شمارهٔ ۲۳۴
ز پیر میکده عمری در التماس شدم که خاک درگه دیر فلک اساس شدم غم مرا بغم دیگران قیاس مکن که من نشانه غمهای بی قیاس شدم مرا ز حسن تو صنع خدای ظاهر شد ترا شناختم آنگه خداشناس شدم سپاس ...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
ز پیر میکده عمری در التماس شدم که خاک درگه دیر فلک اساس شدم غم مرا بغم دیگران قیاس مکن که من نشانه غمهای بی قیاس شدم مرا ز حسن تو صنع خدای ظاهر شد ترا شناختم آنگه خداشناس شدم سپاس ...
کاشکی خاک حریم حرمت می بودم می خرامیدی و من در قدمت می بودم بی غم عشق تو صد حیف ز عمری که گذشت پیش ازین کاش گرفتار غمت می بودم گر به پرسیدن من لطف نمی فرمودی هم چنان کشته تیغ دو دم...
دو روز شد که ز درد فراق بیمارم ازین دو روزه حیاتی که هست بیزارم چو لاله سینه من چاک شد بیا و ببین که از تو بر دل پر خون چه داغها دارم مرا ز گریه مکن منع ساعتی بگذار که زار زار بگری...
من نه آنم که دل خویش مشوش دارم هر کجا ناخوشیی هست به او خوش دارم گر سگان سر آن کوی کبابی طلبند پاره سازم دل پر خون و بر آتش دارم چه بلاها که دل زارم از آن مه نکشید الله الله چه دل ...
یار آمد و من طاقت دیدار ندارم از خود گله ای دارم و از یار ندارم شادم که غم یار ز خود بی خبرم کرد باری خبر از طعنه اغیار ندارم گفتم چو بیایی غم خود با تو کنم شرح اما چه کنم طاقت گفت...
عمر رفته است و کنون آفت جانی دارم گشته ام پیر ولی عشق جوانی دارم چاره ساز دل و جان همه بیمارانی چاره ای ساز که من هم دل و جانی دارم کاش چون لاله دل تنگ مرا بشکافی تا بدانی که چه سا...
بروز غم سگش خواهم که پرسد خاکساران را که یاران در چنین روزی بکار آیند یاران را عجب خاری خلید از نو گلی در سینه ریشم که برد از خاطر من خار خار گل عذاران را ز ناز امروز با اغیار خندا...
هر زمان بر صف خوبان بتماشا گذرم چون رسم پیش تو نتوانم از آنجا گذرم دارم آن سر که بسودای تو بازم سر خویش سر چه کار آید اگر زین سر و سودا گذرم زان خط سبز و لب لعل گذشتن نتوان گر بصد ...
خواهم که بزیر قدمت زار بمیرم هر چند کنی زنده دگر بار بمیرم دانم که چرا خون مرا زود نریزی خواهی که بجان کندن بسیار بمیرم من طاقت نادیدن روی تو ندارم مپسند که در حسرت دیدار بمیرم خور...
بخاک من گذری کن چو در وفای تو میرم که زنده گردم و بار دگر برای تو میرم نهادم از سر خود یک بیک هوی و هوس را همین بود هوس من که در هوای تو میرم دل از جفای تو خون شد روا مدار که عمری ...
پس از عمری که خود را بر سر کوی تو اندازم ز بیم غیر نتوانم نظر سوی تو اندازم پس از چندی که ناگه دولت وصل اتفاق افتد چه باشد گر توانم دیده بر روی تو اندازم نبینم ماه نو را در خم طاق ...
مگو افسانه مجنون چو من در انجمن باشم ازو باری چرا گوید کسی جایی که من باشم کسی افسانه درد مرا جز من نمی داند از آن دایم من دیوانه با خود در سخن باشم رو ای زاهد که من کاری ندارم غیر...
اگر خوانی درونم بنده این خاندان باشم وگر رانی برونم چون سگان بر آستان باشم ندانم بنده روی تو باشم یا سگ کویت بهر نوعی که می خواهی بگو تا آن چنان باشم چه سگ باشم که آیم استخوانی خوا...
چو بخت نیست که شایسته وصال تو باشم بصبر کوشم و خرسند با خیال تو باشم بعشوه زلف گشودی بچهره خال فزودی اسیر زلف تو گردم غلام خال تو باشم کمال فضل بتحصیل عاشقیست خوش آن دم که در مطالع...
تا عمر بود در هوس روی تو باشم در خاک شوم خاک سر کوی تو باشم فردای قیامت نروم جانب طوبی در سایه سرو قد دلجوی تو باشم خوش آنکه زبان از پی دشنام برآری من دست برآورده دعاگوی تو باشم په...
مرا چه زهره که گویم غلام روی تو باشم سگ غلام غلام سگان کوی تو باشم اگر به سوی تو گاهی کنم ز دور نگاهی هنوز بر حذر از نازکی خوی تو باشم چو سر عشق تو گفتن میان خلق نشاید به گوشه ای ب...
گفت یار از ما بکن قطع نظر گفتم به چشم گفت قطعا هم مبین سوی دگر گفتم به چشم گفت یار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم وانگهی دزدیده در ما می نگر گفتم به چشم گفت با ما دوستی می کن به د...
بچه نسبت کنم آن سرو قد دلجو را هر چه گویم به از آنست چه گویم او را مشنو از بهر خدا در حق من قول رقیب که نکو نیست شنیدن خبر بد گو را آنکه بد خوی مرا داد چنان روی نکو کاشکی خوی نکوهم...
من که باشم که می لعل بآن ماه کشم بگذارید که حسرت خورم و آه کشم بس که دریافت مرا لذت خونخواری عشق دل نخواهد که دگر باده دلخواه کشم تا کند سوی من از راه ترحم نظری هر زمان خیزم و خود ...
چون قامت آن سرو سهی کرد هلاکم سروی بنشانید روان بر سر خاکم رفتی و دلم چاک شد از دست تو دلبر باز آ و قدم رنجه نما در دل چاکم گفتی که هلاکت کنم از ناز و کرشمه بنشین که من از دست تو ا...
مشکل که رود داغت هرگز ز دل چاکم تا لاله مگر روزی سر بر زند از خاکم هر روز بخون ریزم آیی و رقیب از پی زان واقعه خوشحالم زین واسطه غمناکم ای ترک شکار افگن شمشیر مکش بر من یا آنکه پس ...
گر بخاکم گذرد یوسف گل پیرهنم بوی پیراهن یوسف شنوند از کفنم بفراق تو گرفتار ترم روز بروز کس باین روز گرفتار مبادا که منم کوه غم گشتم و هر لحظه کنم سینه خویش طرفه حالیست که هم کوهم و...
هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم باز چون فردا شود امروز را فردا کنم چون مرا سودایت از روز نخستین در سرست پس همان بهتر که آخر سر درین سودا کنم ای خوشا کز بیخودیها سر نهم بر پای ...
خود را نشان ناوک بد خوی خود کنم رویش بدین بهانه مگر سوی خود کنم هر موی من هزار زبان باد در غمش تا من حکایت از غم یک موی خود کنم تا در حریم کوی تو پهلو نهاده ام هر دم هزار عیش ز پهل...