شمارهٔ ۶۰۳
به جان تو که خمارم به غایت ای چلبی بریز باده حمرا به شیشه حلبی چو مست جام اناالحق شوم چنانکه مپرس هم از تو در تو گریزم ز شرم بی ادبی همیشه حسن سبب را بجان خریدارم بدان سبب که تو ای...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
به جان تو که خمارم به غایت ای چلبی بریز باده حمرا به شیشه حلبی چو مست جام اناالحق شوم چنانکه مپرس هم از تو در تو گریزم ز شرم بی ادبی همیشه حسن سبب را بجان خریدارم بدان سبب که تو ای...
دل ز من برداشت یار مهربان واحسرتی دشمنی کردند با من دوستان واحسرتی عهد من بشکست جانم سوخت مهر از من برید با من این کرد او بقول دشمنان واحسرتی آستین بر من فشاند آن دلبر پیمان شکن رخ...
با یاد خدا باش به هر جای که هستی بی یار نگویم به تو هشیار که مستی در صومعه رفتی به صفا وقت تو خوش باد زنهار که در صومعه خود را نپرستی آخر چه فتادت که درین راه خطرناک جامی نچشیدی و ...
چو با تست مقصود هرجا که هستی گرش باز دانی ز هجران برستی درین جست و جو دور رفتی وگر نی چو خود را بدانی ازین جو بجستی ز تحصیل عرفان محصل همین شد که حاصل تویی زین بلندی و پستی ازان من...
چه ذوق نیستی یابی که هستی ببالا کی توانی شد که پستی بدان صوفی صاف این مسیلت را ز ما دوری اگر از خود نرستی بسی با عاقلان همراه بودی ولی با عاشقان کمتر نشستی اگر مردی از این عهد برون...
السلام علیک یا سندی انتموا سیدی و مستندی در تو دل عاشقست و حیرانست قد تحیرت فیک خذ بیدی از ازل در تو مست و حیرانند جمله جانها که شاهد ابدی گرچه دل خرده دان و زیرک بود گنگ شد پیش صد...
ای دل عشاق را بروی تو شادی غایت مقصود و منتهای مرادی در دلم آتش نهاده ای چه توان گفت هرچه نهادی بجای خویش نهادی آتش عشق تو بود بادی دولت باد روانم فدای آتش بادی دولت وصل ارچه بس عظ...
ای دوست دلم راهوس باده حمراست زان باده حمرا که درو نور تجلاست مستان خرابیم سراز پای ندانیم این حیرت و دهشت همه از جودت صهباست خواهی لقب از خضر کن و خواه مسیحا عشقست بهر حال که او م...
دلم از غصه هجران تو دارد دردی خسته ای سوخته ای عاشق غم پروردی آن چنانم ز فراقت که میان خونم غور این قصه نداند دل هر نامردی عشق را خسته دلی باید و جان محزون عشق وارد نشود بر دل هر ب...
گر گلی از گلشن حسنش ببازار آمدی هر دکانی را نسیم مشک تاتار آمدی گر حجابی در میان بنده و حق نیستی قسمت ارباب ظن کی محض پندار آمدی از تجلی هدایت گر نبودی پرتوی جمله اعیان جهان در عقد...
گر نسیم رحمتی از کوی جانان آمدی قعر بحر لم یزل در موج احسان آمدی گر نمی جستی بلای جان سرگردان ما کار دل از سایه زلفش بسامان آمدی گر نبودی در طریق یار حفظ مرتبت هم سلیمان مور و هم م...
فرودی باشد و ننگ و جودی که نبود پیش جودت در سجودی مراگویی چه میگویی چه گویم ثنای شاهد فرد ودودی همه ذرات در رقصند ازین حال نباشد این رواقص بی سرودی سرود از عالم غیبست هش دار سرود ا...
گر جان بهوای تو گرفتار نبودی جان و دل ما طالب دیدار نبودی گر زانکه بحق واقف اسرار شدی خلق منصور اناالحق گو بردار نبودی تکفیر نکردی سخن اعظم شان را گر مفتی ما بر سر انکار نبودی گر ج...
جان نوروز و جان صد عیدی عیدی عاشقان بده عیدی راحت روح و نور اعیانی انتموا سیدی و مستندی هر کسی رو بمقصدی دارد ما و صهبا و جام جمشیدی من بهر جام سر فرو نارم خاصه بر جام تلخ نومیدی ب...
ای آفتاب روی ترا ماه مشتری جانش مباد هرکه کند از تو دل بری ای جام اگر ز باده نداری تو چاشنی من بر کفت نگیرم اگر کاسه زری این راه عشق شیوه انسست و هیبتست مأمور عشق گردی اگر خود غضنف...
ای عشق دل فروز که شاه مظفری دل را نگاه دار که سلطان کشوری گر گویمت که مرشد راهی عجب مدار ما راه می رویم و درین ره تو رهبری جانرا بکف نهاده و خوش کف زنان و مست این راه می رویم بوصف ...
وصال یار بصد جان بخر اگر نخری یقین که از غم هجران دوست جان نبری ببانگ الله اکبر نمی شوی بیدار که پیش زمره عشاق گنگ و کور و کری بیا برای افاضت بیا برای کرم که بسته را تو کلیدی و علم...
مرا از پرتو روی تو هر لمعه است دیداری مرا از لمعه روی تو هر لمعه است انواری اگر مقبول درگاهم امیرم خسروم شاهم وگر نی در میان جان ببینی عقد زناری میان زاهدان رفتم عجب افسرده دل قومی...
این همه موج بی کران ز چه خاست عشق با دست و جان ما دریاست شیوه عشق رستخیز بود هر کجا شد قیامتی برخاست راه عاشق صراط باریکست گاه سرشیب و گاه سر بالاست این سرو آنسرست راه بدوست عشق سر...
ای دوست بگو باری تا عزم کجا داری سرمست و خرامانی انگیز بلا داری هردم بدگر صورت ظاهر شوی ای دولت گه راه صفا گیری گه تیغ جفا داری گه رای کنی گه رو گه های کنی گه هو این مسیله را برگو ...
روی دل را بسوی جان داری وین حکایت ز جهان نهان داری رو مقلد مباش در ره عشق که عیان در پی عیان داری هله ای روح از هوا و هوس که ره شاه با نشان داری اندرین ره که شیر مردانند روبهی گر ت...
حکایتی دو سه دارم به شرط دستوری ز حد گذشت به غایت زمان مهجوری چو آفتاب جهانتاب ظاهرست حبیب حجاب مایه جهلست و پایه کوری بیا به مجلس مستان سجود کن بستان شراب ناب اناالحق ز جام منصوری...
ز حد گذشت حکایت ز قصه دوری به شرح راست نیاید حدیث مهجوری بیار ساقی ازان باده ای که در جامست که جان ما به لب آمد ز رنج مخموری طهارت دو جهان را اگر به دست آری چو درد عشق نداری هنوز م...
شب عیدست و ما عاشق چه گویم قصه دوری به صد دفتر نشاید داد شرح درد مهجوری تو خدمت می کنی حق را برای جنت الماوی برو جان عزیز من نه ای عاشق که مزدوری ز حق عمدا جدا گشتی به باطل آشنا گش...