شمارهٔ ۴۰۱
زهی شراب لبت مایه طربناکی نموده نرگس مستت هزار بی باکی گذر بدامن پاکت نکرده باد صبا کجا شکفت گلی در چمن بدین پاکی بیک کرشمه که کردی هزار دل بردی تبارک الله ازین چابکی و چالاکی نشست
۴۲۳ شعر از هلالی جغتایی
زهی شراب لبت مایه طربناکی نموده نرگس مستت هزار بی باکی گذر بدامن پاکت نکرده باد صبا کجا شکفت گلی در چمن بدین پاکی بیک کرشمه که کردی هزار دل بردی تبارک الله ازین چابکی و چالاکی نشست
آخر ای شوخ دل از جور تو غمگین تا کی وین جفاهای تو بر عاشق مسکین تا کی گریه تلخ مرا کشت بگو بهر خدا که ترا با دگران خنده شیرین تا کی بی سبب چشم ترا خشم بمردم تا چند بی جهت گوشه ابرو
جان من در فرقت جانان برآید کاشکی هم اجل چون عمر ما را بر سرآید کاشکی آرزو دارم که بینم سنبل تر بر گلش زودتر این آرزوی من بر آید کاشکی چند با آن شکل شهر آشوب آید خشمناک چند روزی هم
یار دور از صحبت اغیار بودی کاشکی گه گهی با عاشق خود یار بودی کاشکی چون توان گفتن که جورت کاش بودی اندکی اندکی بود این قدر بسیار بودی کاشکی ذره را فی الجمله قدری هست پیش آفتاب قدر م
با تو از اول نبودی آشنایی کاشکی یا نبودی آخر این داغ جدایی کاشکی دور از آن این شوکت شاهی چه کار آید مرا دست دادی بر سر کویت گدایی کاشکی حالیا زین بخت بی سامان برآشفتن چه سود هم از