شمارهٔ ۱۰۴
شمع دوش از ناله من گریه بسیار کرد غالبا سوز دل من در دل او کار کرد حال دل می داند آن شوخ و تغافل می کند این سزای آنکه سر عشق را اظهار کرد ناله من این همه زان ماه خوش رفتار نیست هر ...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
شمع دوش از ناله من گریه بسیار کرد غالبا سوز دل من در دل او کار کرد حال دل می داند آن شوخ و تغافل می کند این سزای آنکه سر عشق را اظهار کرد ناله من این همه زان ماه خوش رفتار نیست هر ...
مسکین طبیب چاره دردم خیال کرد بیچاره را ببین چه خیال محال کرد کی می رسد خیال طبیبان بدرد من دردم بدان رسید که نتوان خیال کرد دارد هزار تفرقه دل در شب فراق کو آن فراغتی که بروز وصال...
نمی توان به تو شرح بلای هجران کرد فتاده ام به بلایی که شرح نتوان کرد ز روزگار مرا خود همیشه دردی بود غم تو آمد و آن را هزار چندان کرد بلای هجر تو مشکل بود خوش آن بیدل که مرد پیش تو...
من عاشق و دیوانه و مستم چه توان کرد می خواره و معشوق پرستم چه توان کرد گر ساغر سی روزه کشیدم چه توان گفت ور توبه چل ساله شکستم چه توان کرد گویند که رندی و خراباتی و بد نام آری بخدا...
به ناز می رود و سوی کس نمی نگرد هزار آه کشم یک نفس نمی نگرد گهی به پس روم و گه سر رهش گیرم ولی چه فایده چون پیش و پس نمی نگرد چو غمزه اش ره دین زد چه سود ناله جان که راهزن به فغان ...
باغ عیش من بجای گل همه خار آورد آری این نخلی که من دارم همین بار آورد کوه از سیل سرشکم در صدا آید بلی گریه من سنگ را در ناله زار آورد عالمی در گریه است از ناله جانسوز من نوحه ای کز...
یار ما هرگز نیازارد دل اغیار را گل سراسر آتشست اما نسوزد خار را دیگر از بی طاقتی خواهم گریبان چاک زد چند پوشم سینه ریش و دل افگار را بر من آزرده رحمی کن خدا را ای طبیب مرهمی نه کز ...
تا کی آن شوخ نظر بر دگری اندازد کاشکی جانب ما هم نظری اندازد آه از آن خنجر مژگان که بهر چشم زدن چاکها در دل خونین جگری اندازد بخت بد گر نرساند خبر وصل ترا باری از مرگ رقیبان خبری ا...
یار هر چند که رعنا و سهی قد باشد گر به عشاق نکویی بکند بد باشد مقصد اهل نظر خاک در توست بلی چون تو مقصود شوی کوی تو مقصد باشد آن که در حسن بود یک صد خوبان جهان حسن خلقی اگرش هست یک...
می خواهم و کنجی که به جز یار نباشد من باشم و او باشد و اغیار نباشد آنجا اثر رحمت جاوید توان یافت کآنجا ز رقیبان تو آثار نباشد هرجا که حبیب است به پهلوی رقیب است در باغ جهان یک گل ب...
شب هجران رسید و محنت بسیار پیدا شد بیا ای بخت کاری کن که ما را کار پیدا شد بکنج عافیت می خواستم کز فتنه بگریزم بلای عشق ناگه از در و دیوار پیدا شد جگر خونست ازان این گریه خونین پدی...
افروخت رنگت از می و دلها کباب شد روی تو ماه بود کنون آفتاب شد گفتم بدور عشق تو سازم سرای عیش غم خانه ای که داشتم آن هم خراب شد این آه گرم بی سببی نیست دم بدم یا سینه سوخت یا دل سوز...
تا از فروغ روی تو گل کامیاب شد چون صبح داغ سینه من آفتاب شد از حسن نیم رنگ تو ای ساقی بهار نظاره سیر مست گل ماهتاب شد چون کشتی شکسته که از آب پر شود ما را دل شکسته پر از خون ناب شد...
بر سر بالین طبیب از ناله من زار شد از برای صحت من آمد و بیمار شد دوش در کنج غم از فریاد دل خوابم نبرد بلکه از افغان من همسایه هم بیدار شد صبر می کردم که درد عشق خوبان کم شود لیک از...
گر برون می آید آن بی رحم زارم می کشد ور نمی آید به درد انتظارم می کشد گر معاذ الله نباشد دولت دیدار او محنت هجران به اندک روزگارم می کشد ای که گویی بر سر آن کوی خواهی کشته شد راضیم...
زان دل به جانب سگ کوی تو می کشد کو دامنم گرفته به سوی تو می کشد دانی چرا به دامنت آویخته دلم خود را به این بهانه به کوی تو می کشد صاحبدلی که یافت سررشته مراد سررشته اش به حلقه موی ...
باز عشق آمد و کار دل ازو مشکل شد هر چه تدبیر خرد بود همه باطل شد خواستم عشق بتان کم شود افزون گردید گفتم آسان شود این کار بسی مشکل شد پای هر کس که بسر منزل عشق تو رسید آخرالامر سرش...
من کیم بوسه زنم ساعد زیبایش را گر مرا دست دهد بوسه زنم پایش را چشم ناپاک بر آنچهره دریغست دریغ دیده پاک من اولیست تماشایش را ناز میبارد از آن سرو سهی سر تا پا این چه نازست بنازم قد...
اگر سودای عشق اینست من دیوانه خواهم شد چه جای آشنا کز خویش هم بیگانه خواهم شد دمیدی یک فسون وز دست بردی صبر و هوش من خدا را ترک افسون کن که من افسانه خواهم شد غم عشق ترا چون گنج در...
از حال دل و دیده مپرسید که چون شد خون شد دل و از رهگذر دیده برون شد ما بی خبران چون خبر از خویش نداریم حال دل آواره چه دانیم که چون شد دل خون شد و از دست هنوزش نگذاری بگذار خدا را ...
تا سلسله زلف تو زنجیر جنون شد وابستگی این دل دیوانه فزون شد شرمنده شد از عکس جمالت مه و خورشید وز عارض گل رنگ تو دل غنچه خون شد خون شد دل من دم بدم از فرقت دلبر زان رو ز ره دیده خو...
گل شکفت و شوق آن گل چهره از سر تازه شد وای جان من که بر دل داغ دیگر تازه شد گرد آن رخسار گل گون خط زنگاری دمید همچو اطراف چمن کز سبزه تر تازه شد آمد از کویت نسیمی غنچه دلها شکفت گل...
غم بتان مخور ای دل که زار خواهی شد اگر عزیز جهانی تو خوار خواهی شد اگر چو من هوس زلف یار خواهی کرد ز عاشقان سیه روزگار خواهی شد تو از طریقه یاری همیشه فارغ و من نشسته ام بامیدی که ...
نیست عرق که در رهت از حرکات می چکد هر قدمی که می نهی آب حیات می چکد چند به هر سیه دلی باده ناب می کشی حیف که آب زندگی در ظلمات می چکد بس که لب تو چاشنی ریخته در مذاق جان گریه تلخ گ...