شمارهٔ ۴۸۱
چه گویم ای مسلمانان چه گویم در این میدان که سرگردان چو گویم روان محزون و دل مجروح و تن زار چو مویم اندرین ره چون نمویم زجوی تن ببحر جان رسیدم بحمدالله کنون بحرم نه جویم مراد جانم ا...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
چه گویم ای مسلمانان چه گویم در این میدان که سرگردان چو گویم روان محزون و دل مجروح و تن زار چو مویم اندرین ره چون نمویم زجوی تن ببحر جان رسیدم بحمدالله کنون بحرم نه جویم مراد جانم ا...
ماه عیانست روی یار چه گویم درصفت حسن آن نگار چه گویم مصحف حسنت بخط خوب غبارست من صفت آن خط غبار چه گویم سوخت دل و جان بی قرار مرا عشق از دل و از جان بی قرار چه گویم درد دل عاشقان ش...
عجب رعنا و زیبایی چه گویم عجایب ترک یغمایی چه گویم عجب حسن و عجب لطفی عجب جان عجب تر از عجب هایی چه گویم ترا از حد گذشت این لطف و احسان دگر در حسن و زیبایی چه گویم گواهی میدهد خلق ...
من معدن اسرارم اما بنمی گویم من ابر گهربارماما بنمی گویم در خانقه صورت در زاویه معنی من طالب آن یارماما بنمی گویم در آرزوی رویت روزان و شبان دایم بی خوابم و بیمارماما بنمی گویم آنی...
این سخن نیست به اندازه که من می گویم من نمی گویم اگر چند که من می گویم خود سخن چیست بگو قصه اسرار ازل تو مپندار که من با تو سخن می گویم خود سخن گوید و خود می شنود غیر کجاست این سخن...
ما سوز عشق را به دو عالم نمی دهیم به یک جرعه ای ز جام به صد جم نمی دهیم نامحرمان ز صحبت ما غافلند و ما این تحفه را به مردم محرم نمی دهیم با شوق یار خاطر ما خرمست و خوش ما سور عشق ی...
ما عشق یار را بدو عالم نمیدهیم جامی ز دست دوست بصد جم نمیدهیم ما عاشقان روی حبیبیم و عاقبت دار الجمال را بجهنم نمیدهیم آن گوشه را که دیر مغانست و ما درو رکنی از آن بگنبد اعظم نمیده...
بیا بیا که فقیریم و خاکسار توییم مدام مست می چشم پر خمار توییم اگرچه باده پرستیم مست آن جامیم اگرچه اشتر مستیم در قطار توییم اگر مسافر شوقیم با تو هم سفریم وگر مجاور عشقیم در دیار ...
بر سر راهم بدید و گفت هی سن کیم سن گفتم ای جان و جهان هم بوالعلا هم بوالحسن بوالعلا یعنی رفیع القدر عالی منزلت خود چه باشد بوالحسن یعنی حسن اندر حسن هم حسن هم بوالحسن حیران آن روی ...
ای از جمال روی تو تابنده آفتاب وی آفتاب روی ترا بنده آفتاب تا آفتاب روی تو بفروخت جان خرید از دولت تو گشت فروزنده آفتاب ما حسن روی خوب ترا طالب آمدیم ما طالبان حسن و فروشنده آفتاب ...
به صلاح آمد از اوصاف خدای ذوالمن نفس اماره آواره بیچاره من دیده کز نور یقین روشن و صافی گردد غیر حق هیچ نبیند نه به سر نی به علن نفسی مست خدا باش و برون آی از خود تا میسر شود این ج...
به فضل و رحمت و توفیق ذوالمن مرا هر ذره خورشیدی ست روشن به غایت روشن و خوب و لطیفی ولیکن بی وفایی گفت سن سن من از بوی تو و خوی رقیبان گهی در گلشنم گاهی به گلخن اسیر توست اگر عقل اس...
دوش آن مه دو هفته من با هزار فن آمد بمیل صحبت مستان ذوالمنن عیاش و سرفراز و جهان سوز و جامه چاک طناز و ترکتاز و دل افروز و پر فتن پرناز و بی نیاز و معربد عجب عجب سرمست و پای کوب و ...
ساقی جان لطف فرما کاسه دردی بمن سالها بگذشت و دارد دل هوای درد دن بر سر خاکم پس از صد سال اگر نامت برند آتش آهم بسوزاند همه گور و کفن ای که می پرسی نشان عاشقان راه چیست ساختن در سو...
سامان عیش نیست درین دار پر فتن ساقی بیار باده مستان ذوالمنن عشقست مونس دل و جان هر کجا که هست در وقت جان سپردن و در گور و در کفن صافی کشان صاف درین ره مطرفند ما و شرابخانه و ساقی و...
طالبانی که اسیرند درین حبس بدن عیسی جان نشناسد ز گهواره تن آینه گفت ترا زشت و سیه رویی داشت بر رخ خویش زن ای دوست بر آیینه مزن چشم حق بین بجز از حضرت حق هیچ ندید نه باول نه بآخر نه...
من بجانان زنده ام گر باز دانی این سخن عاشقی باشی یقین از عاشقان ذوالمنن چون شراب ناب عرفان نوش کردی جم شدی در طریقت محو باش و از حقیقت دم مزن چونکه تو خود را شناسی از در انصاف باش ...
یارم ز در در آمد وشتن کنید وشتن این خانه را به وشتن گلشن کنید گلشن یارم ز در درآمد با حسن و زیب و با فر گفتم وفا نداری خندید و گفتسن سن ای پادشاه جانها وی راحت روانها اول سنی سیورم...
آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان الله معک گفت همه جان کریمان الله معک چیست خدا یار تو بادا چون یار تو شد یار شود کار بسامان با حضرت حق باش بهر حال که باشی تا مشکلت آسان شود و بخت بفرم...
ای ساقی دل و جان ای نور چشم اعیان ما توبها شکستیم جامی بیار پنهان ای آرزوی جانها ای راحت روانها یک دم بیا و بنشین جامی بده و بستان جامی دو سه بما ده دل را ز غم رها ده ای چشم پرفریب...
برافشان زلف مشکین را که خوش حالیم ازین سودا که می یابم ز بوی او نسیم جنت الماوا دل و جان راتو محبوبیهمه طالب تو مطلوبی زهی حسن و زهی خوبی تعالی ربناالاعلا سلامت مسکن زاهد سعادت مأم...
گر ترا میل عالم جانست زاده ترک سین ساسانست از شهامت کمان بی زه را دو الف کن که کار آسانست بعد از آنت چو ماند نقطه روح باز ماندن نه کار مردانست نقطه را صفر ساز و ثانی شو تا بدانی که...
عاشق که سمندر نبود خر کوفست صوفی که قلندر نبود موقوفست رندی که نه پارسا بود نامردست زاهد که نه شاهدیش باشد بوفست
یک تسو و دو تسو و سه تسو چند باشد کم تسو تو باز گو یک تسو باشد ولی ای خواجه تاش هرچه خواهی باش با ما بد مباش