شمارهٔ ۳۵
ای وزیری که به دهر آنچه بود دلخواهت همه از فضل خداوند میسر گردد گر چکد نقطه ای از کلک تو در بحر محیط چون سخنهای تو موجش همه گوهر گردد پشه در سایه اقبال تو سیمرغ شود باز از هیبت قهر...

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار میرفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.
ای وزیری که به دهر آنچه بود دلخواهت همه از فضل خداوند میسر گردد گر چکد نقطه ای از کلک تو در بحر محیط چون سخنهای تو موجش همه گوهر گردد پشه در سایه اقبال تو سیمرغ شود باز از هیبت قهر...
بخیل چون زر قلبست و پند چون آتش نه زر قلب ز آتش سیاه ترگردد ز حرص مال بخیلا مگو به ترک مآل از آن بترس که روزیت بخت برگردد
نفس کافر زنی است زانیه که به بیگانه رام می گردد بسته از روزی حلال نظر پی رزق حرام می گردد
آنکه تیز از لطیفه نشناسد چه خبر از اصول دین دارد نیست جرمش ز بانگ بی هنگام چکند بینوا همین دارد
مست کز بول خود وضو گیرد از چه آن را طهارت انگارد حال احمق به دوستیست چنانک بدکند با تو نیک پندارد
ای پسر درکار دنیا تا توانی دل مبند کز پی هر سود او چندین زیان آید تو را چند گویی شب بهل کز می دماغی تر کنم صبحدم ترسم خماری ناگهان آید تو را
شاهی که بر سرست ز لولاک افسرش تشریف کبریاست ز دادار در برش گیهان و هر که در وی نقشی ز قدرتش گردون و هرچه در وی حرفی ز دفترش اقبال و بخت پی ر و عضبا ور فرفش خورشید و ماه خادم شبیر و...
باز برآمد به کوه رایت ابر بهار سیل فرو ریخت سنگ از زبر کوهسار باز به جوش آمدند مرغان از هر کنار فاخته و بوالملیح صلصل و کبک و هزار طوطی و طاووس و بط سیره و سرخاب و سار هست بنفشه مگ...
بیا به خویش به گوهر نصیحتی داری چو خویشتن نپذیری مگوکه نپذیرد بسا طبیب که دردی نکو علاج کند ولیک خود به همان درد عاقبت میرد
ای داورگیتی که بود شهره آفاق چون مهر فلک هرکه به حان مهر تو و رزد دارد رخم از خون جگر رنگ طبرخون با آنکه بود شعر مرا طعم طبر زد این پارسیان راکه به صد بیت ستودم مسکین تنم از همت ای...
کار خود را به کردگار گذار تا ترا مصلحت بیاموزد لطف او بی سبب سبب سازد قهر او با سبب سبب سوزد
ای پسر نیست حرص را پایان زانکه با هر تنی درآویزد پیش هر منعمی که بنشیند به تمنای سود برخیزد آبروی کسان ز آتش آز هر زمان بر زمین فرو ریزد لاجرم عاقل آن بود به جهان که به جهد از حریص...
گر تو جانی دهی به بوسه من بوسه من هزار جان بخشد بهر یک نیم جان کجا عاقل به کسی عمر جاودان بخشد
صحن فلک شد سیاه بسکه ز غبرا گرد به گردون گردگرد برآمد گشت هوا زمهریر بسکه ز هر سو از جگر گرم آه سرد برآمد
ای خواجه هر خطا که کنی خود به خود کنی رو شرمی از خدا کن و بر دیگران مبند موی دراز ریش اگر کوسه برکند هم بر دراز ریش بود جای ریشخند
بکن ای نفس هرچه می خواهی لیک با جاهلان مکن پیوند جاهل ار فی المثل برادر تست آخرت زو رسد هزار گزند
بارخدایا ثنای همچو تویی را همچو تویی هم مگر قیام تواند اینقدر از ماکفایتست که گوییم همچو تویی هم مگر ثنای تو خواند
ای دل آن کس که خویش را نشناخت مر خدا را شناخت نتواند تا نگوید به ترک هستی خویش نرد توحید باخت نتواند
باش تا از ابلهی دستی بدارد پیش شمع آنکه گوید می نسوزد شمع جز پروانه را شمع را جز پرتوی کز عشق آن پروانه سوخت پرتوی دیگر بود کآتش زند بیگانه را
خیزید و یک دو ساغر صهبا بیاورید ساغر کمست یک دو سه مینا بیاورید مینا به کار ناید کشتی کنید پر کشتی کفاف ندهد دریا بیاورید خوبان شهر را همه یک جا کنید جمع جایی که من نشسته ام آنجا ب...
بت ساده رفیق بط باده رحیق مرا به ز صد حشم مرا به ز صد فریق نخواهم غذای روح به جز باده رقیق نجویم انیس دل به جز ساده رفیق چو دولت یکی جوان چو دانش یکی عتیق بحمدالله از بتان مرا هست ...
آنچنان افتاده شو در راه خلق کز برون راز درونت بنگرند در تواضع همچو خاک افتاده باش بو که پاکان بر تو وقتی بگذرند
نفس شریر بدرگ غدار خیره را ازکار بد چو منع نمایی بترکند نف شریر چیست شراری که هرکجا افتاد سوز او به دگر جا اثرکند
کسی ندیده سیه روزی از بخیل بتر که خود تعب کشد و غیری انتفاع کند از آنکه تا هنوزش بود به تن رمقی ز ناز و نوش جهان طبعش امتناع کند ولی جنازه اش از در برون نرفته هنوز در آن زمان که جه...