شمارهٔ ۴۹
باز شد غالیه سا عطر نسیم سحری کرد در صحن چمن شاهد گل پرده دری ناله مرغ سحر می شنوم باز مگر پرده افکند بهار از رخ گل برگ طری صوت بلبل سبب جلوه گل شد در باغ بر مثالی که غزایم کند احض...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
باز شد غالیه سا عطر نسیم سحری کرد در صحن چمن شاهد گل پرده دری ناله مرغ سحر می شنوم باز مگر پرده افکند بهار از رخ گل برگ طری صوت بلبل سبب جلوه گل شد در باغ بر مثالی که غزایم کند احض...
هست می گویند خالی آن غدار آل را چشم کی برداشتم ز ابرو که بینم خال را چشم بگشادی ندیدم مرغ دل را جای خود غالبا شد صید آن شبها ز مشکین بال را ای بهر نوک مژه برده دلی در خواب او جمع ک...
ای بر دل زارم از تو آزار لذیذ وز لعل لبت تلخی گفتار لذیذ زهریست نگاه تو بغایت مهلک شهدیست تکلم تو بسیار لذیذ
کشید شاهد گل را صبا ز چهره نقاب نقاب روی زمین گشت سبزه سیراب محذرات سراپرده بطون عصون زدند آتش نهضت بپردهای حجاب ز خار گل نکشد منت از پی تمکین کنونکه یافت قبول نظاره احباب بس است خ...
بکه نسبت کنم آن سرو صنوبر قد را انه اعظم من کل عظیم قدرا می نماید بر او نیک بدیهای رقیب این نه نیک است که او نیک نداند بد را حد اظهار الم نیست مرا پیش بتان بکه اظهار کنم این الم بی...
ای ظریفان روم شکر کنید که فلک داده است کام شما با شما نیست نسبتی ما را هست برتر ز ما مقام شما ما غلامان ماه رویانیم ماه رویان همه غلام شما
ای شیفته عشق تو جان و دل ما آمیخته شوق تو آب و گل ما خاک سر کویت همه جا منزل ما ذوق غم عشقت همه دم حاصل ما
شد بدیدار تو روشن دیده خونبار ما یافت از وصل تو مرهم سینه افکار ما بی تردد دولت وصل تو ما را شد نصیب به که غیر از شکر این نعمت نباشد کار ما همدم ما بود غم درد سر از ما کرد کم غالبا...
آمد دم آنکه جنبش باد بهار گل را فکند پرده سبز از رخسار در بزم چمن شمع برافروزد گل پروانه شمع گل شود بلبل زار
باز خونبارست مژگانم نمی دانم چرا اضطرابی هست در جانم نمی دانم چرا عالمی بر حال من حیران و من بر حال خود مانده ام حیران که حیرانم نمی دانم چرا روزگاری شد که بدحال و پریشانم ولی بس ک...
گل خرگه سبزه غنچه زد در گلزار شد سیم شکوفه بر سر سبزه نثار سر از لب جویبار زد سبزه تر ز آیینه آب بر طرف شد زنگار
درد رسوایی نخواهد داشت درمان ای طبیب خویش را رسوا مکن ما را مرنجان ای طبیب هست بهبود تو در ترک علاج درد من چون ندارد فکر بهبود من امکان ای طبیب خون گشودن از رگ تن چیست گر داری مدد ...
چون کلک ازل زد رقم نقش نگار بر پرده چشم من ز لوح رخ یار خال رخ یار و مردم چشم مرا انگیخت ز یک سیاهی و یک پرگار
غمت در سینه ام جا کرد چون بیرون شود یارب و گر ماند چنین حال دل من چون شود یارب نمی خواهد شبی گیرم قراری بر سر کویش بلای بی قراری روزی گردون شود یارب جدا زان لعل میگون نیست کارم غیر...
بنمود رخت بنفشه باغیست مگر شد انجمن افروز چراغیست مگر جا کرد خیال خال تو در دل و جان جان و دل من بسوخت داعیست مگر
مرا ای شمع میل گریه شد در هجر یار امشب تو بنشین گریه دلسوز را با من گذار امشب بیاد شمع رویش خواهم از سر تا قدم سوزم برو ای اشک آب از آتش من دور دار امشب فکندی وعده قتلم بفردا لیک م...
پیوسته فلک با قران اختر می سوزد داغ بر دل اهل نظر تا شام و سحر را بمدار آوردست شامی بمراد کس نکردست سحر
گر گریزم دم بدم بر آتش دل دیده آب بر چنین سوزی که دل دارد کی آرد سینه تاب بگسل ای سایه ز من تابی نداری بر جفا می گریزی بر تو گر تیغی کشد آن آفتاب تا نبیند آفتاب عارضش را سایه ام از...
شمشاد که گشتست بقد تو اسیر می رفت پیت چو سایه ای ماه منیر خاک چمنش گر نشدی دامن گیر در آب بپایش ننهادی زنجیر
نیست تا صبح بجز فکر تو کارم همه شب کارم اینست جز این کار ندارم همه شب همه روزم شده شب اختر آن شبها اشک آه ازین درد چسان اشک نبارم همه شب لطف کن یک شب و در کلبه من گیر قرار تا بدانی...
جانانه طلب می کنی از جان بگذر وز صحبت جان ز وصل جانان بگذر تا لذت جمعیت خاطر یابی از قید تردد پریشان بگذر
تندست یار و بی سببی می کند غضب دارد غضب همیشه بعشاق زین سبب مطلوب را چو نیست مقام معینی هرگز نمی رسد بنهایت ره طلب معلوم می شود که ندارد مذاق عشق او را که از حرارت می می رسد طرب کا...
ای بر همه عالم در احسان تو باز اولی بتو عرض راز و اظهار نیاز گر تو ننوازی که نوازد ما را ما بنده تویی پادشه بنده نواز
ای همه دم بزم تو جای رقیب بهر تو ناچار لقای رقیب امر محالست مرا از تو کام کام تو چون هست رضای رقیب جور و جفای تو برای منست مهر و وفای تو برای رقیب بر سر کوی تو گذر می کند چون ننهم ...