شمارهٔ ۱۳
زهی شوق و زهی شوق زهی عشق و تمنا زهی عشق جهانسوز زهی حسن و تولا زهی لطف و کرامت زهی خوش قد و قامت زهی روز قیامت زهی نور تجلا زهی یار و زهی یار و زهی مونس احرار زهی معدن اسرار زهی م...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
زهی شوق و زهی شوق زهی عشق و تمنا زهی عشق جهانسوز زهی حسن و تولا زهی لطف و کرامت زهی خوش قد و قامت زهی روز قیامت زهی نور تجلا زهی یار و زهی یار و زهی مونس احرار زهی معدن اسرار زهی م...
یا رب بحق لطفت کو جان عاشقان را بهر ظهور اسما پیدا کند مظاهر از جود بی دریغت بخشای بندگان را یا عصمتی در اول یا توبه ای در آخر
یک چند مرا پیر خرد گفتی پند هانتانکنی به مهرورزی پیوند نشنید نصیحت خرد بخت نژند هجران بسرم تاخت چو کوه الوند
مرا نور یقین همراه جانست سرم با دوست سر بر آستانست مرا گوید میان درد و غم باش معین شد که سری درمیانست ز حد لامکان تا توده خاک همیشه کاروان در کاروانست درین دریای بی پایان فتادیم ام...
مرا هوای تو اندر میانه جانست مگو حکایت سامان چه جای سامانست اگر ز جام تو جانم بجرعه ای برسد هزار جور و ملامت کشیدن آسانست سعادت سر کویت بوصف ناید راست اگر بکوی تو سلمان رسد سلیمانس...
همه صحرا گلست و ارغوانست بهرجایی از آن جانان نشانست بهر آیینه حسن دوست پیداست همیشه جان جاهل در گمانست دل آهن بترسد از جدایی جرسها در نفیر و در فغانست جرس را این فغان و ناله از چیس...
دلم از شوق تو خونست و ندانم چونست در درون شوق وصالت ز بیان بیرونست دیده گریان و جگر خسته و خاطر غمگین سینه مجروح و دل آشفته و جان محزونست جمله ذرات سراسیمه و سرگردانند بهوای تو اگر...
شریعت در طریقت مستعینست شریعت راه فخرالمرسلینست شریعت شیوه مردان راهست شریعت شاهراه مستبینست شریعت حکمت مردان راهست شریعت قصه حبل المتینست شریعت از امور اعتدالیست شریعت شارع علم ال...
آفتابیست جمالت که جهان پرتو اوست همه را از همه رو روی بدان روی نکوست تا جمال تو بدیدم خوش و خندان گشتم همه شب ذکر دلم تا بسحر یا من هوست بنده از دیدن دیدار تو گشتم فربه هر که دیدار...
باد صبا برگرفت پرده ز رخسار دوست جمله ذرات را عربده و های و هوست حاضر دلدار باش حافظ اسرار باش فتنه چو دیدی بدان پیشرو فتنه اوست قاعده کار بین شیوه دلدار بین این همگی مغز نغز و آن ...
برآمد آفتاب طلعت دوست که ذرات جهان را رو به آن روست اگر نفست ازین جا رخنه جوید ازو مشنو که آن وارونه هندوست غلام روی آن خورشید حسنم که عالم لمعه ای زان روی نیکوست چه خوش می نالد آن...
بوی جان میآید از باد صبا این بو چه بوست مشک را این حد نباشد نکهت گیسوی اوست چیست بو واقف شدن از سر محبوب ازل آنکه چون آیینه با ذرات عالم روبروست جمله عالم بما پیداست ما آیینه ایم گ...
بیار جان طلب کار را بحضرت دوست ببین که با همه ذرات کون رو در روست قلم برندی ما رفته است روز ازل جزع چه سود کند چون رقم چنین زد دوست مرا ز خم تو یک جرعه ای تمام بود بیار رطل محبت چه...
شراب آتشین آمد ز دست ساقی جان ها بنوش این جام آتش را توکلنا علی المولا شراب ارغوان درکش مترس از آب و از آتش به رقص آ یک زمان خوش خوش ببین در جودت صهبا کمالات خود از خود جو که بحر و...
مرا گفتی که قول پیر تسلیم بگو تا خود چسان دیدی بمعیار هزارش رحمت حق بر روان باد که نهج قول او در طور ابرار چو حلواییست نیکو چرب و شیرین ولی جان پدر زنهار زنهار ترا گر قوت همت ضعیفس...
آن روز که این گنبد مینا بستند وین طارم نه سپهر اعلا بستند نی کتم عدم بودنه شمع و نه آتش نی رشتهکه عشق یار بر ما بستند
دل من شیوه شیرین ترا دارد دوست هر کجا شیوه شیرین دل من بنده اوست عاشق روی توام از همه رو در همه حال قصه روی و ریا نیست سخن روی بروست زاهد از ما مطلب شیوه زهد و تقوی توبه و تقوی ما ...
ز پیدایی چو پنهانست آن دوست همه جا اوهمه جا او همه اوست ز جوی تن ببحر جان رسانم مرا این دولت از جود تو مرجوست یکی را لذت از وجد و سماعست یکی را راحت اندر رقص پهلوست کسی اسرار عرفان...
عاشق بمرگ مایل و عاقل بهانه جوست غازی قتیل دشمن و عاشق قتیل دوست هرکس بقدر همت خود راه می برد این یک بمغز می کشد آن دیگری بپوست واعظ برو ز مستی عشاق دم مزن مستی ما ز باده بی جام و ...
عرصه عالم بما پیداست ما پیدا بدوست جمله ذرات جهان را رو بدان روی نکوست مست دیدارند ذرات جهان بر طور عشق در دل هر ذره ای صد آتش از سودای اوست حسن عالم گیر او هرجا بنوعی جلوه کرد این...
نمی توان خبری دادن از حقیقت دوست ولی ز روی حقیقت حقیقت همه اوست بیا که وصف جمال تو می رود بشنو بیا که قصه صاحبدلان به وجه نکوست به ابروت نتوان کرد اشارتی که مدام ز ترک چشم تو ترسم ...
دل ما بصد جان طلب کار اوست ولی در حقیقت طلب کار اوست زهی روی روشن که در رویها ظهورات خوبی ز انوار اوست بیک جو فروشند صد جان بشهر چو گویند بازار بازار اوست تو شادان ز عشقی وزو عشق ش...
قمری دارم کین چشم نهان خانه اوست دل و جان عاشق آن نرگس مستانه اوست من ازان یار چه گویم که عجب دلداریست شمع جانست و جهان عاشق و پروانه اوست قصه عشق غریبست و نشاید گفتن در دو عالم هم...
در سویدای دلم سودای اوست در دل و جانم تمناهای اوست نیر اعظم که شمع عالمست پرتوی از چهره زیبای اوست من نمی دانم ز حال دل که چیست این قدر دانم که دل مولای اوست چون مقلد با طریقت ره ن...