شمارهٔ ۱
ملامتگو چه می گردد ز پی مجنون شیدا را نسازد هیچ عاقل تنگ بر دیوانه صحرا را
۴۹ شعر از قدسی مشهدی
ملامتگو چه می گردد ز پی مجنون شیدا را نسازد هیچ عاقل تنگ بر دیوانه صحرا را
باز دل پای بند دام کسی ست روز و شب گوش بر پیام کسی ست گو نفس بعد ازین ز سینه تنگ پا برون نه که این مقام کسی ست هیچ کس نیست در جهان آزاد هرکه را بنگری به دام کسی ست
بی غم چه گویمت که دلم چون در آتش است لیلی به ناز رفته و مجنون در آتش است پرویز گو بسوز که فرهاد را هنوز نعل محبت از پی گلگون در آتش است
حسرت کشیم و آه دمادم متاع ماست خون جگر نمک چش خوان وداع ماست بر خوان هیچ کس جگر پاره پاره نیست این لقمه وقف مایده اختراع ماست
منم که خون جگر لاله زار باغ من است جراحتی که ز مرهم فزوده داغ من است به دست عشق چنان کرده ام پی خود گم که گم شود پی آن کس که در سراغ من است