شمارهٔ ۳۱۵
تا بکی تند شوی بهر جفای دل من چند روزی بوفا کوش برای دل من گر تو میداشتی این آتش پنهان که مراست دل بی رحم تو میسوخت چه جای دل من حاش لله که دلم ترک تو گوید بجفا کز جفاهای تو بیشست
۴۲۳ شعر از هلالی جغتایی
تا بکی تند شوی بهر جفای دل من چند روزی بوفا کوش برای دل من گر تو میداشتی این آتش پنهان که مراست دل بی رحم تو میسوخت چه جای دل من حاش لله که دلم ترک تو گوید بجفا کز جفاهای تو بیشست
ای قدت نازک نهال جویبار چشم من لطف کن برخیز و بنشین بر کنار چشم من چشم مردم را غبار از گرد میباشد ولی میبرد گرد سر کویت غبار چشم من اشک من هر کس که دید از کار چشمم دست شست گوشه چشم
فدای آن سگ کو باد جان ناتوان من که بعد از مرگ در کوی تو آرد استخوان من چو داری عزم رفتن با تو نتوان درد دل گفتن که وقت رفتن جانست و میگیرد زبان من من از بی مهری آن ماه مردم کی بود
گفتیم چون زنده مانی در غم هجران من خواستم مرگ خود اما بر نیامد جان من درد من عشقست و درمانش بغیر از صبر نیست چون کنم کز درد مشکل تر بود درمان من من خود از جان بنده ام فرمان عشقت را
خوش آنکه در همه روی زمین تو باشی و من به جز من و تو نباشد همین تو باشی و من بهار می رسد آیا بود که در چمنی نشسته پای گل و یاسمین تو باشی و من شدی به باغ که آنجا خوش است مجلس می بلی