شمارهٔ ۳۱۳
گهی که در غم آن گل عذار می گریم به صورت ناله چو ابر بهار می گریم ز چرخ می گذرد های های گریه من شبی که بی مه خود زار زار می گریم چه سود منع من ای هم نشین چو می دانی که بی قرارم و بی...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
گهی که در غم آن گل عذار می گریم به صورت ناله چو ابر بهار می گریم ز چرخ می گذرد های های گریه من شبی که بی مه خود زار زار می گریم چه سود منع من ای هم نشین چو می دانی که بی قرارم و بی...
در دل الم از غنچه خندان تو دارم در دیده نم از لعل درافشان تو دارم آشفتگی از سنبل گیسوی سیاهت سرگشتگی از سرو خرامان تو دارم بر رشته جان سبحه صفت صد گره از غم در حسرت عقد در دندان تو...
گشت صد پاره بشمشیر جفای تو تنم گل صد برگ بهار غم عشق تو منم اشک گلگون و رخ زرد مرا خوار مبین که اگر سرخ اگر زرد گل این چمنم با دل خون شده دم می زنم از لطف لبت می شود حال دلم فهم ز ...
دمی بی عشق خوبان پری رخسار چون باشم بعالم بهر کاری آمدم بی کار چون باشم چو دیده ام قامتش از بی خودی خود را ندانستم خدا داند بوقت دیدن رفتار چون باشم شدم در تنگنای دهر بیزار از دل و...
عهد کردم که دیگر بیهده کاری نکنم سوی خوبان جفا پیشه گذاری نکنم کردم از عشق بتان توبه چه خواهد بودن غایتش این که دگر ناله زاری نکنم چند بیداد رقیبان بداندیش کشم به از آن نیست که میل...
آزارها ز یار جفا کار می کشم تا کار او جفاست من آزار می کشم غم می کشم ز یار و شکایت نمی کنم غم نیست چون غمیست که از یار می کشم بر من شدست این سبب طعنه دگر کز بهر یار طعنه اغیار می ک...
گر چشم برخسار تو صد بار گشادم هر بار دو صد سیل برخسار گشادم فریاد کنان راز دلم پیش تو بگشاد هر سیل که از دیده خونبار گشادم آه از تو که ناگفته باغیار گشادی هر راز که پیش تو من زار گ...
بر آنم که از دلبران بر کنم دل نه سهل است کار چنین رب سهل تو توفیق ترک هوا بخش یارب که این شیوه آسان نماییست مشکل دلا تا بکی سازد از ساده لوحی ترا صورت از معنی خویش غافل کند همچو آی...
به دل از گلعذاری خارخاری کرده ام پیدا بحمدالله نیم بیکار کاری کرده ام پیدا درین گلشن چو گلبن از جفای گردش گردون بسی خون خورده ام تا گلعذاری کرده ام پیدا به خون دیده و دل کرده ام صی...
در دیار ما ندارد هیچ قدر نظم جان بخش لطیف آبدار هست نظم من لطیف اما چه سود هرزه می گویند اهل این دیار
ای ملک تو فارغ از شریک و وارث و آن ملک همین قدیم و باقی حادث جز ذات قدیم تو ندارد مطلق تکوین مکونات عالم باعث
گهی که بر گل روی تو چشم تر بگشایم هزار سیل ز خونابه جگر بگشایم گهی که رخ بگشایی سزد که بهر تماشا بهر سر مژه من دیده دگر بگشایم هزار درد گره بسته در دل و نتوانم کز آن یکی بر آن سرو ...
جفاکار است و خونریز آن بت بی درد می دانم ز رنگ کار او با من چه خواهد کرد می دانم چه حاجت شرح بیداد زلیخا پرسم از یوسف چو او در عاشقی مردست یا نامرد می دانم زده بر آتش دل سیل خوناب ...
چیست جرم من که باز از چشم یار افتاده ام معتبر بودم ز چشم اعتبار افتاده ام مانده ام بر حال خود حیران جدا از کوی یار مبتلای غربتم دور از دیار افتاده ام گل رخان یک ره نمی بینند سوی من...
پنهان غم دلم ز تو ای جان نمی کنم من عاشق توام ز تو پنهان نمی کنم تا داغ عشق یار نبیند بسینه ام پیش رقیب چاک گریبان نمی کنم گر در مصیبتم نکند گریه دم بدم هرگز نظر بدیده گریان نمی کن...
پیش او با ناله اظهار غم دل کرده ام چون ننالم کام دل از ناله حاصل کرده ام گر مرا با ناله میلی هست در دل دور نیست سوی خود دلدار را با ناله مایل کرده ام هیچ عاشق را چو من در عشق خوبان...
ای شمع که شد سوخته عشق تو جانم روشن شده باشد بتو هم سوز نهانم مشهور جهان چون نشود حسن تو از من عمریست من از عشق تو رسوای جهانم بر بند زبانم بتکلف که نیفتد سر غم عشقت بزبانها ز زبان...
ای لعل سخن گوی تو کام دل زارم وقتست که کام دل از آن لعل بر آرم می خواهم از آن لب سخنی بشنوم اما تا لب بگشایی بسخن صبر ندارم بگشا بتکلم لب و با من سخنی گوی کز شوق رسیدست بلب جان فگا...
ما ترک دیدن رخ زیبا نمی کنیم کاری که هیچ کس نکند ما نمی کنیم تشبیه کرده ایم ببالاش سرو را عمریست سر ز شرم ببالا نمی کنیم گر بند بند ما کند از هم جدا رقیب قطع نظر ز روی تو قطعا نمی ...
دل بصد عقد بجعد سر زلفت بستم شکر الله ز غم گم شدن او رستم چشم دارم که شود هستی من صرف غمت غیر ازین نیست مراد دل من تا هستم چه کشم بهر می از ساقی دوران منت لله الحمد من از جام محبت ...
چرا نگاه بدور رخت بماه کنم که چون نگاه کنی بر زمین نگاه کنم جدا ز شمع جمال تو تا بکی شبها چراغ خلوت خود را ز برق آه کنم ز ناز بر سر من پا نمی نهی تو اگر هزار بار سر خویش خاک راه کن...
ای دل از غم مفکن رخنه بدیوار امل صبر کن کآخر هر کار بهست از اول ناامیدی مکن از بد شدن کار که هست عقل را قاعده حسن امل حسن عمل گرچه مشکل شدن کار ز دورست مدام مشکلی نیست که از دور نم...
تا بوده ایم همدم غم بوده ایم ما غم را ملازم همه دم بوده ایم ما غم را ز من نبوده جدایی مرا ز غم هر جا که بوده ایم بهم بوده ایم ما پیش از وجود با غم لعل تو عمرها همراز تنگنای عدم بود...
در مقامی گر شود جان عزیزت منزجر رحم بر جان عزیزت کن برو جای دگر بر تو آسانست تغییر مکان کردن ولی نیست آسان بی تو جان را عزم مأوای دگر