شمارهٔ ۲۱۲
گر من ز شوق خویش نویسم به یار خط یک حرف از آن ادا نشود در هزار خط خوش صفحه ایست روی تو یارب که تا ابد هرگز بر آن ورق ننشاند غبار خط ما را بدور حسن تو با نو خطان چه کار تا روی ساده ...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
گر من ز شوق خویش نویسم به یار خط یک حرف از آن ادا نشود در هزار خط خوش صفحه ایست روی تو یارب که تا ابد هرگز بر آن ورق ننشاند غبار خط ما را بدور حسن تو با نو خطان چه کار تا روی ساده ...
ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظ دشمن احباب گشتی دوستداران را چه حظ چون ندارد وعده وصل تو امکان وفا غیر داغ انتظار امیدواران را چه حظ چشم من کز گریه نابیناست چون بیند رخت از ...
ما که از سوز تو در گریه زاریم چو شمع خبر از سوختن خویش نداریم چو شمع پیش تیغ تو سر از تن بگذاریم ولی شعله شوق تو از سر نگذاریم چو شمع تاب هنگامه اغیار نداریم که ما کشته و سوخته خلو...
مهوشان در نظر کج نظرانند دریغ انجم انجمن بی بصرانند دریغ از گرفتاری احباب ندارند خبر خوبرویان جهان بیخبرانند دریغ گلعذاران که نمودند رخ از پرده ناز چون صبا هم نفس پرده درانند دریغ ...
خوبان اگر چه هر طرفی می کشند صف تو در میان جان منی جمله بر طرف حالا بپای بوس خیالت مشرفم گر دولت وصال تو یابم زهی شرف دور از تو نوبهار جوانی بباد رفت عمر چنان عزیز چرا شد چنین تلف ...
وه که رفت آن شوخ و بر ما کرد بیداد از فراق از فراق او بفریادیم فریاد از فراق یار با اغیار و ما محروم کی باشد روا دشمنان شاد از وصال و دوست ناشاد از فراق در فراقت حالم از هر مشکلی م...
نیست غم گر شد گریبان من از غم چاک چاک سینه ام چاک است از چاک گریبان خود چه باک می کشی بر غیر تیغ و می کشی از غیرتم از هلاک دیگران بگذر که خواهم شد هلاک نیست جان را با تن پاک تو اصل...
ای تو سرو چمن حسن و گل باغ جمال جلوه حسن و جمالت همه در حد کمال با چنین حسن ترا ماه فلک چون گویم آفتابی بتو یارب نرسد هیچ زوال کاتبان قلم صنع که مشکین رقمند صفحه روی تو آراسته اند ...
ز سوز سینه هر دم چند پوشم داغ هجران را دگر طاقت ندارم چاک خواهم زد گریبان را بزن یک خنجر و از درد جان کندن خلاصم کن چرا دشوار باید کرد بر من کار آسان را نمی خواهم که خط بالای آن لب...
ظاهر نکنم پیش رقیبان الم دل با مردم بی غم نتوان گفت غم دل جا کن به دل و دیده که غیر از تو نشاید سلطان سراپرده چشم و حرم دل ای صبر کجایی که ز حد میگذرد باز بر دل ستم آن مه و بر من س...
نه رفیقی که بود در پی غمخواری دل نه طبیبی که کند چاره بیماری دل دل بیمار مرا هر که گرفتار تو خواست یارب آزاد نگردد ز گرفتاری دل طاقت زاری دل نیست دگر بهر خدا گوش کن گفت مرا گوش مکن...
آمد بهار و خوشدلم از رنگ و بوی گل آن به که می کشم دو سه روزی به روی گل گل دیدم آرزوی کسی در دلم فتاد کز دیدنش کسی نکند آرزوی گل این دم که بوی دلکش گل می دهد نسیم بس دلکش است گشت گل...
ای در دلم ز آتش عشق تو صد الم هر یک الم نشانه چندین هزار غم وصل تو زود رفت و فراق تو دیر ماند فریاد ازین عقوبت بسیار و عمر کم دانی کدام روز عدم شد وجود ما روزی که عاشقی بوجود آمد ا...
نیست حد آن که گویم بنده روی توام دیگری گر بنده باشد من سگ کوی توام چشم شوخت ناوک اندازست و ابرویت کمان کشته چشم تو و قربان ابروی توام بر امید آنکه یک دشنام روزی بشنوم سالها شد جان ...
عجب شکسته دل و زار و ناتوان شده ام چنان که هجر تو می خواست آنچنان شده ام تو آفتابی و من ذره ترک مهر مکن که در هوای توام گر بر آسمان شده ام به گفت وگوی تو افسانه گشته ام همه جا به ج...
روزی که در فراق جمال تو بوده ام گریان در اشتیاق وصال تو بوده ام هرسو که رفته ام به هوای تو رفته ام هرجا که بوده ام به خیال تو بوده ام هرگه شکرلبی به کسی کرد گفت وگو در حسرت جواب و ...
ز سوز سینه کبابم ز سیل دیده خرابم تو شمع بزم کسانی و من در آتش و آبم مرا عقوبت هجر تو بهتر از همه شادیست تو راحت دگران شو که من برای عذابم بدیگران منشین و بجان من مزن آتش مرا مسوز ...
به یار بی وفا عمری وفا کردم ندانستم به امید وفا بر خود جفا کردم ندانستم دل آزاری که هرگز دیده بر مردم نیندازد به سان مردمش در دیده جا کردم ندانستم اگر گفتم که دارد یار من آیین دلجو...
هر شب بسر کوی تو از پای در افتم وز شوق تو آهی زنم و بی خبر افتم گر بار غم اینست که من میکشم از تو بالله که اگر کوه شوم از کمر افتم خواهم بزنی تیر و بتیغم بنوازی تا در دم کشتن بتو ن...
نهادی بر دلم داغ فراق و سوختی جان را بداغ و درد دوری چند سوزی دردمندان را منه زین بیشتر چون لاله داغی بر دل خونین که از دست تو آخر چاک خواهم زد گریبان را شدم در جستجوی کعبه وصلت ند...
براهت بینم و از بیخودی بر رهگذر غلتم بهر جا پا نهی از شوق پا بوست بسر غلتم بهر پهلو که می افتم بپهلوی سگت شبها نمیخواهم کز آن پهلو بپهلوی دگر غلتم بدان در وقت بسمل از تو میخواهم چن...
اگر چون خاک پامالم کنی خاک درت گردم وگر چون گرد بر بادم دهی گرد سرت گردم کشی خنجر که میسازم بدست خویش قربانت چه لطفست این که من قربان دست و خنجرت گردم تو ماه کشور حسنی و شاه لشکر خ...
بصد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردم بسی امیدوارم آه اگر نومید برگردم چه حسنست این که از یک دیدنت دیوانه گردیدم بیا تا بار دیگر بینم و دیوانه تر گردم چون آن مه فتنه شد در شهر من ه...
عیدست برون آی که حیران تو گردم قربان خودم ساز که قربان تو گردم خاکم برهت جلوه کنان رخش برانگیز تا خیزم و گرد سر میدان تو گردم جمعیت آسوده دلان از دل جمعست جمعیت من آن که پریشان تو ...