شمارهٔ ۴۸
ای که از یار نشان می طلبی یار کجاست همه یارند ولی یار وفادار کجاست تا نپرسند بخوبان غم دل نتوان گفت ور بپرسند بگو قوت گفتار کجاست رفت آن تازه گل و ماند بدل خار غمش گل کجا جلوه گر و...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
ای که از یار نشان می طلبی یار کجاست همه یارند ولی یار وفادار کجاست تا نپرسند بخوبان غم دل نتوان گفت ور بپرسند بگو قوت گفتار کجاست رفت آن تازه گل و ماند بدل خار غمش گل کجا جلوه گر و...
ای که می پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست منزل او در دلست اما ندانم دل کجاست جان پاکست آن پری رخسار از سر تا قدم ور نه شکلی این چنین در نقش آب و گل کجاست ناصحا عقل از مقیمان سر کویش...
ز روی مهر اگر روزی ببینی یک دو شیدا را به ما هم گوشه چشمی که شیدا کرده ای ما را به هر جا پا نهی آن جا نهم صد بار چشم خود چه باشد آه اگر یک باره بر چشمم نهی پا را مرا گر در تمنای تو...
روز نوروزست سرو گل عذار من کجاست در چمن یاران همه جمعند یار من کجاست مونسم جز آه و یارب نیست شبها تا بروز آه و یارب مونس شبهای تار من کجاست گشته مردم هر یکی امروز صید چابکی چابک صی...
ای باد صبح منزل جانان من کجاست من مردم از برای خدا جان من کجاست شبهای هجر همچو منی کس غریب نیست کس را تحمل شب هجران من کجاست سر خاک شد بر آن سر میدان و او نگفت گویی که بود در خم چو...
ز باغ عمر عجب سرو قامتی برخاست بگو که در همه عالم قیامتی برخاست سمند عشق بهر منزلی که جولان کرد غبار فتنه ز گرد ملامتی برخاست مقیم کوی تو چون در حریم کعبه نشست بآه حسرت و اشک ندامت...
هر آتشین گلی که بر اطراف خاک ماست از آتش دل و جگر چاک چاک ماست دامن کشان ز خاک شهیدان گذشته ای گردی که دامن تو گرفتست خاک ماست ساقی برو که باده گل رنگ بی لبش گر آب زندگیست که زهر ه...
عکس آن لبهای میگون در شراب افتاده است حیرتی دارم که چون آتش در آب افتاده است ظاهرست از حلقهای زلف و ماه عارضت در میان سایه هر جا آفتاب افتاده است چون طبیب عاشقانی گه گه این دل خسته...
مه ز جور فلک دوتا شده است یا ز مه پاره ای جدا شده است دل ز دستم شد و نیامد باز تا بدست که مبتلا شده است زلف را بیش ازین بباد مده که بسی فتنه در هوا شده است نیست گل در چمن که بی رخ ...
رفته ست عزیز من و مکتوب نوشته ست یوسف خبر خویش بیعقوب نوشته ست شد نامه محبوب خط بندگی من من بنده آن نامه که محبوب نوشته ست گفته ست بخواند سگ آن کوی سلامم بنگر که سلامی به چه اسلوب ...
دارم شبی که دوزخ از آن شب علامتست از روز من مپرس که آن خود قیامتست یارب ترحمی که ز سنگ جفای چرخ ما دل شکسته ایم و زهر سو ملامتست بر آستان عشق سر ما بلند شد وین سر بلندی از قد آن سر...
ماه من عیدست و شهری را نظر بر روی تست روی تو چون ماه عید و ماه نو ابروی تست روشن آن چشمی که ماه عید بر روی تو دید شادی آن کس که روز عید در پهلوی تست می رود هر کس بطوف عید گاه از کو...
دلم بسینه سوزان مشوش افتادست دل از کجا که درین خانه آتش افتادست خوشیم با غم عشقت که وقت او خوش باد چه خوش غمیست که ما را باو خوش افتادست صفای باده و رخسار ساده هوشم برد شراب و ساقی...
از آن تنهایی ملک غریبی شد هوس ما را که روزی چند نشناسیم ما کس را و کس ما را ز دست ما اگر پا بوس خوبان بر نمی آید همین دولت که خاک پای ایشانیم بس مارا براه محمل جانان چنان بیخود نیم...
عشقبازی چه بلا فکر خطایی بودست عشق خود عشق نبودست بلایی بودست کاش بینند بی خبران حسن ترا تا بدانند که ما را چه خدایی بودست در دیاری که گل روی ترا پروردند خوش بهاری و فرح بخش هوایی ...
راه وفا پیش گیر کان ز جفا خوشترست گرچه جفایت خوشست لیک وفا خوشترست روی چو گل برگ تو از همه گلها فزون کوی چو گلزار تو از همه جا خوشترست هجر بتان ناخوشست سرزنش خلق نیز دیدن روی رقیب ...
دل های مردمان به نشاط جهان خوش است در دل مرا غمی ست که خاطر به آن خوش است چون نیست خوشدل از تن زارم سگ درش سگ بهتر از کسی که به این استخوان خوش است خوش نیست چشم مردم بیگانه جای یار...
مرا ز عشق تو صد گونه محنت و المست هزار محنت و با محنتی هزار غمست اگر چه با من مسکین بسی جفا کردی زیاده ساز جفا را که این هنوز کمست تویی حیات من و من ز فرقتت بیمار بیا که یک دو سه ر...
جان من الله الله این چه تنست نه تن تست بلکه جان منست این که گل در عرق نشست و گداخت همه از انفعال آن بدنست صد سخن گفتمت بگو سخنی کین همه از برای یک سخنست هست دشنام تلخ تو شیرین چون ...
این همه لاله که سر بر زده از خاک منست پارهای جگر سوخته چاک منست درد عشاق ز درمان کسی به نشود خاصه دردی که نصیب دل غمناک منست استخوانهای من از خاک درش بردارید باغ فردوس چه جای خس و ...
این چنین بیرحم و سنگین دل که جانان منست کی دل او سوزد از داغی که بر جان منست ناصحا بیهوده میگویی که دل بردار ازو من بفرمان دلم کی دل بفرمان منست در علاج درد من کوشش مفرما ای طبیب ز...
بهر که قصه دل گفته ام دلش خونست توهم مپرس ز من تا نگویمت چونست منم که درد من از هیچ بیدلی کم نیست تویی که ناز تو از هر چه گویم افزونست مگو که خواب اجل بست چشم مردم را که چشم بندی آ...
نخل بالای تو سر تا بقدم شیرینست این چه نخلست که هم نازک و هم شیرینست بسکه چون نیشکری نازک و شیرین و لطیف بند بند تو ز سر تا بقدم شیرینست گرچه در عهد تو شیرین سخنان بسیارند کس بشیری...
برخیز تا نهیم سر خود بپای دوست جان را فدا کنیم که صد جان فدای دوست در دوستی ملاحظه مرگ و زیست نیست دشمن به از کسی که نمیرد برای دوست حاشا که غیر دوست کند جا بچشم من دیدن نمیتوان دگ...