شمارهٔ ۲۷۲
کار دل و خراش به هم عشق واگذاشت این عقده را به ناخن مشکل گشا گذاشت پنداشت چون سپندکه میدان آتش است هرجا به سینه شعله داغ تو پا گذاشت صرف لب تو کرد قضا صاف رنگ و بو دردی که ماند در
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
کار دل و خراش به هم عشق واگذاشت این عقده را به ناخن مشکل گشا گذاشت پنداشت چون سپندکه میدان آتش است هرجا به سینه شعله داغ تو پا گذاشت صرف لب تو کرد قضا صاف رنگ و بو دردی که ماند در
خوش آنکه دلم در شکن زلف تو جا داشت بخت سیهم خاصیت بال هما داشت گر عشق ندادی به غمش نقد دو عالم در مصر وفا یوسف ما را که بها داشت می ربخت به بر طرهء آهم همه سنبل دل بس که هوای سر آن
نسرین به چمن برندمد گر بدن این است از غنچه صبا دم نزند گر دهن این است یک دیده جلا یافته از نکهت یوسف صد دیده کند روشن اگر پیرهن این است خال از خم آن زلف نمودی و نهفتی بنما که جگر خ
تو را نمودم و گفتم به دل که یار این است به خون خود زده ای دست اگر نگار این است کف بریده بی نسبت پرستاران به بستر تو گل افشانده خار خار این است میانه تو و آیینه شد صفای خوشی میانه م
تن سختی کشم نزار دل است کمر کوه زیر بار دل است دل از آن طره در پریشانی است سر این فتنه در کنار دل است نکند ناوک دعا اثری گره مدعا به کار دل است چشم تا کار می کند ما را گل اشک است و