شمارهٔ ۵۲۰
عشق و معشوق و عاشق حیران هر سه یکیست در طریق عنان هر سه یکیست در طریقت عشق عشق و معشوق و عاشقی همه دان چشم بینا کجاست تا بیند عین آن یار در همه اعیان یک سخن را قبول کن از من هوشیار...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
عشق و معشوق و عاشق حیران هر سه یکیست در طریق عنان هر سه یکیست در طریقت عشق عشق و معشوق و عاشقی همه دان چشم بینا کجاست تا بیند عین آن یار در همه اعیان یک سخن را قبول کن از من هوشیار...
فوز النجات می طلبی جام می ستان بستان و خوش بنوش بشادی دوستان فوز النجات گم شد و گمره شد آن فقیه فوز النجات باده قدسست جاودان ای دل نگاه دار ادب در طریق عشق تا بی صفا نمانی از ذوق ص...
کن فکان جان را خبر گوید ز کان قطرها دارد خبر از بحر جان کان حدیث مجمل سربسته است ظاهر و پیداست نشأتهای شان بازگشت کان بشان امر خفیست بازگشت شان بکان امر عیان قصه کان در نیاید در حد...
کل یوم هو فی شان چه نشانست و چه شان گرنه با ما سخنی دارد پیدا و نهان هر ظهوری که کند عز تعالی یومیست جمله ذرات جهان مظهر این شأن و چه شان من چه گویم سخن حضرت حق با قومی که شب از رو...
کل یوم هو فی شان ز چه کردند بیان یعنی اوصاف کمال تو ندارد پایان جلوه حسن ترا غایت و پایانی نیست هر زمان صورت دیگر شود از پرده عیان خیره گشتند درین طلعت و حیران ماندند در تماشاگه عی...
گر ره به تو هست چیست فرمان ور ره به تو نیست چیست درمان گر شوق تو نیست در خرابات پس چیست خروش و ذوق مستان گر سوز تو نیست در صوامع این سوز و نیاز چیست ای جان گر نیست صفات لایزالی بر ...
گر شیر نه ای بگذر ازین بیشه شیران کاغشته بخونند درین کوچه دلیران ای خواجه قدم در حرم عترت ما نه تا رای تو روشن شود و روی تو تابان در بادیه عشق تو حیرت زدگانیم حیران تر از آنیم که گ...
گفت حق کل من علیها فان بفنا راضیم برغبت جان مشکل کان ز شان شود روشن مشکل شان ز جان الله خوان مست شوقم ز عشق شورانگیز چو برقصست ازو زمین و زمان گفت طیفور اعظم الشانی که چنینست شأن س...
ما که مستان خرابیم درین دیر مغان غیر ازین دیر ندیدیم دگر دار امان عقل از قصه مستان بشکایت آمد گفتم ای جان جهان قصه مستان مستان گر نکو بنگری از دیده عرفان بینی عشق و معشوقه و عاشق ه...
مقررست و معین بحجت و برهان که غیر دوست کسی نیست در مکین و مکان هزار بار بگفتم هزار بار هزار که قدر خود بشناس ای خلاصه دوران نخست منزلت الله گوی و خوش می باش بگو به منزل ثانی که علم...
پیش از بنای مدرسه و دیر سومنات ما با تو بوده ایم در اطوار کاینات اندر میان حکایت پیغام در گذشت چون با منی همیشه چه حاجت بمرسلات ازما خلاف دوست نیایدکه با حبیب همراه بوده ایم در انو...
میان باطن جانی و جان تویی ای جان همه تویی بهمه حال آشکار و نهان مرا که دل بخرابات می کشد چه کنم حدیث توبه و تقوی بیان امن و امان فلان که معدن فضلست و مقتدای بشر چو ذوق عشق ندارد نگ...
همه بودند که گفتند بپیدا و نهان که بپیدا و نهان غیر خدا هیچ مدان این که گفتیم و شنیدیم مسلم داریم سخنی بود که گفتند هم از عین عیان یار گفته ست منم خسرو خوبان جهان نیک گفته ست ببینی...
همه جا اوست شاه جاویدان همه جا اوست شاه شاه نشان همه گویند مر محمد را همه آمد محمد همه دان کس نباشد بغیر پیغمبر نور حق هم طراوت ملوان چون یقینست خود تواند دید نور خود را بدیده اعیا...
جگر پردرد و دل پر خونم ای جان بآب دیده گلگونم ای جان ندارم طاقت ایان فرقت چه گویم من که بی تو چونم ای جان چه سازم چاره دردم چه باشد بران زلف و رخت مفتونم ای جان ندانم داروی دردم چه...
یار همان درد همان دل همان غصه همان قصه مشکل همان ناز همان حسن و جلالت همان شوق همان گریه و حالت همان عشوه همان شیوه همان خو همان غمزه همان نرگس جادو همان عشق همان زار و نزاری همان ...
حصل ما فی الصدور لذت جان یافتن بعثر ما فی القبور گنج نهان یافتن یافت عطای خداست یافت سبیل هداست یافت طریق فناست گر بتوان یافتن دولت جاوید چیست غایت امید چیست درد ترا هر زمان در دل ...
در دل از شوق تو شوریست که نتوان گفتن با خیال تو حضوریست که نتوان گفتن با وجود سر کویت هوس حور و قصور هر کراهست قصوریست که نتوان گفتن گرچه از عالم و از خود خبرم نیست ولی در دل از دو...
چه باشد شیوه عاشق به معشوقان نظر کردن چه باشد کار معشوقان دل عاشق سپر کردن در آن وادی که طاوس ملایک پر بیندازد مگس را اندران میدان چه فکر بال و پر کردن نگویم از سر و از جان به پیش ...
مرا از زخم شمشیرت نمی شاید حذر کردن بپیش زخم شمشیر تو باید جان سپرکردن اگرچه سر نهم بر خاک پیش رهروان تو ولی با منکران ره نخواهم سربسر کردن نگویم از دل و از جان بپیش روی آن جانان ک...
خواهی بجهان شوری بنیاد قیامت کن بگشای رخ فرخ عرض قد و قامت کن ای در دو جهان موزون شد هر دو جهان مأمون در صدف مکنون برخیز و امامت کن تو محرم جانهایی تو مرهم دلهایی بنشین بکرم یک دم ...
دلم رابرد عشقت فات مافات کجا یابم دگر هیهات هیهات چنان گشتم ز حیرانی و مستی که نشناسم دو بیتی از تحیات چه گویم شکر ساقی را که جامی بجان بخشید و وارستم ز شهمات ز مستی راز می گوییم و...
نیم مستان ترا سرگشته چون پرگار کن آخر ای جان و جهان جامی دگر در کار کن فتنه در خواب قیامت خفته است ای جان دگر زلف مشکین برفشان و فتنه را بیدار کن هوشیاران را ز جام شوق خود سرمست سا...
بیتی همی سرایم و زاریست کار من تا یک نظر کند بمن آن یار غار من منصوروار بر سر دار ملامتم وین دار گشت قصه دار العیار من در آرزوی روی خودم بیش ازین مدار کز حد گذشت واقعه انتظار من ای...