شمارهٔ ۱۳
کام دل زار ما روا کن یارب توفیق سخن نصیب ما کن یارب ما را به ازین سخن سرا کن یارب گویا بثنای مصطفا کن یارب

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
کام دل زار ما روا کن یارب توفیق سخن نصیب ما کن یارب ما را به ازین سخن سرا کن یارب گویا بثنای مصطفا کن یارب
به رخسارت دمی دل دیده خونبار نگشاید که سیلی از سرشک آن بر رخسار نگشاید ز بار غم نرستم در ره عشق و چنین باید که ره رو در مهالک تا تواند بار نگشاید بجان دادن نجات از عقد گیسویش نیابد...
خوش آن که در نظرم عارض نکوی تو باشد سواد چشم مرا روشنی ز روی تو باشد تو قبله و مرا نیست تاب آن که زمانی بسان قبله نما دیده جز بسوی تو باشد فرشته راست بیک وجه نسبتی بتو اما نه ظاهرس...
بر گلویم تیغ ترک تند خوی من رسید تشنه لب بودم که آبی بر گلوی من رسید از نسیم وصل جانها را معطر شد دماغ غالبا کز ره غزال مشکبوی من رسید ژاله وش بارید ازو سنگ ملامت بر سرم آفتی بر کش...
ز من آن مغبچه ترک دل و دین می خواهد در ره عشق ثباتم به ازین می خواهد نیست ترک دل و دین در روش عشق خطا می کنم هرچه دل آن بت چین می خواهد نتوانم که نباشم نفسی زار و حزین چه کنم یار م...
بخاک پای تو تا ترک سر نخواهم کرد هوای کاکلت از سر بدر نخواهم کرد قضا که عشق توام یاد داد می دانست که غیر عشق تو کار دگر نخواهم کرد چنان ز دست غمت خاک کرده ام بر سر که روز حشر سر از...
به حالم التفات آن ماه رو بسیار کم دارد دل از کم التفاتی های او بسیار غم دارد دمی از مهر بیند سوی من آن مه دمی از کین به سان صبح تیغ التفات او دو دم دارد چه خوش باغی ست عالم پر گل و...
یار ما را به ازین زار و حزین می خواهد به ازین چیست که ما را به ازین می خواهد هوس عاشقی آن بت بی باک کند خویش را هر که چون من بی دل و دین می خواهد آهم از چرخ برین می گذرد وه کان تیر...
عکس قد او آینه بربود خطا کرد خود را چو دل ما هدف تیر بلا کرد اشک آینه دار قد خم گشته من شد دردا که قدم را غم عشق تو دو تا کرد فریاد ز ناسازی طالع که نکردیم جا در دل آن ماه که جا در...
ندانستم که آن ماه آن چنین راه ستم گیرد شود سرکش ز پا افتادگان را دست کم گیرد قدم تا چند از بار غم آن سرو خم باشد دلم تا کی ز دست بی کسی دامان غم گیرد ندیدم گرم خونی جز حنا کز روی ی...
طمع جور دلم زان بت بدخو دارد ز بتان آنچه دلم می طلبد او دارد باید از حلقه زنجیر جنون سر نکشد هر که در سر هوس آن خم گیسو دارد دوش از حال دل نافه خبر داد صبا گرهی در دل ازان سنبل خوش...
مدار هفته دوران که نفع او ضررست نه گنج هفت درست اژدهای هفت سرست منه ز طول امل دل بسرعت شب و روز که مرغ عمر چنین تیز پر بدین دو پرست گرت درو گهر آید بکف مکن طغیان که بحر را صد ازین ...
چنان بنهفته ضعف تن مرا لطف بدن او را که رفته عمرها نی او مرا دیده نه من او را ز درد عشق و داغ هجر می نالم خوش آن رندی که نی اندیشه جانست و نی پروای تن او را غمت در سینه دارم شمع را...
ای که داری خرد بدان که ترا با دو کس اختلاط دشوارست اول آن کس که نیست طالب تو از تو و دیدن تو بیزارست دوم آن کس که دیدن او نیست دل پسند تو لیک ناچارست
آن راهنمای عجم و ترک و عرب کز مشرب اوست دعوی هر مذهب قدر همه را گرچه ادب نیست سبب از رؤیت اوست رفعت قدر ادب
خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خود زآنکه او در کار خود خوبست و من در کار خود بگذر از آزارم ای بدخواه بر خود رحم کن ور نه می سوزم ترا با آه آتشبار خود برق آه آتشینم می گدازد سنگ ...
چو مشاطه بدست آن چین زلف خم بخم گیرد بچین از رشک دستش نافه را درد شکم گیرد بیاد بوی زلفش جان من تا کی ز تن شبها برون آید سر راه نسیم صبحدم گیرد قلم گیرد روان از بیم خجلت دست صورتگر...
چه عجب گر به دل از تیغ تو بیداد رسد شیشه را حال چه باشد که به فولاد رسد هر دم از هجر تو بر چرخ رسانم فریاد به امیدی که مگر چرخ به فریاد رسد مکن از آه من اکراه که شمع رخ تو نه چراغی...
من که باشم که مرا کوی تو مسکن باشد خاک کویت همه دم در نظر من باشد هیچ کس پیش تو نآرد بزبان حال دلم شمع من حال دلم پیش تو روشن باشد دشمنان تا بکی از دوستیت شاد شوند حال من از تو بکا...
درین محنت سرا آن به که عاقل خانه کم گیرد و گر خواهد که گیرد خانه در کوی عدم گیرد نمی ارزد بغم سلطانی عالم خوش آن رندی که یاد از حشمت جمشید نآرد جام جم گیرد ملک را آسمان پروانه شمع ...
ملک را گر نظر بر قد آن سرو روان افتد سراسیمه چو مرغ تیر خورده ز آسمان افتد مپوش از من رخ ای خورشید مپسند این که چون شمعم همه شب تا سحر آتش بمغز استخوان افتد مگو ای دل بشمع محفل از ...
محتاج وصال تو که باشد که نباشد مشتاق جمال تو که باشد که نباشد دیوانه بکویت ز که آید که نیاید آشفته حال تو که باشد که نباشد ای شمع بسان من دل سوخته شبها گریان بخیال تو که باشد که نب...
شب هجران خیالت شمع محنت خانه من شد دلم را صد چراغ از پرتو آن شمع روشن شد نزاعی در میان جان و تن انداخت پیکانت که تن آزرده از جان گشت و جان رنجیده از تن شد بلای وامق و فرهاد و مجنون...
نه حبابست که پیدا ز سرشک ما شد اشک را آبله از سیر بپا پیدا شد عاشقانراست بلا سلسله قید حیات بهمین واسطه مجنون حزین رسوا شد بی نشان گشت دلم کز تو وفایی طلبید چون نشان یابم ازو در طل...