شمارهٔ ۷۰۴
چشم تو را ز جور پشیمان نیافتم این کافر فرنگ مسلمان نیافتم با آنکه خون هر دو جهان را به خاک ریخت تیغ کرشمه تو پشیمان نیافتم از هر طرف که دیده گشودم گشاده بود جایی به فیض کلبه ویران
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
چشم تو را ز جور پشیمان نیافتم این کافر فرنگ مسلمان نیافتم با آنکه خون هر دو جهان را به خاک ریخت تیغ کرشمه تو پشیمان نیافتم از هر طرف که دیده گشودم گشاده بود جایی به فیض کلبه ویران
ز خوی سرکش او هر قدم پامال می گردم غزالی را که من چون سایه در دنبال می گردم چو طفل بی جگر کو می رمد شب ها ز تاربکی هراسان از سواد نامه ی اعمال می گردم تو بی پروا و من شوریده احوالم
من روشن روان غافل به زندان بدن رفتم کشیدم آتشین آهی چو شمع از خویشتن رفتم گران جان نیستم در گلستان چون سرو پا در گل سبک روحانه چون باد بهاران از چمن رفتم نشد بال و پر پروانه ام گرم
می گریزم ز جهان بار چرا بردارم سر درین معرکه اندازم و پا بردارم بویگل نیستم از بارگران جانیها تا پی قافله باد صبا بردارم گره از خاطر اگر گریه کند باز چرا منت بیهده از عقده گشا بردا
چه پروا توشه واماندگی چون در کمر دارم به جایی می رسم اکنون که سامان سفر دارم خرد در عاشقی بر من عبث افسانه می خواند درین مکتب کتاب هفت ملت را ز بر دارم یتیمان محبت را وفایی دایه نگ