شمارهٔ ۳۴۴
بوی سنبل ز دم باد صبا می آید خوشدلم هر چه از آن یار بما می آید عشق می آمد و سرمست و خرامان میگفت بر حذر باش که آشوب و بلا می آید عالم از نور تجلی الهی پر شد از دم ویس قرن بوی خدا م...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
بوی سنبل ز دم باد صبا می آید خوشدلم هر چه از آن یار بما می آید عشق می آمد و سرمست و خرامان میگفت بر حذر باش که آشوب و بلا می آید عالم از نور تجلی الهی پر شد از دم ویس قرن بوی خدا م...
بوی عشق از نفس باد صبا می آید شادمانم که ازو بوی ولا می آید باد از کوی تو می آید و ما خوشوقتیم غم و اندوه گذشتست و صفا می آید باد می آید و بر بوی تو جان می بخشد راحت جان من رند گدا...
از خم صفا جام می ناب بیارید گر شمع ندارید بمهتاب بیارید محراب دل و جان رخ آن ماه حجازیست روی دل و جان جانب محراب بیارید آن زلف پریشان همه آیات نکوییست هر جا که حدیثیست درین باب بیا...
از خم صفا باده چون قند بیارید بانغمه نوروز و نهاوند بیارید هر چند که بس نادر و نایاب و عزیزست ای ساده دلانیک دل خرسند بیارید توتارچه لطیفستولی موجب صفراست آلوی بخارا ز سمرقند بیاری...
خانه ما روضه شدچون مقدم رضوان رسید دیده روشن شدچو بوی یوسف کنعان رسید قصه عشق زلیخا را کجا پنهان کنم کین حکایت از سواد مصر تا صنعان رسید پیش ازین در شهر جانها رفته بودی لایزال شهر ...
درد مرا نوبت درمان رسید کار من از عشق بسامان رسید شکر خدا راست که از لطف او یوسف گم گشته بکنعان رسید دیو از این عرصه کناری گرفت کوکبه فر سلیمان رسید این دل من در طلبش راست رفت راست...
ای چشم تو در شوخی سرفتنه دوران ها خط خوش و رخسارت رشک گل و ریحان ها از نرگس مخمورت وز زلف پریشانت سرمست صفا دل ها آغشته غم جان ها گفتم که نکو دانم وصف دهنت گفتا در قصه جان ماندی با...
هرچند که در مرتبه مامورانیم بس ظاهر و پیداست که ما میرانیم یک لحظه گداییم و دمی سلطانیم در حالت خویشتن عجب می مانیم
موسی بکوه طور بنور عیان رسید توفیق وصل یار عنان در عنان رسید شادند اهل عالم و هنگام شادیست کاندر زمانه مهدی آخر زمان رسید آسوده ایم و خاطر ما شاد و خرمست چون فیض فضل یار جهان در جه...
دل ز داروخانه دردت دوا دارد امید چشم جان از خاک پایت توتیا دارد امید زاهدان از دولت درد نو غافل مانده اند این سعادت را ز عشقت جان ما دارد امید روز و شب درد و جفاهای تو میخواهد دلم ...
هر کرا جرعه می داد بسر گردانید هر کرا داد قدح زیر و زبر گردانید قدحی دیگر از آن جان و جهان میخواهم هر کرا زان قدحی داد سمر گردانید بنده آن می صافی دلاویز توام که مرا در نفسی اهل نظ...
صفیر مرغ جان اسرار گوید و لیکن با دل بیدار گوید پشیمان گردد اندر آخر کار که سر گنج را با مار گوید سخن از عشق گفتن ناروانیست بشرط آنکه با مقدار گوید چرا باید سخن گفتن بکوری که چون ب...
دلم از قصه هجران چه گوید ازین هجران بی پایان چه گوید سخن ها دارد اندر سر ولیکن ز بیم شحنه سلطان چه گوید همه حسنست و احسانست آن یار کسی از حسن و از احسان چه گوید مرا گویی نشانی ده ا...
در پس آیینه چیست باز نمایید در رخ آیینه رو بروی شمایید در پس آیینه حکمتست و معانی در رخ آیینه در مقام لقایید گر طربی هست در حمایت عشقید ور طلبی هست در امان خدایید یار درین مجلسست چ...
با ما سخن از خرقه و سجاده مگویید از ما بجز از شیوه مستانه مجویید در کعبه بهر چار جهت رو بهم آرند در دایره وحدت حق روی برویید گر خاصه عشقید بجز عشق مدانید گر عاشق یارید بجز یار مگوی...
از باده گلگون قدری هست بگویید در شهر چو زیبا قمری هست بگویید ما را خبری نیست که مستان خرابیم گر زانکه شما را خبری هست بگویید در دیر مغان نیم شبان در شب تاریک جز پیر مغان راهبری هست...
از پیر مغان گر خبری هست بگویید از باده اگر ما حضری هست بگویید تا چند ملامت که خطیرست ره عشق گر تیر قضا را سپری هست بگویید پران ز پر عشق شد این جان بلا دوست جز عشق اگر بال و پری هست...
در مجلس ما جز سخن یار مگویید با حضرت آن یار ز اغیار مگویید در قلزم توحید همه غرق فنایند از جوشش آن قلزم زخار مگویید در دار و مدارید ندانم که چه دارید اسرار خدا جز بسر دار مگویید در...
بیادت زنده ام اینست مشرب مدامت بنده ام اینست مذهب جمال جان فزایت را بشادی همه امید می داریم یا رب چو پیدا گشت اسرار اناالحق ز غیر او تهی کن قلب و قالب اگر تو سالک راهی بتحقیق شب ان...
هم جام جهان نمای عالم ماییم هم آینه روشن کن آدم ماییم گر یک نفسی از دم ما زنده شوی دانی بیقین که آدم این دم ماییم
گدایی می کنم زان یار دلبر گهی بر بام باشم گاه بر در مرا دل با خراباتست دایم چه گویم قصه محراب و منبر نسیم زلف مشکین تو سازد دماغ جان مشتاقان معطر اگر حلاج وار از سر نترسی تو هم منص...
هله ای دوست بیا باده بخور غصه مخور هر که او باده نخوردست از این کوچه بدر عشق ما را بخرابات حقایق برساند این چنین عشق ندیدیم در اطوار بشر بیش از این منتظر یار بغفلت منشین جهد آن کن ...
اول ثبوت عرش پس آنگه جلوس یار این نکته را بدان و مثل را بیاد دار آن دم که عرش و فرش نبود و خدای بود آن دم مقر عز بکجا بود اختیار این رمز چیست حاصل این قصه بازگو این را هم تو ندانی ...
ای جان جهان ساقی جان رطل گران دار از صومعه جان را بسر دیر مغان آر چون نکته اسرار خرابات بدانی این نکته اسرار ز اغیار نگه دار سرهای سران را ببریدند برین گنج تا دم نزند هیچ کس از پرد...