شمارهٔ ۱۴۵
سر به سر کار جهان گر تو بدانی هیچست به همه کار جهان چون نگرانی هیچست در دل تو اثر مهر و وفا می باید ورنه ای دوست مرا یار زبانی هیچست راز سربسته ما را مگشا پیش صبا زآنکه چون باد صبا...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
سر به سر کار جهان گر تو بدانی هیچست به همه کار جهان چون نگرانی هیچست در دل تو اثر مهر و وفا می باید ورنه ای دوست مرا یار زبانی هیچست راز سربسته ما را مگشا پیش صبا زآنکه چون باد صبا...
ای دوست مرا به کام دشمن مگذار وز جان و دلم بلای هجران بردار بر روی من از وصال بگشای دری تا تو شوی از جان و جهان برخوردار
صبرم از روی تو ای دلبر فتان تلخست درد دوری تو ای دوست چو درمان تلخست لب لعل تو چه گویم چو شکر شیرینست طعم ایام فراق رخت ای جان تلخست دست امید دلم چون به گریبان نرسید چه کنم باز رها...
بلبل دیدم به باغ با ناله زار فریاد کنان نعره زنان در گلزار گفتم که چه آشوب نهادی در باغ گفتا به فراق گل ز دست عطار
بدار ای نازنین یار از جفا دست که بر وصلت نمی باشد مرا دست طبیب من به حالم رحمتی کن که در دردت ندارم بر دوا دست منم افتاده عشقت ولیکن ندارم در فراقت مومیا دست به آب جور و صابون ستمه...
شیراز خوش است خاصه در فصل بهار وآنگه لب جوی و لب جام و لب یار آواز دف و چنگ و نی و عود و رباب اینها همه با نگارکی شیرین کار
بشد عمری که دارم بر خدا دست که گیرد یک شبم وصل شما دست ز دستم بر نمی خیزد جز این هیچ که بردارم ز هجرت بر دعا دست ز بخت خود نمی دانم که یک شب دهد وصل نگارم گوییا دست ز پای افتادم از...
آمد گه بلبل و گل و فصل بهار خواهم لب جوی و خلوت و بوس و کنار خرم تن آنکه بخت یارش باشد مسکین دل آنکه دور باشد از یار
تا مرا دیده بر آن زهره جبین افتاده ست دلم از دوری او سخت حزین افتاده ست دیده ام حسن رخش دید و در او حیران شد راستی بر همه آفاق گزین افتاده ست بر من خسته دل آخر چه سبب بی جرمی خشم ک...
ای حال دلم ز چرخ سرگردان تر هر روز دلم به درد بی درمان تر گر جان طلبد ز من برم فرمانش از چیست بگو نگار نافرمان تر
گر چه کردی تو به یک بار فراموش مرا نرود یاد تو از خاطر مدهوش مرا از خدا دولت وصلت به دعا می خواهم تا کشی رغم بداندیش در آغوش مرا زهر و تریاک و گل و خار به هم بنهادند چند گویی که بر...
ای دل گل روی یار دیدن چه خوش است وز لعل لبانش بوسه چیدن چه خوش است یک لحظه وصال او به بازار غمش دل کرده فدا به جان خریدن چه خوش است
بازم ز غم زمانه جان می سوزد جان را چه محل جمله جهان می سوزد دل سوختن جانش نهان می باشد دیدم جگر خود که عیان می سوزد
دوشم گرفت از سر مستی نگار دست گفتم مدار زحمت و از من بدار دست گفتا چرا ملول شدی از گرفت من گفتم از این سبب که ندارم به یار دست عهدی کنیم تازه که در عهد عشق او گر بر سرم زند ز غمش ر...
آن لعل لب تو می پرست اولیتر وآن نرگس مخمور تو مست اولیتر هر سرو که در باغ ارم خاسته است پیش قد و بالای تو پست اولیتر
چو شوق روی تو بربودم اختیار از دست برفت چون سر زلف توام قرار از دست به دست بود مرا دامن نگار دریغ که برد چرخ جفا پیشه ام نگار از دست گرت رسد به گریبان دوستان دستی بگیر دامن یاران خ...
دل بی تو چرا جهان ببیند آخر یا بر تو چرا کسی گزیند آخر یا آنکه همیشه راست چون سرو سهی بر خاک ره دوست نشیند آخر
دلم بربود و درمان نیست در دست وصال او مرا درمان دردست ز هجرم اشک دیده گشته گلگون ز دردم رنگ رو چون کاه زردست ز من پرسد طبیب دردم آخر چنین بیمار هجرانت که کرده ست جوابش دادم ای جان ...
بر روی توام خسته ولی بسته جگر بر حال من خسته دل انداز نظر در بحر غمت غریق گشتم جانا بر ساحل ذوقی ز منت نیست خبر
دلم ز درد فراقش فغان برآورده ست مرا فراق عزیزان ز جان برآورده ست گل وصال امید درخت دلداران به بخت من همه جور زمان برآورده ست ز تیر غمزه اش ای دل حذر کنی اولی که ترک مست ز ترکش کمان...
رنگ رخ تو گلست و لعل تو شکر نقل لب تو نبات و نقل تو شکر قند و شکر و نبات فرع لب تست حقا که تو خود قندی و اصل تو شکر
غم عشق تو مرا باز به جان آورده ست خونم از دیده غمدیده روان آورده ست عمر بگذشت مرا در غم رویت به غلط نشنیدیم که نامم به زبان آورده ست آن تو داری و تو دانی دل خلقی بردن دل من میل لب ...
آن باد بهار بین که برخاست دگر وز نو چمن جهان بیاراست دگر اندر چمن گل چو نظر می کردم در چهره او چو نور پیداست دگر
دل من با غم عشق تو چنان خو کرده ست که جهان را به سوی عشق تو یکسو کرده ست مردم دیده غمدیده ام از دست غمت خون دل را ز فراقت همه در جو کرده ست طوطی جان من خسته قناعت نکند شکرین لعل تو...