شمارهٔ ۵۶۴
چه شنیدی که دل از دست بدادیتو عمو چه فتادت که روانی بسوی بحر چو جو ایمن آباد خداوند جهانست این بحر تو ازین بحر بجز موج فنا هیچ مجو بخدا گر سر مویی ز تو باقی باشد ره بدریای معانی نب...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
چه شنیدی که دل از دست بدادیتو عمو چه فتادت که روانی بسوی بحر چو جو ایمن آباد خداوند جهانست این بحر تو ازین بحر بجز موج فنا هیچ مجو بخدا گر سر مویی ز تو باقی باشد ره بدریای معانی نب...
زان نکهت مشکینکه همی آید از آن سو تا فانی مطلق نشوی دل نبرد بو چون مست شدی مسکن جان لجه دریاست هشیار شدی جانب بحر آ ز لب جو آن ماه جهان از همه رو ظاهر و پیداست چون فاخته تا چند زنی...
ستر الله علینا چه علالاست درین کو بجه از جو سوی ما آ تماشاست درین سو بخرابات مغانی همه چنگست و اغانی همه جا مست و جوانی همه جا بانگ هیاهو همه جا رحمت و راحت همه جا فسحت و ساحت همه ...
دل شوریده را تمنا تو در سرم مایهای سودا تو صورت کون چون معماییست کاشف سر این معما تو در تماشای صورت و معنی هم تماشاگر و تماشا تو هرچه دیدیم در جهان کم و بیش همه لا بوده اند الا تو ...
ای دل اگر تو عاشقی با عاشقان هم خانه شو واندر میان عاشقان از عاشقی فرزانه شو گر بر کف جا می نهد گر گوش می دارد به تو چون آن کند رو باده خور چون این کند دردانه شو منمای خود را با کس...
از لعل یار اگر شکری یافتی بگو از سر کار اگر خبری یافتی بگو ما طالبان پیر مغانیم در طریق از پیر ما اگر نظری یافتی بگو در راه بال و پر دهد آن شه ببندگان در راه عشق بال و پری یافتی بگ...
عشق ما را هزار فن آموخت عشق ما را هزار حله بدوخت عشق ما را هزار بار خرید بار دیگر هزار بار فروخت عشق ما را هزار عالم ساخت عشق در ما هزار عالم سوخت دین و دنیا بسوخت و جان و خرد عشق ...
پیش ما قصه جام و جم و جمشید مگو هرچه میگویی بجز از طلعت خورشید مگو هرکجا حسن رخش تاختن آرد آنجا همه تأیید بود هیچ ز تأیید مگو هرکجا عید جمالش بنماید آنجا زود قربان شو و دیگر سخن از...
الا یاایهاالساقی مرا جام مصفا ده که سرمستی و قلاشی ز زهد و توبه ما به کمان ابرو بتیرم زد ز ذوق تیر مژگانش بسر غلتیدم و گفتم فدایت باد جانم زه سؤالی کردم از جانان که چون خواهد وصالت...
کان الله گفت و کان الله له وصف مستان طریقت در وله یعنی از هستی خود فانی بباش بعد از آن خوش رو که روشن گشت ره راه روشن شد ز فیض آفتاب زنگ ظلمت رفت با روی سیه رمز اسرار طریقت فهم کن ...
ای آفتاب روی تو را پرده دار ماه بر جمله دلبران جهان خسروی و شاه ما گر کنیم طاعت و گر معصیت کنیم جان ها ز لطف و از کرم توست در پناه دنیا به شور آید و عالم تبه شود آن دم که در عداوت ...
بر بی دلان گذشت و نکرد این طرف نگاه ماییم در زمانه دلی و هزار آه ای پادشاه حسن که دل ها گدای توست دل ها نگاه دار که اینست شاهراه سودای چشم مست تو در حد ما نبود دل بر امید آن کرم اف...
پیش از بنای مدرسه و رسم خانقاه از نور روی دوست بدو برده ایم راه جان بود جام بود و می ناب ارغوان آن می که پیش او خجلست آفتاب و ماه خرم دلی که از همه آزاد و فرد شد جز روی دوست روی ند...
عز من قایل چه گفت اله قوله لا اله الا الله گفت در کون کاینا ما کان همه بر وحدت منند گواه لا چه باشد نهنگ بحر محیط چیست الا جمال عزت و جاه لا و الا چو جمع شد با هم شد عیان سر مولی و...
گم کرده ایم راه و ندانیم پیشگاه زان سوترک رویم کزان سوتر است راه شب تا سحر ز گریه ما هیچ کس نخفت تا روی دل فروز تو دیدیم صبح گاه مستان جام عشق تو بودند جان و دل پیش از بنای مدرسه و...
مرا یاریست اندر گاه و بیگاه چو ساغر همدم و چون سایه همراه ازین نزدیک تر نزدیک نبود دم از دوری مزن در قرب درگاه مرا از پرتو انعام عامش تجلی دایمی شد دایم الله اگر ترسیده ای بگذر ازی...
در میان همه خوبان بت ما از همه به همه صافند ولی او بصفا از همه به من که با صورت زیبای تو دارم حالی صورت حال من رند گدا از همه به عاقلان چون همه دربند سر و دستارند رند سودازده بی سر...
از ما خبر برید بدان عاشقان مست پیمانه پر کنید که پیمان ما شکست صورت نبست شیوه زهد و صلاح ما با عاشقان مست نشستیم می بدست ماییم و جام باده و رندی و عاشقی تا عاقبت شویم برین در چو خا...
آتش عشق تو شوری در جهان انداخته رهروان را جمله از کام و زبان انداخته در میان عاشقان لاابالی آمده عشق تو رمزی بطرزی در میان انداخته تیغ زهرآلود قهرت عالمی برهم زده عاشقان را در بلای...
ای آتش سودای تو در کن فکان انداخته عشقت شراب آتشین در جام جان انداخته در مسجد ودر خانقه آورده روی همچو مه وندر میان صوفیان شور و فغان انداخته گفته ز راز خویشتن با صوفیان خانقه این ...
ای خیالت عقل کل را در گمان انداخته نقش فیض لامکان اندر مکان انداخته گفته راز خویشتن در کاروان عاشقان زین حکایت شورشی در کاروان انداخته عشق دیوانه دلم را برده از دین تا بدیر های و ه...
ای کمالت نعت عزت در جهان انداخته جان ز شوق تو کله بر آسمان انداخته یک سخن گفته زر از خویشتن با بلبلان شور و غوغا در زمین و در زمان انداخته هر زمان از عشق رویت عقل در شور آمده جان و...
روی مه را جلوه دادی زلف میگون تاب ده گلبن جان مرا از جوی وصلت آب ده گر تو مرد آشنایی وقت را فرصت شمار باده بستان اختر تزویر را پرتاب ده توبه کردن در حقیقت بازگشت دل بود گر یقین همر...
ای کوس کبریای تو در لامکان زده وی آتش هوای تو در ملک جان زده عشقت بغیرت آمده و قهرمان شده آتش میان خرمن صاحبدلان زده حیران شد از لوامع اشراق آن جمال عقلی که در صفات تو لاف بیان زده...