شمارهٔ ۵۴۲
ناوک غمزه می زند بر دل من نگار من صد پی اگر جفا کند صدق و صفاست کار من خسرو بی نظیر من حاکم من امیر من دلبر ناگزیر من باغ من و بهار من نور من و سرور من حاضر من حضور من مایه شکر و س...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
ناوک غمزه می زند بر دل من نگار من صد پی اگر جفا کند صدق و صفاست کار من خسرو بی نظیر من حاکم من امیر من دلبر ناگزیر من باغ من و بهار من نور من و سرور من حاضر من حضور من مایه شکر و س...
بسامان آمد احوال دل من بدیدار تو حل شد مشکل من بیاری سعادت یار مایی زهی یاری بخت مقبل من جنون و عشق و مستی پیشه کردم زهی سودای طبع عاقل من مرا عشق تو رسوای جهان کرد همین بود از دو ...
بسودایت سرشت آب و گل من بدیدار تو حل شد مشکل من من از آیات مجدم کس نداند چه معنی خواهد از من قایل من عنایت های بی علت مدد شد بسامان آمد احوال دل من ز رویت پرتوی بر جانم افتاد بدیدا...
عید و بر قندان تویی ای جان جان جان من صد هزاران جان فدای عید و بر قندان من من در آن حسن جهانگیر تو حیران مانده ام وز جنون من جهانی مرد و زن حیران من همچو ذره در سماع آیند پیش آفتاب...
جگر گرمست و آهم سرد و دل خون خرد آشفته و جان مست و مجنون بدور دوست خوش حالیم و فارغ ز ملک خسرو و گنج فریدون بهرجا در جهان جان و دلی هست بران زلف پریشانست مفتون ز حضرت قابلیت جوی و ...
دل آشفته دارم چشم پر خون تنم عورست و جانم گنج قارون بجانان آشنا شو تا ببینی میان گنج جان گنج فریدون ز عالم فتنه برخیزد بیک بار چو بر دوش افگنی آن زلف میگون دلم آشفته گردد عقل حیران...
ما را هوای باده نابست در درون این خاطر از درونه ما کی شود برون ساقی بیار باده خوش رنگ خوش گوار در جام لعل ریز بگل بانگ ارغنون زان باده ای که عقل بدو چاره ساز شد زان باده ای که عقل ...
از عیان گر واقفی بگذر ز عین این تمشی این تمشی این این نحن اقرب گفت من حبل الورید مقصد عالم تویی در نشأتین گر تو زینی دور باش از شین نفس هر دو با هم راست ناید زین و شین تا ترا جهل ج...
ستة ایام گفت و سبع سماوات ثم علی العرش استوا است نهایات حضرت حق را عروش نامتناهیست فاش بگویم عروش جمله ذرات بر سر ذره مستویست باسمی چون بشناسی رسی بنیل مرادات هرچه که گویم فقیه گوی...
الا ای نفس خودکامی و خودبین از آن گشتی اسیر سجن سجین چه چین در ابرو آوردی که گشتی اسیر لعبتان چین و ما چین جهان اندر جهان آواره گشتم فویل ثم ویل للمساکین دلم را زنده گردانیده وصلت ...
ای یار ندانم که چه رسمست و چه آیین گه ساقی جانهایی و گه محتسب دین عکسی بدل انداز از آن روی دل افروز روی تو چو ماهست و دلم آینه چین المنة الله که رسیدیم و چشیدیم از فاتحه فتح شما لذ...
بجان آمد ز هجران جان مسکین اغثنی یاغیاث المستغیثین مکن تعبیر مستان طریقت اگر شب شب روند از فرط تلوین بصحرا دزد و در خانه برادر بدان از ماجرای ابن یامین اگر زلفین مشکین برفشاند نمان...
پیر مغان کجاست که آن مرد دوربین چون فکر در دل آمد و چون شیر در کمین هرجا که هست پیر مغان با هزار جان ما را همیشه روی نیازست بر زمین وصفش چگونه گویم و شرحش چسان دهم آنرا که آفتاب عی...
جعل را چند ازین تحسین و تمکین جعل اماره راهست و بد دین جعل را گفتم از سرگین گذر کن بساتینست در صحن بساتین جعل گفتا که چون سرگین ببویم مرا خوشتر ز تشمیم ریاحین چنانم بوی سرگین تازه ...
حمدلله گفت رب العالمین من چه گویم تا چه حکمت هاست این آفتاب از ذره می خواهد مراد مستعان خود گفت قول مستعین چون دعا می خواست از هر پیرزن سید السادات فخر المرسلین عقد زلفش تاب و چین ...
گفت نور آسمانست و زمین وصف حق را رحمة للعالمین این روایت را که داند راهرو وین هدایت را که بیند راه بین گرنه ای محجوب استعجاب چیست نور حق بین در مکان و در مکین کی بدی ادراک در سمع و...
ما داغ آرزوی تو داریم بر جبین ما در هوای عشق تو داریم عقل و دین هرجا که هست بنده عشقیم لایزال دل را نگاه دار تو ای شاه راستین ما را پناه بخش باین عشق چاره ساز یا رب بحق حرمت مردان ...
منت خدای را که در اطوار ما و طین در قید مال و جاه نشد جان نازنین در هر نفس بصدق و صفا ذکر جان و دل ایاک نعبد ست و ایاک نستعین هرجا که بود حضرت حقست بود ماست هرجا که مستعان بود آنجا...
هله ای ساقی جانها بده آن باده رنگین مگر این فاتحه ما بچشد لذت آمین برو ای ناصح و بنشین نتوانم که نمیرم بر آن طلعت زیبا بر آن شیوه شیرین همه ذرات جهان مظهر حقند فاما نشود واقف اسرار...
مرآت اوست جمله ذرات کاینات یا عاشقین قوموا حیوا علی الصلات در کوی عشق او بادب رو که گفته اند در طور عاشقی حسناتست سییات ای آرزوی جان چه کنم من دوای دل بی تو نه خواب دارم و نه صبر و...
ای دل و جانت بهواها گرو خواجه خطا میروی این ره مرو گر دلت از جان ادب آموختست ملک جهان را نستانی دو جو خواجه بهر حال تو خود را بدان موسم زرعست نه وقت درو جام نوا زخم کهن سال حق تازه...
باده کهنه گیر و شیشه نو دلق و تسبیح کن بباده گرو گر ندانی تو قدر شاهد و می سر خود گیر ازین دیار برو گر خیال حبیب رهبر نیست بخیالات خویش غره مشو عشق اگر نیست همره توچه سود گنج قارون...
ای ساقی جان بخش مایک لحظه ما را بازجو بحرست جام جان ماما را ز طرف جو مجو ناصح قیامت می کند در وعظ و ما حیرت زده بس فارغیم از قول او گو هر چه می خواهی بگو ای ناصح آخر تا بکی ما را م...
تو محیطی و دیگران همه جو همه را روبتست از همه رو تا سر مویی از تو برجایست نبری ره بدوست یکسر مو با همه همدمی و هم نفسی همه جویان که دوست کو کو کو جمله در جمله است فی الجمله همه را ...