شمارهٔ ۱۹۶
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درد دیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس هم نشینی با خدا خوا...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درد دیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس هم نشینی با خدا خوا...
خروس صبح زد سبوح و قدوس فرا کن دیده رازین خواب منحوس عزیز ملک مصر ای یوسف دل شوی در چاه زندان چند محبوس ز بالا سوی پستی میکنی رای بمقصد چون رسی زین سیر معکوس چه پویی چون نکردی طی ه...
نوبتی صبح فرو کوفت کوس رفت شب تیره بچهر عبوس باده کشان را رسد از عرش دل نغمه سبوح ز بانگ خروس بر در میخانه دل حلقه زد مهر درخشنده پی خاکبوس ساقی مستان ز طرب پا نهاد بر سر خورشید بر...
نه درد جوی و نه اندر هوای درمان باش هرآنچه پیر خرد گویدت بفرمان باش بروی باد هوس بر فراز مسند عفل پری و دیو بفرمان کن و سلیمان باش کرامت همه عالم بخوی انسانی است اگر کرامت جویی بخو...
زلف سنبل مگر امروز به تابی دگر است در رخ لاله و گل رونق و آبی دگر است در چمن بود همه روز ترشح ز سحاب مگر امروز ترشح ز سحابی دگر است بر سر جوی و لب آب بود موج و حباب نیز در ساغر می ...
نهان در خاک کن ما و تویی را یکی کن در همه عالم دویی را وجودت جز طلسم جادویی نیست ز هم بشکن طلسم جادویی را بهر سویی که پویی ره نجویی مگر پویی تو سوی بیسویی را نثار بیشه شیران حق کن ...
روی مه آیینه جمال محمد طلعت خورشید پایمال محمد سایه ندارد که آفتاب فلک نیز آمده در سایه ظلال محمد خضر که خورد آب زندگی و بقا یافت جرعه کشی بود از زلال محمد موسی نعلین کند در شب میق...
آن یک گوید که چرس و تریاک خوش است وان یک گوید فشرده تاک خوش است از من بشنو که هر دو آلودگیست دامن زهر آلودگی ای پاک خوش است
میکند وقت را پراکنده خواجه تا گنج گردد آکنده میبرد خواجه رنج بی پایان بهر گنجی که نیست پاینده میکند بخت او بر او گریه میزند وقت او بر او خنده تا بود خواجه بنده شهوت بنده خویشرا بود...
چه شده باز چه افتاده مرا بند بر پای که بنهاده مرا از سرای دل و از منزل جان سوی این ده که فرستاده مرا کیستم چیستم از بهر چه ام چه فتادست چه رو داده مرا دل من از فلک ساده بود کی برد ...
خواهی قلمم بنام در کش یکبار خواهی قلمی بنامه بر کش یکبار گر سر بکشم ز خط فرمان تو من همچون قلمم تیغ به سرکش یکبار
گفته بودی کز پریشانی شدم چون موی خویش گشتم از آشفتگی چون طره جادوی خویش تا چه سودا بر سرت افتاده از آن شوریده زلف یا چو ما مفتون شدی بر نرگس هندوی خویش تا رود اندوهت از خاطر بنه آی...
حلقه در گوش چو دف چنگ صفت سر در پیش بزنم یا بنواز این تو و این بنده خویش نشود از تو گذشتن که تویی راحت جان نشود بی تو نشستن که تویی مرهم ریش مدعی در پس دیوار و تو در پیش نظر من لب ...
دل نبندی بچرخ و دورانش وان تهی طبل و کهنه انبانش خون دل خور ز جام غم کین زال همه خون است شیر پستانش غیر خوناب چشم و لخت جگر ما حضر نیست بر سر خوانش گر ببازو چو رستمی ور زال بشکند پ...
بدستم افتد اگر باز زلف پر شکنش پریش تر کنم از کار و بار خویشتنش بخایم آن لب و دندان چون شکر چندان که جوی خون رود از لعل لب چو چشم منش منش چگونه توانم که در بغل گیرم که تاب جامه ندا...
ای آفت جان و فتنه هوش وی سرو روان و چشمه نوش آن پسته چرا دهان ببسته است وان غنچه چرا نشسته خاموش برخیز و برو بیا و بنشین بستان و بده بگو و بنیوش گیسوت فتاده تا بزانو زلفت زده حلقه ...
تو خواجه ای و منت چون غلام حلقه به گوش بگیر گوش و به هر کس بخواهی ام بفروش شود شبی که چو بختم ز در درآیی و من چو جان به بر کشمت یا چو جامه در آغوش هر آنچه تلخ بگویی از آن لب شیرین ...
هر چه آید ز رنج و راحت پیش نسپارم بدرد و غم دل خویش نروم زیر بار منت خلق هر که هست از توانگر و درویش دل کس را نمی برم از جای وقت کس را نمی دهم تشویش نپسندم بزیر چرخ کبود خاطر هیچکس...
گر دماغت تر نشد ای شیخ شهر از جام عشق بر زبان تکرار کن تا میتوانی نام عشق هست در خاطر مرا از قول میر عاشقان نام عشق آخر کشد دل را بسوی جام عشق عقل و دین در سایه دیوار عشق افتاده پس...
چون گریزد شیخ شهر از نام عشق کی تواند نوش کرد از جام عشق خاکیانرا برتری ز افلاکیان نیست جز از فضل و از انعام عشق عقل را چبود نهایات الکمال جز گرفتار آمدن در دام عشق نغمه ناقوس و تک...
نزند دم فلک بجز دم عشق عالمی نیست غیر عالم عشق شادی ای نیست جز که شادی عشق نیز نبود غمی بجز غم عشق زین همه نکته ها که عقل سرود حل نشد باز راز مبهم عشق عقل و آن زخمهای ناسورش نشود ب...
خیل انده ز جای برد مرا شیر اندیشه پاک خورد مرا بفشار این خرد بمشت جنون که خرد سخت بر فشرد مرا دفتر فضل و علم بر هم نه بازگو از حسین کرد مرا بسپار این خرد بدست جنون که باندوه و غم س...
آن آتش طور و شعله نور بیار آنخون دل و دیده انگور بیار در پنجه چرخ پنجه انداخته ایم تا بشکنمش آن می پرزور بیار
از این ره هردم آید کاروانی در این تن هر نفس پوید روانی در این گلشن بجوشد از دل سنگ ز هر سو چشمه آب روانی ز هر در بشنود بانک درایی بود گر بر در دل پاسبانی گشاید چشم معنی گر هشیوار ب...