شمارهٔ ۳۲۰
گهی لطفست و گاهی قهر کار دلربای من ولی لطف از برای دیگران قهر از برای من بخوبان تا وفا کردم جفا دیدم بحمدالله که تقریب جفای خوبرویان شد وفای من دعای خویش را شایسته احسان نمیدانم خو...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
گهی لطفست و گاهی قهر کار دلربای من ولی لطف از برای دیگران قهر از برای من بخوبان تا وفا کردم جفا دیدم بحمدالله که تقریب جفای خوبرویان شد وفای من دعای خویش را شایسته احسان نمیدانم خو...
بهر خون ریز دلم ترک کمان ابروی من راست چون تیر آمد و بنشست در پهلوی من شب دل گم گشته می جستم بگرد کوی او گفت ای بیدل چه میجویی بگرد کوی من پیش و پس تا چند در روی رقیبان بنگری روی ا...
شهید عشقم و از خاک من خون داده نم بیرون وزان نم لاله خونین برآورده علم بیرون گر از طوف حریم کعبه کویت خبر یابد ز شوق آن پرد روح از تن مرغ حرم بیرون در آب و آتشم از دیده و دل دم بدم...
مسلمانان مرا جان خواهد آمد از الم بیرون که می آید هلال ابروی من از خانه کم بیرون بر آن در انتظاری می برم با آنکه می دانم که شاهان بهر درویشان نیایند از حرم بیرون مرا این دم تو خواه...
مردم از درد و نگفتی دردمند ماست این دردمندان را نمی پرسی چه استغناست این سایه بالای آن سرو از سر من کم مباد زانکه بر من رحمتی از عالم بالاست این خواستم کان سرو روزی در کنار آید ولی...
دلا زان لب زلال خضر می خواهی خیالست این ز آتش آب می جویی تمنای محالست این کسان گویند هر جوینده ای یابنده می باشد ترا می جویم و هرگز نمی یابم چه حالست این قدت را نی الف می خوانم و ن...
آخر ای آرام جان سوی دل افگاری ببین از جفاکاری حذر کن در وفاداری ببین تا به کی فارغ نشینی لحظه ای بیرون خرام بر سر آن کوی هر سو عاشق زاری ببین یک دو روزی جلوه کن در شهر و از سودای خ...
من و تخیل حسنت چه یار بهتر ازین بغیر عشق چه ورزم چه کار بهتر ازین بروزگار شدی یار من بحمدالله دگر چه کار کند روزگار بهتر ازین بغمزه آهوی چشمت شکار مردم کرد که دید آهوی مردم شکار به...
روز نوروزست و ما را مجلس افروزی چنین سالها شد کز خدا می خواستم روزی چنین از جفاگاری نهادی گوش بر قول رقیب تا چها آموختی باز از بد آموزی چنین هر شبی در کنج غم گریان و سوزانم چو شمع ...
عاشقم کردی و گفتی با رقیب تندخو عاشق روی توام با هر که می خواهی بگو جان من دلجویی اغیار کردن تا بکی گاه گاهی هم دل سرگشته ما را بجو ای طبیب از بهر درد ما غم درمان مخور زانکه ما با ...
من و بیداری شب ها و شب تا روز یارب ها نبیند هیچ کس در خواب یارب اینچنین شب ها گشادی تا لب شیرین به دشنام دعاگویان دعا می گویم و دشنام می خواهم از آن لب ها خدا را جان من بر خاک مشتا...
خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با او من باشم و او باشد او باشد و من با او بر هم زدن چشمش جان می برد از مردم کی زنده توان بودن یک چشم زدن با او با او چو پس از عمری خواهم سخنی گویم هرگ...
ندارم قوت اظهار درد خویشتن با او مرا این درد کشت آیا که گوید درد من با او هوس دارم که آید بر سر بالین من تا من وصیت را بهانه سازم و گویم سخن با او مه من یوسف مصرست و خلقی عاشق رویش...
چنان بلند نشد سرو ناز پرور او که سرو ناز تواند شدن برابر او ز نوبهار رخش آفت خزان دورست هنوز تازه دمیدست سبزه تر او بنازم آن مژه شوخ را که در دم قتل چنان نکرد که حاجت شود بخنجر او ...
آن که رفت امروز و صد دل می رود دنبال او کاش فردا جان برون آید به استقبال او بس که همچون سایه خواهم خویش را پامال او هر کجا او می رود من می روم دنبال او وه چه خوش جا کرده است آن خال...
خاکم بره پیک حریم حرم او باشد که بجایی برسم در قدم او بر داغ دلم مرهم راحت مگذارید تا کم نشود راحت درد و الم او زین گونه که بر من ستم دوست خوش آید خوش نیست که بر غیر من آید ستم او ...
چند گیرد جام می کام از لب میگون او ساقیا بگذار تا بر خاک ریزم خون او قصه لیلی و مجنون پای تا سر خوانده ام هم تو از لیلی فزونی هم من از مجنون او مهر آن مه را بجان خواهم که بس لایق ف...
خواهم فگندن خویش را پیش قد رعنای او تا بر سر من پا نهد یا سر نهم بر پای او سرو قدش نوخاسته ماه رخش ناکاسته خوش صورتی آراسته حسن جهان آرای او گر در رهش افتد کسی کمتر نماید از خسی از...
روزم از بیم رقیبان نیست ره در کوی او شب روم لیکن چه حاصل چون ببینم روی او او بقتلم شاد و من غمگین که گاه کشتتم ناگه آزاری نبیند ساعد و بازوی او دارد آن ابرو کمان پیوسته بر ابرو گره...
چند سوزی داغها بر دست آه از دست تو گاه از داغ تو مینالیم و گاه از دست تو تا ترا بر دست ظاهر شد سیاهی های داغ روزگار دردمندان شد سیاه از دست تو تو نهاده داغها بر دست چون گلدسته ای م...
چند پنهان کنم افسانه هجران از تو حال من بر همه پیداست چه پنهان از تو شمع جمعی و همه سوخته وصل تواند گنج حسنی و جهانی همه ویران از تو باری ای کافر بی رحم چه در دل داری که نیاسود دل ...
من همچو گلزار ارم گل گل ترا رخسارها وز آرزوی هر گلی در سینه دارم خارها گر بی تو بگشایم نظر بر جانب گلزارها از خار در چشمم فتد گلها و از گل خارها دی خوب بودی در نظر امروز از آن هم خ...
من بیدل بعمر خود ندیدم یک نگاه از تو نمیدانم چه عمرست این دریغ و درد و آه از تو همان روزی که گشتی پادشاه حسن دانستم که داد خود نخواهد یافت هرگز دادخواه از تو مکش هر بی گنه را زان ب...
لیلی و مجنون اگر میبود در دوران تو این یکی حیران من میگشت و آن حیران تو دامن خود را بکش امروز از دست رقیب ورنه چون فردا شود دست من و دامان تو زخم پیکان ترا مرهم چرا باید نهاد گر کس...