شمارهٔ ۱۸۱
حبیب درد دلم را دوا نخواهد کرد ترحمی بمن مبتلا نخواهد کرد چو تیر تا نفتد دور ازان کمان ابرو رقیب در دل ما هیچ جا نخواهد کرد کمست مهر بتان آن قدر که گر همه را کنند جمع بیک کس وفا نخ...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
حبیب درد دلم را دوا نخواهد کرد ترحمی بمن مبتلا نخواهد کرد چو تیر تا نفتد دور ازان کمان ابرو رقیب در دل ما هیچ جا نخواهد کرد کمست مهر بتان آن قدر که گر همه را کنند جمع بیک کس وفا نخ...
دل اغیار بر من از غم جانانه می سوزد ز جور آشنا بر من دل بیگانه می سوزد اگر سوزد دل پروانه خواهد بر زبان آرد زبان شمع را سوز دل پروانه می سوزد نزد ای شمع در فانوس آتش سوز بسیارت نه ...
لطیفست آن پری آن به که از مردم نهان آید مبادا گر فتد نور نظر بروی گران آید بسوز ای آتش دل استخوان سینه را یک یک مبادا تیر آن ابرو کمان بر استخوان آید رود صد آه من تا آسمان هر دم وز...
خوش آنکه غم سیم بری داشته باشد وز غم همه دم چشم تری داشته باشد صاحب نظر آنست که چون چشم گشاید با ماه لقایی نظری داشته باشد ثابت قدم آنست که غافل ننشیند در کوی محبت گذری داشته باشد ...
گفتمش دل ز غمت زار و حزین می باید گفت آری سخن اینست چنین می باید گفتمش چشم تو در گوشه ابرو چه خوشست گفت پاکیزه نظر گوشه نشین می باید گفتمش بهر چه از من بربودی دل و دین گفت شیدای بت...
می کنم اظهار غم ساقی شرابم می دهد بی توقف هرچه می گویم جوابم می دهد چون بیفشاند ثمر تحریک می یابد درخت چون نریزم اشک دوران اضطرابم می دهد من به خود سرگشته عالم نیم دوران چرخ رشته ک...
نظر بازی که حیران رخ آن سیمتن باشد نمی خواهم که بینم از حسد گر چشم من باشد گهی از داغ می سوزم گهی از درد می نالم چه خوش باشد که در عشقت مرا نه جان نه تن باشد سرم را هست سودای خطت ت...
رنجیدم از دل خواهمش زلف ستمکاری برد گردد هزاران پاره و هر پاره را تاری برد تنها نه یار من همین با من ندارد یاری یاری نمی بینم که او غم از دل یاری برد خونی که در دل داشتم با خاک کوی...
چو پاره پاره دل از دیده ترم افتد هزار شعله آتش به بسترم افتد نیاورم بنظر آفتاب را ز شرف دمی که دیده بدان ماه پیکرم افتد زند بدامن من آفتاب دست ز قدر گهی که سایه آن سرو بر سرم افتد ...
بتحریک هوا برگ رزان در باغ ریزان شد بهر سو صفحه بهر خط سبزه زر افشان شد بموج گلشن و برگ درخت از گردباد غم نشسته بود گردی سر بسر شسته بباران شد مگر باد از بهار آورد پیغامی که شاخ گل...
بهار آمد صدایی برنمی آید ز بلبل ها مگر امسال رنگ دلربایی نیست در گل ها گل آمد نیست میل سیر گلشن نازنینان را پریشان کرد گل های چمن را این تغافل ها چو رغبت نیست در عاشق چه سود از آنک...
اول عمرم که هنگام سرور و ذوق بود عاری از علم و عمل در جهل و نادانی گذشت از طفولیت چو بگذشتم اسیر غم شدم بعضی آن هم در خیال عالم فانی گذشت آخر عمرم که ایام صلاح است و ورع در ندامت ص...
آن شوخ که دل خراب نظاره اوست چشمم حیران ماه رخساره اوست با مه مکنید نسبت ماه رخش مه نیز ز عاشقان آواره اوست
ناله گره از رشته کارم نگشاید کار دلم از ناله زارم نگشاید مشکل که گشاید گره از کار دلم بخت تا شانه خم زلف نگارم نگشاید دولت نگشاید در اقبال برویم تا باد نقاب از رخ یارم نگشاید آسودگ...
گر فلک با تیغ کین بر سینه ام چاک افکند دل ز چاک سینه ام آتش بر افلاک افکند خاک را بر سر توان برداشت از راه شرف هر کجا آن سرو قامت سایه بر خاک افکند پاک کن دل را ز آلایش که سوز عشق ...
نه تنها جان من دردی ز گل رخساره دارد جگر هم پاره زان درد دل هم پاره دارد ز خورشیدست روشن تر رخت حیران آن چشمم که بر خورشید آن رخ طاقت نظاره دارد بسی فرقست زان سرو سهی ای باغبان با ...
دل که سوزان بود خندان از رخ آن ماه شد آنچنان کآتش گل از فیض خلیل الله شد سینه تنگم دل خون گشته را در حبس داشت زخم پیکانت ز بهر جستن او راه شد در زنخدانت دلم از قید نام و ننگ رست مخ...
دل اسیر خم گیسوی تو شد دیده حیران مه روی تو شد تن چون موی مرا هر سر مو بسته سلسله موی تو شد سبب رغبت محراب مرا میل طاق خم ابروی تو شد باعث شوق طواف حرمم نسبت خاک سر کوی تو شد اشکم ...
بخاک بنده رحم ای دلربا از تو نمی آید تو سنگین دل بنی کار خدا از تو نمی آید چه سنگین دل کسی کز ناله و آهم نمی ترسی ز سنگ خاره می آید صدا از تو نمی آید طریق مهربانی خوب می باشد ز محب...
جای ما کوی تو خواهد بود تا خواهیم بود خاک آن کوییم گر سر بر فلک خواهیم بود دلبرم طفلست و روز افزون جمالش آه اگر محنت من هم بقدر حسن او خواهد فزود قدر محبوبان نمی داند کسی بهتر ز ما...
سر مکش از من که از من دردسر خواهی کشید هر دم از آه من آزار دگر خواهی کشید چاره بیداریم کن ور نه از افغان من محنت بیداری از من بیشتر خواهی کشید برنخواهم داشتن ای شمع چشم از قامتت گر...
به درد و محنت بسیار ما را یار می داند ولی کم می کند اظهار آن بسیار می داند مگو با من چه ربطیست این که با دلدار دارد دل که آن سریست دل می داند و دلدار می داند ازو دیدم وفا تا گریه ش...
بی تو ای عمر مرا صحبت جان نیست لذیذ شهد هر کام که باشد جهان نیست لذیذ همه دم ذکر لبت ورد زبانست مرا هیچ جلاب جز اینم بدهان نیست لذیذ باده تلخ که بی ساقی گلرخ باشد بارها تجربه کردیم...
منم ندیده ز ابنای روزگار وفا ولی کشیده ز هر یک هزار گونه جفا منم چشیده بسی زهر غم ز بیدردان بدرد مرده و لب ناگشوده بهر دوا منم کشیده قدم از بساط آزادی اسیر دام غم و مبتلای بند و بل...