شمارهٔ ۲۶۸
بده ساقی شراب لایزالی به دست عاشقان لاابالی تموج فی السفینه بحر خمر کان الشمس فی جوف الهلال مبادا چشم ما بی باده روشن مبادا جان ما از عشق خالی به چشم خفته شب کوته نماید سلوا عن مقل...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بده ساقی شراب لایزالی به دست عاشقان لاابالی تموج فی السفینه بحر خمر کان الشمس فی جوف الهلال مبادا چشم ما بی باده روشن مبادا جان ما از عشق خالی به چشم خفته شب کوته نماید سلوا عن مقل...
ای چشم و دهان تو به هم خواب و خیالی روی تو و ابروی تو بدری و هلالی آن زلف تو بر روی تو دیوی ست پریزاد یا نی که به هم بر شده نوری و ظلالی تا سوختگان ناله برآرند چو بلبل یک ره بنما ه...
ای از می عشق تو دلم مست در پای غمت فتاده ام پست بر سنگ غم تو جام صبرم از دست در اوفتاد و بشکست من واله و چشم تو برابر هشیار به باده کی شود مست با عشق خرد ستیزه می کرد در پای فکندش ...
خط تو مرا ز غم چو مو گردانید گلزار رخت ز رنگ و بو گردانید بس دعوی خوبی تو کردم لیکن خط تو مرا سیاه رو گردانید
گر تو می خواهی که بر دریا چو موری بگذری نعل زن بر پای پیل و در میان نیل زن
خیز که شب رفت و صبح کرد تجلی بزم برآرای همچو جنت اعلی روضه مینو ست یا مدینه شیراز نکهت خلد است یا هوای مصلی باغ سبق برده از حظیره فردوس سرو خرامان شکست رونق طوبی از خم کاکل فروغ طل...
سرگذشتی بشنو از من داشتم وقتی دلی نیک رایی مقبلی دانش پرستی عاقلی دستگیرم بود همچون عقل در هر حالتی روشنایی بخش همچون شمع در هر محفلی از قضا ناگاه دیدم دلبری در رهگذار راستی را من ...
بیاور ساقیا در ده من دل خسته را جامی که من خود را نمی دانم ز نیک و بد سرانجامی به امید وصالش دامن عمرم به ناکامی برفت از دست و در دستم نیامد دامن کامی من اول بلبلی بودم میان بلبلان...
هر کجا بشکفد گلستانی نبود بی هزار دستانی دل سوزانم از خم زلفت همچو شمعی ست در شبستانی خال عنبر بر آن کناره روی همچو زاغی ست در گلستانی در سرم تا هوای زلف تو خاست نیست ما را سری و س...
جهان پیر را نو شد جوانی منه ساغر ز دست ار می توانی کنون هر روز بستان می کند عرض به روی دوستان گنج نهانی شقایق از سیاهی می درخشد چو از ابر سیه برق یمانی تو از دوران گل دستور خود ساز...
چه موجب است که با ما بجز جفا نکنی چه دیده ای که نگاهی به سوی ما نکنی به زیر سایه زلف تو آمدم زنهار که همچو ذره سراسیمه ام رها نکنی
ای به بازار غم عشق تو صد جان به جوی خود ترا نیست غم حال اسیران به جوی تا که دلال غمت حلقه جانبازان دید می زند نعره و فریاد که صد جان به جوی گر کند داس فنا خرمن هستی جوجو بر من بی خ...
ای حسن ترا مثال شاهی آیینه رحمت الهی عشق تو کمین گشاد ناگاه بگرفت ز ماه تا به ماهی از حکم تو سر چگونه پیچم من بنده ام و تو پادشاهی شام است ز چهره زلف برگیر بنمای سپیدی از سیاهی در ...
تا بدو کرده ام تولایی کرده ام از جهان تبرایی آنچنان گشته ام بدو مشغول که ندارم ز خویش پروایی وز خیال شکنج گیسویش بازم اندر سر است سودایی ساعتی شد که زنده ام بی دوست همچو من کی بود ...
خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آیی غمم ز دل ببری چون جمال بنمایی رهی که بر دل من غم گشود بربندی دری که بر رخ من بخت بسته بگشایی مرا تو بخت بلندی از آن ز من دوری مرا تو عمر عزیزی...
پایم مبند از آنکه سرم زیر دست تست بگشای دست من چو سرم پای بست تست هر پنج پایدار که از تست سربلند مشکن به دست خویش که آن هم شکست تست آن کس که کرد سرزنشم چون ترا بدید بوسید پای من که...
امروز منم ز چرخ گردان بیزار واندر کف دشمن شده از جان بیزار تقدیر دوانید مرا ورنه منم مانندۀ ایوب ز کرمان بیزار
نام شاهی ست که شد صورت و معنیش حسن آخر صبح و کنار سمن و طرف چمن
گر گریه من بشنوی ای یار بگریی ور زاری من گوش کنی زار بگریی گر حال من سوخته زار بدانی بر درد من سوخته زار بگریی روزی که چو پروانه به داغ تو بمیرم چون شمع فراوان به شب تار بگریی بسیا...
هر کس به جست و جویی هر گوشه گفت و گویی در پرده وصالش کس ره نبرده بویی یک چند بت شکستند یک چند بت پرستند در هر سری هوایی ما را هوای رویی جایی که حاضر آید خوبان هر دو عالم روی دلم نگ...
نگارا با هواداران ز بیزاری چه می گویی چو زلفت با گرفتاران چه سر داری چه می گویی مرا گفتی به دشواری بده جان در فراق من سخن گفتی و جان دادم به دشواری چه می گویی مرا گفتی که احوالت ز ...
کجا گوهر وصلش آرم به دست که جز باد چیزی ندارم به دست سر زلف او تا نگیرد قرار کی آید دل بی قرارم به دست گهش می فشانم سر خود به پای گهش جان خود می سپارم به دست بدادم دل از دست چون دی...
ای بارگهت ز چرخ گردان برتر مریخ ترا خنجر و خورشید سپر رمحت که سماک رامح او را لقب است از جوشن نه توی فلک کرده گذر
گر نمی دانی تو نام خویشتن چار دانگ یر من در ون تو