شمارهٔ ۲۷۲
به صد شوریدگی از بزم آن بی باک برخیزم نشینم غنچه و چون گل گریبان چاک برخیزم غبار من فرو خفته ست در راهت به امیدی اگر پا بر سر خاکم نهی از خاک برخیزم
۳۴۷ شعر از حزین لاهیجی
به صد شوریدگی از بزم آن بی باک برخیزم نشینم غنچه و چون گل گریبان چاک برخیزم غبار من فرو خفته ست در راهت به امیدی اگر پا بر سر خاکم نهی از خاک برخیزم
زبان و سود شد در عشق بی پروا فراموشم خیال آخرت گردید چون دنیا فراموشم گل کوثر زنم از بی نیازی بر در جنت نخواهد شد اگر در محشر استغنا فراموشم
از ضعف مشکل آید چون می برد ز خویشم بالین خواب سازد از مخمل فرنگم کلکم کند به نیرنگ پرداز چهره گل مشاطه بهار است افکار نیمرنگم
ز ابر دیده در هر گل زمین کشته ای دارم به کف تسبیح و با زنار ترسا رشته ای دارم تو در صحن چمن با بانگ مطرب میگساری کن که من در کوه و صحرا آه خون آغشته ای دارم مرا تبخاله بر لب زد شرا
با ماست لطف چشم تغافل پناهکم حسرت پر و امید فراوان نگاه کم دل را مده به غمزه مژگان که خسروان آلوده اند پنجه به خون سپاهکم در محفل زمانه چو شمعیم در گداز تا تن به جا بود نشود اشک و