایم جفا پیشه ها ولی مثل تو شوخ عربده جویی ن...
ما نظر جز بر تبان سیمبر کم کرده ایم وز بتان سیمبر قطع نظر کم کرده ایم زاهدا از ما مجو بسیار آیین صلاح عشق بازانیم ما کار دگر کم کرده ایم کرده ایم اندیشه بسیار در هر کار لیک فکری از...
دوستان گوهر مقصود بدست آوردم آنچه مقصود دلم بود بدست آوردم اثر پاکی عشق است که سیمین بدنی زیر این طاق زر اندود بدست آوردم شد دلم در وطن آشفته سودای بتی بی بلایی سفری سود بدست آوردم...
آتشم من گلخنی باید که باشد منزلم نیستم گلبن که از گلزار بگشاید دلم گر نگفتم حال خود پیش تو معذورم بدار هستی شوق تو کرد از هستی خود غافلم آب شمشیر ترا فیض زلال زندگیست سخت دشوارست م...
ز آهم سوخت بی مهر رخت مه دوش کوکب هم بخواهد سوخت گردون گر برآرم آهی امشب هم تنم می سوخت شب ها آتشی دوش از دلم سر زد که در آب عرق خود را فکند از تاب او تب هم نمی گرداند دل را غرقه گ...
دایم تویی مقابل آیینه دلم تو در دلی ولی ز تو من سخت غافلم قطع نظر ز دیدن روی تو چون کنم چون هست روی تو همه دم در مقابلم گر مایلم بغیر تو آن هم ز شوق تست غیر تو کس نکرده بغیر تو مای...
من به غم خو کرده ام جز غم نمی باید مرا ور ز غم ذوقی رسد آن هم نمی باید مرا گر گریزانم ز خود در دشت عزلت دور نیست وحشیم جنس بنی آدم نمی باید مرا کس نمی خواهم که بینم گر همه چشم من ا...
میان سگ و گربه شبی نزاع افتاد به گربه گفت سگ ای کاسه لیس لقمه شمار تویی که نیست ترا بویی از طریق ادب تویی که نیست ترا جز طریق دزدی کار نمی شود که کسی لقمه برد به دهن که از طمع نبری...
کار دلم از عشق تو انجام نیافت جانم بلب آمد از لبت کام نیافت در عشق تو نیست مبتلایی که چو من هرگز راحت ندید و آرام نیافت
دلم درجی ست اسرار سخن درهای غلتانش فضای علم دریا فیض حق باران نیسانش تعالی الله چه درهای لطیف آبدارست این که زیب گوش و گردن می کند ابکار عرفانش رهی دارد زبان گویا سوی این درج و آن ...
داغ عشق صنم لاله عذاری دارم دل سودا زده جان فگاری دارم بر دل ای خون جگر نم مرسان بهر خدا که بدان لوح صفا نقش نگاری دارم کارم اینست که در راه غمش سربازم با بلای عجبی خوش سر کاری دار...
دمی مانند گردی گر جدا از خاک در گردم بگردون گر کشم سرباز می خواهم که برگردم ز شوق پای بوس آن سهی سرو روان مردم ره فرصت ندارم کاش خاک رهگذر گردم طبیبا آن پری رو میل با دیوانه ها دار...
هرگز غم خرابی عالم نمی خوریم عالم اگر خراب شود غم نمی خوریم بیش و کم زمانه بر ما برابرست ما غصه زیاد و غم کم نمی خوریم منت نمی بریم پی روزی از شهان جامی بمنت ار بدهد جم نمی خوریم د...
بدلبری سر و کاری درین دیار ندارم درین دیار چه مانم چو هیچ کار ندارم مرا نمی شمرد آن مه از سکان در خود برون روم چو درین شهر اعتبار ندارم مصیبت است بغربت غم هجوم رقیبان خوش است این ک...
نمی خواهم به او درد دل صد پاره بنویسم که می دانم نخواهد خواند گر صد باره بنویسم ز راهت ریز بهر خشک کردن خاک بر خطی که من با خون دل بر صفحه رخساره بنویسم ز جنبش افکند مانند مژگان خا...
یار بی جرم بشمشیر ستم می کشدم گر بگویم که چرا می کشدم می کشدم ساکن خاک در او شده ام لیک چه سود گرچه دارم صفت صید حرم می کشدم الم عشق تو دریافته ام می میرم لیک بی شک نه الم ذوق الم ...
تا بوده ایم بی غم یازی نبوده ایم بی درد و داغ لاله عذاری نبوده ایم بی اعتبار عاشقی و لذت جنون در هیچ کشوری و دیاری نبوده ایم بودست کار ما همه عمر عاشقی شکر خدا که بیهده کاری نبوده ...
من بسربازی ز شمع مجلست کم نیستم چیست جرم من که در بزم تو محرم نیستم گر مقیم روضه کویت شدم منعم مکن ذره خاکم تصور کن که آدم نیستم در جهان جز من خریدار جفایت نیست کس ترک کن رسم جفا ا...
سرو نازم نشد آگه ز نیازم چه کنم بکه گویم غم دل آه چه سازم چه کنم می کنم ناله چو بر زلف گره می بندی می کند کوتهی عمر درازم چه کنم بودم از قید جنون رسته نمودی سر زلف بست تقدیر بدان س...
ما فراغ از غم بیش و کم عالم داریم غم نداریم اگر بیش و گر کم داریم نیست یک دم که غمت همدمی ما نکند همه دم خاطر شاد و دل خرم داریم غم عشق است که دل را فرحی می بخشد فرحی در دل ما هست ...
ای بسته دانش تو زبان سوآل ما ناکرده شرح پیش تو معلوم حال ما شام و سحر تصور آثار صنع تست نقش نگار خانه خواب و خیال ما درک حقیقت تو محالست بر خیال این آرزو کجا و خیال محال ما داریم ح...