شمارهٔ ۲۷۲
عید شد بخرام تا مدهوش و حیرانت شوم خنجر عاشق کشی برکش که قربانت شوم قتل عاشق را مناسب نیست شمشیر اجل سوی من بین تا هلاک تیر مژگانت شوم شد تن خاکی غبار و بر سر راهت نشست عزم جولان ک
۴۲۳ شعر از هلالی جغتایی
عید شد بخرام تا مدهوش و حیرانت شوم خنجر عاشق کشی برکش که قربانت شوم قتل عاشق را مناسب نیست شمشیر اجل سوی من بین تا هلاک تیر مژگانت شوم شد تن خاکی غبار و بر سر راهت نشست عزم جولان ک
جلوه های قد دلجوی ترا بنده شوم نازکی های گل روی ترا بنده شوم بنده را با سر هر موی تو مهر دگرست بر سرت گردم و هر موی ترا بنده شوم غیر ازین چاره ندارم پی دخل کویت که غلامان سر کوی تر
من سگ یارم و آن نیست که بیگانه شوم لیک می ترسم از آن روز که دیوانه شوم ای فلک شمع شب افروز مرا سوی من آر تا بگرد سر او گردم و پروانه شوم من همان روز که افسون تو دیدم گفتم که ببیدار
چنان از پا فگند امروزم آن رفتار و قامت هم که فردا برنخیزم بلکه فردای قیامت هم رقیبان را از آن لب آب خضرست و دم عیسی مرا پیوسته آه حسرت و اشک ندامت هم اگر من مردم از سنگ ملامت بر سر
ای که از خوبان مراد ما تویی مقصود هم چون تویی هرگز نبودست و نخواهد بود هم تا به سودای تو افتادیم در بازار عشق از زیان هر دو عالم فارغیم از سود هم بس که بخت بد مرا سرگشته دارد چون ف