شمارهٔ ۳
ای نور خدا در نظر از روی تو ما را بگذار که در روی تو بینیم خدا را تا نکهت جان بخش تو همراه صبا شد خاصیت عیسیست دم باد صبا را هر چند که در راه تو خوبان همه خاکند حیفست که بر خاک نهی...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
ای نور خدا در نظر از روی تو ما را بگذار که در روی تو بینیم خدا را تا نکهت جان بخش تو همراه صبا شد خاصیت عیسیست دم باد صبا را هر چند که در راه تو خوبان همه خاکند حیفست که بر خاک نهی...
بنام ایزد میان مردمان آن تندخو با ما چه خوش باشد که ما در گوشه ای باشیم و او با ما ز بد خویی بما جنگ و باغیار آشتی دارد چه دارد یارب این بیگانه خوی جنگجو با ما کنون خود از نکورویی ...
خط ریحانش رقم بر نسترن خواهد زدن سنبل تر پنجه بر روی سمن خواهد زدن سروناز من که سوی باغ شد دامن کشان طعنه ها بر نازنینان چمن خواهد زدن گر هلالی ناگهان در کنج غم آهی کشید آتشی در خا...
گل برگ را ز سایه سنبل نقاب کن در زیر سایه تربیت آفتاب کن دامن مچین ز خانه برون آی و هر قدم ملکی بباد برده و شهری خراب کن واعظ بلطف دوست چو امید رحمتست بسیار دردسر مده و کم عذاب کن ...
ای معلم خاطر غمدیده من شاد کن بنده گردم یک زمان آن سرو را آزاد کن از گدای خویش فارغ مگذر ای سلطان حسن یا بده داد من درویش یا بیداد کن خواه پیغامی فرست و خواه دشنامی بده از فراموشان...
عید قربان شد بیا عاشق کشی بنیاد کن دردمندان را بدرد نو مبارک باد کن گفته ای در دین ما رسم فراموشی خطاست چون کنی از ما فراموش این سخن را یاد کن با من آغاز تکلم کردی و بیخود شدم تا ا...
ای دل بکوی او مرو از بیخودی غوغا مکن خود را و ما را بیش ازین در عاشقی رسوا مکن ای اشک سرخ و گرم رو بر چهره ام ظاهر مشو آبی که پنهان خورده ام در روی من پیدا مکن تا چند ناز و سرکشی آ...
از رشک سوختم برقیبان سخن مکن گر می کنی برای خدا پیش من مکن در آرزوی یک سخنم جان بلب رسید جانا ترا که گفت که با ما سخن مکن هر جا که شمع جمع شدی سوختم ز رشک بهر خدا که روی بهر انجمن ...
برخیز و بسر وقت اسیران گذری کن چشمی بگشا سوی غریبان نظری کن ای گریه بیا در غم هجرش مددی کن وی ناله برو در دل سختش اثری کن چون آینه هر لحظه بهر کس منما روی زنهار که از آه دل ما حذری...
نظاره کن در آینه خود را حبیب من اما بشرط آنکه نگردی رقیب من من از وطن جدا و دل من ز من جدا آگاه نیست یار ز حال غریب من زین سان که درد عشق توام ساخت ناتوان مشکل زیم اگر تو نباشی طبی...
از فراق آن پری هر دم فزون شد درد من ساخت ظاهر درد دل را اشک و رنگ زرد من تا بکی از عشق او جور و جفا خواهم کشید ای رفیقان سوخت دیگر جان غم پرورد من گرچه دور از آستان دوست گشتم خاک ر...
گر جدا سازی بتیغ جور بند از بند من از تو قطعا نگسلد سر رشته پیوند من تلخ کامم زان لب شیرین کرم کن خنده ای چیست چندین زهر چشم ای شوخ شکر خند من غمزه خونخواره ات را گر سر عاشق کشیست ...
چند نادیده کنی آه چه دیدی از ما نشنوی زاری ما وه چه شنیدی از ما آخر ای آهوی مشکین چه خطا رفت که تو با همه انس گرفتی و رمیدی از ما حیف باشد که چو گل بر کف هر خار نهی دامنی را که به ...
بخاک پای تو ای سرو ناز پرور من که جز هوای وصال تو نیست در سر من براه عشق تو خاکم طریق من اینست درین طریق نباشد کسی برابر من غم تو در دل تنگم نشست و منفعلم که نیست لایق تو کلبه محقر...
پشت و پناه من بود دیوار دلبر من از گریه بر سر افتاد ای خاک بر سر من لیلی کجا و حسنت مجنون کجا و عشقم نه آن مقابل تو نه این برابر من من مانده دست بر سر از ناله دل خویش دل مانده پای ...
دل خون شد از امید و نشد یار یار من ای وای بر من و دل امیدوار من ای سیل اشک خاک وجودم بباد ده تا بر دل کسی ننشیند غبار من از جور روزگار چه گویم که در فراق هم روز من سیه شد و هم روزگ...
در کوی بتان نیست کسی زارتر از من در پیش عزیزان جهان خوارتر از من گفتی که مرا یار وفادار بسی هست هستند ولی نیست وفادارتر از من گر طالب آنی که به یاری بنشینی بنشین که ترا نیست کسی یا...
نه رحم در دل یار و نه صبر در دل من اجل کجاست که بس مشکلست مشکل من ز مهوشان طمع مهر کرده ام هیهات زهی خیال کج و آرزوی باطل من ز منزلی که منم ره بعیش نتوان برد که رهگذار غم افتاده اس...
تا بکی تند شوی بهر جفای دل من چند روزی بوفا کوش برای دل من گر تو میداشتی این آتش پنهان که مراست دل بی رحم تو میسوخت چه جای دل من حاش لله که دلم ترک تو گوید بجفا کز جفاهای تو بیشست ...
ای قدت نازک نهال جویبار چشم من لطف کن برخیز و بنشین بر کنار چشم من چشم مردم را غبار از گرد میباشد ولی میبرد گرد سر کویت غبار چشم من اشک من هر کس که دید از کار چشمم دست شست گوشه چشم...
فدای آن سگ کو باد جان ناتوان من که بعد از مرگ در کوی تو آرد استخوان من چو داری عزم رفتن با تو نتوان درد دل گفتن که وقت رفتن جانست و میگیرد زبان من من از بی مهری آن ماه مردم کی بود ...
گفتیم چون زنده مانی در غم هجران من خواستم مرگ خود اما بر نیامد جان من درد من عشقست و درمانش بغیر از صبر نیست چون کنم کز درد مشکل تر بود درمان من من خود از جان بنده ام فرمان عشقت را...
خوش آنکه در همه روی زمین تو باشی و من به جز من و تو نباشد همین تو باشی و من بهار می رسد آیا بود که در چمنی نشسته پای گل و یاسمین تو باشی و من شدی به باغ که آنجا خوش است مجلس می بلی...
نمی توان بجفا قطع دوستداری ما که از جفای تو بیشست با تو یاری ما بسی چو ابر بهاران گریستیم و هنوز گلی نرست ز باغ امیدواری ما بچشم چون تو عزیزی شدیم خوار ولی ز عزت دگران بهترست خواری...