رباعی شمارهٔ ۲۵
تا چشم تو عشوه ساز خواهد بودن صد دل شده عشق باز خواهد بودن تا از طرف تو ناز خواهد بودن از جانب ما نیاز خواهد بودن

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
تا چشم تو عشوه ساز خواهد بودن صد دل شده عشق باز خواهد بودن تا از طرف تو ناز خواهد بودن از جانب ما نیاز خواهد بودن
ای هم نفس چند که یارید به من عاشق شده ام مرا گذارید به من چندم گویید کز فلان دل بردار من دانم و دل شما چه دارید به من
کس نیست انیس دل غم پرور من تا پاک کند اشک ز چشم تر من سویم هم آب چشم می آید بس آن نیز روان می گذرد از سر من
مسکینم و کوی عاشقی منزل من مسکین من و دیگر دل بی حاصل من ای جان حزین تو نیز مسکین کسی مسکین تو مسکین من و مسکین دل من
دور از تو صبوری نتواند دل من وصل تو حیات خویش داند دل من آهسته رو ای دوست که دل هم ره توست زنهار چنان مرو که ماند دل من
آیینه نورست رخ یار امشب ای مه بنشین در پس دیوار امشب ای مهر بپوش روی خود را در ابر ای صبح دم خویش نگه دار امشب
سبحان الله چه شکل موزون ست این از هرچه گمان برند افزون ست این نتوان گفت که چیست یا چون ست این کز دایره خیال بیرون ست این
بگداختم از دست جفا کردن تو این ست طریق بنده پروردن تو گر من به گناه عاشقی کشته شوم خون من بی گناه در گردن تو
نقش تو اگر نه در مقابل بودی کارم ز غم فراق مشکل بودی دل با تو دیده از جمالت محروم ای کاش که دیده نیز با دل بودی
گه در پی آزار دل رنجوری گه بر سر بیداد من مهجوری شوخی و به حسن خویشتن معذوری بر عاشق خود هرچه کنی معذوری
در پنجه غیر پنجه کردن تا کی سیم از پولاد رنجه کردن تا کی گل را به گیاه دسته بستن تا چند جان را به اجل شکنجه کردن تا کی
با هر که نشینی و قدح نوش کنی از رشک مرا خراب و مدهوش کنی گفتی که چو می خورم تو را یاد کنم ترسم که شوی مست و فراموش کنی
شد ماه من آن شمع شب افروز امشب گو چرخ و فلک ز رشک می سوز امشب امشب نه شب وصل شب قدر من ست بهتر ز هزار روز نوروز امشب
گر دل برود من نروم از نظرت ور جان بدهم خاک شوم در گذرت چون گرد شوم بر آستانت آیم بنشینم و برنخیزم از خاک درت
ای سیم ذقن این چه دهان و چه لبست این خال چه خال و این چه زلف عجبست روی تو در آن دو زلف مشکین چه عجب هر روز که هست در میان دو شب ست
از بس که مرا دولت بیدار کم ست گفتن نتوان که تا چه مقدار کم ست رنجی ست فراقت که کمش بسیارست عیشی ست وصال تو که بسیار کم ست
در عالم بی وفا کسی خرم نیست شادی و نشاط در بنی آدم نیست آن کس که درین زمانه او را غم نیست یا آدم نیست یا از این عالم نیست
غم دارم و غم گسار می باید و نیست در دست من آن نگار می باید و نیست درد سر اغیار نمی باید و هست تشریف حضور یار می باید و نیست
مه من بجلوه گاهی که ترا شنودم آنجا جگرم ز غصه خون شد که چرا نبودم آنجا گه سجده خاک راهت بسرشک می کنم گل غرض آنکه دیر ماند اثر سجودم آنجا من و خاک آستانت که همیشه سرخ رویم بهمین قدر...
جان خوشست اما نمیخواهم که جان گویم ترا خواهم از جان خوشتری باشد که آن گویم ترا من چه گویم کانچنان باشد که حد حسن تست هم تو خود فرماکه چونی تا چنان گویم ترا جان من با آنکه خاص از به...
چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتد چنان آهی کشم از دل که آتش در جهان افتد سجود آستانت چون میسر نیست می خواهم که آنجا کشته گردم تا سرم بر آستان افتد نماند از سیل اشک من زمین را ی...
آب حیات حسنت گل برگ تر ندارد طعم دهان تنگت تنگ شکر ندارد ای دیده تیز منگر در روی نازک او کز غایت لطافت تاب نظر ندارد در هر گذر که باشی نتوان گذشتن از تو آری چو جانی و کس از جان گذر...
روز عمرم چند یارب چون شب غم بگذرد عمر من کم باد تا روز چنین کم بگذرد دولت وصلت گذشت و محنت هجران رسید آن گذشت امید می دارم که این هم بگذرد نگذرد گر سالها باشم براهش منتظر ور دمی غا...
ماه شهرآشوب من هر گه به راهی بگذرد شهر پر غوغا شود چونان که ماهی بگذرد روزم از هجران سیه شد آفتاب من کجاست تا به سویم در چنین روز سیاهی بگذرد چون به ره می بینمش بیخود تظلم می کنم ه...