بخش ۵۸ - ما که افتندهتر از پرتو ماه آمدهایم
ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم کس چه داند که چسان این همه راه آمده ایم با رقیبان سخن از درد دل ما گفتی شرمسار از اثر ناله و آه آمده ایم پرده از چهره برافکن که چو خورشید سحر ب
۱۴۲ شعر از اقبال لاهوری
ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم کس چه داند که چسان این همه راه آمده ایم با رقیبان سخن از درد دل ما گفتی شرمسار از اثر ناله و آه آمده ایم پرده از چهره برافکن که چو خورشید سحر ب
ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر ذره یی در خود فرو پیچد بیابانی نگر حسن بی پایان درون سینه خلوت گرفت آفتاب خویش را زیر گریبانی نگر بر دل آدم زدی عشق بلاانگیز را آتش خود را به آغوش
غزل سرای و نواهای رفته باز آور به این فسرده دلان حرف دل نواز آور کنشت و کعبه و بتخانه و کلیسا را هزار فتنه از آن چشم نیم باز آور ز باده یی که بخاک من آتشی آمیخت پیاله یی بجوانان نو
شاخ نهال سدره ای خار و خس چمن مشو منکر او اگر شدی منکر خویشتن مشو
دو عالم را توان دیدن بمینایی که من دارم کجا چشمی که بیند آن تماشایی که من دارم دگر دیوانه یی آید که در شهر افکند هویی دو صد هنگامه خیزد ز سودایی که من دارم مخور نادان غم از تاریکی