شمارهٔ ۳
خسروا عید بر تو میمون باد سال و ماهت همه همایون باد سحر و شام و ساعتت سعد است روز و سال و مه تو میمون باد باغ عمرت همیشه سرسبز است روی بختت همیشه گلگون باد رام حکم و مطیع فرمانت چر...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خسروا عید بر تو میمون باد سال و ماهت همه همایون باد سحر و شام و ساعتت سعد است روز و سال و مه تو میمون باد باغ عمرت همیشه سرسبز است روی بختت همیشه گلگون باد رام حکم و مطیع فرمانت چر...
چون پریشان می کند آن زلف عنبربیز را در جهان می افکند آشوب و رستاخیز را گر ز پیش چهره زیبا براندازد نقاب ترسم آشوب رخش بر هم زند تبریز را ور کند بازوی خود رنجه به خون چون منی من نهم...
بر معشوقم آمد رکن فصاد ز ساق نازک دلخواه رگ زد بزد بر یک رگ او نیش و گویی مرا آن نیش بر پنجاه رگ زد
چشم تو که خواب عالمی بست به خواب خلقی ز غمش بی خود و او هست به خواب ترک است و درون پاک دارد مگذار کاندر بر زنگیان رود مست به خواب
ای آنکه کمان تست پنجاه منی پنجاه بسی گیر و دو چندان باقی ست
باز از شکوفه گشت فضای چمن سپید و اطراف دشت گشت ز برگ سمن سپید درجنب لطف ژاله و سرخی لاله هست در عدن سیاه و عقیق یمن سپید باران سیاهی از تن سنبل نمی برد هندو به شست و شوی نخواهد شدن...
چو سلطان فلک را بار بشکست مه من ماه را بازار بشکست ز شادروان چو گل بیرون خرامید ز حسرت در دل گل خار بشکست شب تاریک شد چون روز روشن چو سنبل در گل فرخار بشکست به لب یاقوت را خون در د...
بگذشت به طرف چمن آن ماه سحر قدش چو بدید سرو بر راه گذر گفتا که به قد من همی ماند راست گفتم برو ای دراز کوتاه نظر
ای خواجه اگر تو نام خود می پرسی آواز خر از دهان ماهی بشنو
من سر زلفش نمی دادم ز دست لیکن از بویش شدم مدهوش و مست رفت زلف او ز دستم این زمان هست داغی بر دلم زین سان که هست تا تو بر پا خاستی سروی چو تو در همه بستان نمی آید به دست هیچ سر بی ...
دید در دشت مرده یکی شیر دلیر با خواجه اثیر گفتم اینک شمشیر با آنکه ز جان اثر ندارد آخر نامی باشد اگر ببری سرشیر
چاه چون واژونه گردد صورتی باشد غریب قطره بر بالای چشمه چشمه بر بالای چاه
برادران و عزیزان نگار من اینست بت سیمن بر سیمین عذار من اینست کسی که ناله زیرم شنید و گریه زار نکرد رحم بر احوال زار من اینست به نوبهار مکن دعوتم به لاله و گل از آن جهت که گل و نوب...
شد دهر خرف جوان نگیرد عیبش کز عطر عروسانه بر آمد جیبش بعد از دو سه طهر ریاضت بستان هر لحظه گلی می شکفد از عینش
نپویم بیش ازین دیگر در این راه ازین گفتارها استغفرالله
یا رب آن ماه است یا رخسار دوست یا رب آن سرو است یا بالای اوست بعد ازین جان من و سودای او گر برآید بر من از عشقش نکوست وه که باد صبح جانم تازه کرد ای نسیم صبحگاهی این چه بوست بی خطا...
زلف تو که شب روی ست دایم کارش گه دزد نهند نام و گه عیارش مگذار کزین سان به سر خود گردد دربندش کن و به خود فرو مگذارش
زری چندم به دست آمد ز بصره ببستم جمله بر پنجاه صره
بگذار تا بمیرم بر آستان دوست باشد که یاد من برود بر زبان دوست بر حال عاشقان نکند هیچ رحمتی آه از دل ستمگر نامهربان دوست خاک کفش به ملک دو عالم اگر دهند هر چند سود ماست نخواهم زیان ...
چون بگشایی طرۀ پیچیدۀ خویش خشنود شوم ز بخت شوریدۀ خویش چون زلف سیاه تو کند بی خوابم در دیده کشم سیاهی دیدۀ خویش
کرده ای ای عماد ماهی گیر چشمه را دام و آب را چشمه
نگویم در تو عیبی ای پسر هست ولیکن بی وفایی این قدر هست نه در هجر توام خواب و قرار است نه در عشق تو از خویشم خبر هست از آن ناوک که زد چشم تو بر من هنوزم زخم پیکان در جگر هست دمی غای...
اشکم ز در افکند بسی خوشه به خاک بر عزم سفر کرد روان توشه به خاک پوشیده سیاه قرة العینم از آنک هر روز کند چند جگر گوشه به خاک
بس فرق بود میان شعر من و تو تو مدح کسان گویی و من حمد یکی