شمارهٔ ۸۸
طاعت ما جز می مغانه نباشد مسجد ما جز شرابخانه نباشد راه طلب را پدید نیست نهایت بادیه عشق را کرانه نباشد گفتی اگر جان دهی وصال بیابی جان بدهم تا ترا بهانه نباشد مردم آسوده سر نهند ب...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
طاعت ما جز می مغانه نباشد مسجد ما جز شرابخانه نباشد راه طلب را پدید نیست نهایت بادیه عشق را کرانه نباشد گفتی اگر جان دهی وصال بیابی جان بدهم تا ترا بهانه نباشد مردم آسوده سر نهند ب...
در شهر فتنه ای شد می دانم از که باشد ترکی ست فتنه افکن پنهانم از که باشد هر روز اندرین شهر خلقی ز دل برآیند گر دیگری نداند من دانم از که باشد هر دم گذشت از حد معلوم نیست تا خود سام...
زلفی که چو دود است بر آتش وطن او را مشکل نبود در دلم آتش زدن او را شمعی که دو عالم به یکی شعله بسوزد کی غم بود از سوختن صد چو من او را گر بلبل شوریده خبر یابد از آن گل دیگر نتوان ی...
تشنه گشتم به راه کعبه شبی قحط بود آب و من بترسیدم رهبری را که بود نام عماد از همه رهبرانش بگزیدم پیشش افکندم و من از پی او راست مانند باد پوییدم شب تاریک راهبر گم شد من به تنها بسی...
گردن بنهاده ام به هر نرم و درشت بر رویم اگر تیغ کشد ندهم پشت گفتا که به انگشت بکن دیده خویش بر دیده خویشتن نهادم انگشت
صد را ز همه صدر افاضل بستان پس فاضل خوان هر آنچه باقی ماند
نسیم غالیه سای است و صبح غالیه بار کجاست ساقی و کو باده گو بیا و بیار به بزم دور به گردش در آور آن خورشید که مقطع ظلمات است و مطلع انوار میی که در شب تاری جهان کند روشن چنانکه از ش...
برقی از حسن تو پیدا شد و ناپیدا شد دهر پرفتنه و ایام پر از غوغا شد چون بر آیینه فتاد از رخ و زلفت عکسی یافت نوری که درو هر دو جهان پیدا شد عنبرین زلف مسلسل که فکندی بر ماه کافری بو...
جانم از عشق تو بی صبر و سکون خواهد شد دلم از آتش سودای تو خون خواهد شد من تنها نه که با حسن و جمالی که تراست عالمی در کف عشق تو زبون خواهد شد بر من آن زلف تو شوریده نمی شد و اکنون ...
مگر فتنه عشق بیدار شد که خلوت نشین سوی خمار شد بگویید با پیر د یر مغان که دین کفر و تسبیح زنار شد عجب نیست سر انا الحق از آن که مانند منصور بر دار شد ایا دوستان موسم یاری است که کا...
هر که را دلدار باید درد بی درمان کشد دولت وصل آنکه خواهد محنت هجران کشد دل نگویندش که دروی نیست مهر دلبری جان نگویندش که نه بار غم جانان کشد گفتم از زلفت مرا حاصل پریشانی ست گفت هر...
گدای کوی تو از پادشا نیندیشد که پادشاه ز حال گدا نیندیشد مرا که عاشقم از ترک سر چه اندیشه اسیر عشق ز تیر قضا نیندیشد کسی کند به ملامت جزای بی خبران که از ملامت روز جزا نیندیشد به خ...
شب چو به سر رفت و آفتاب برآمد بخت سرآسیمه ام ز خواب برآمد مه چو نهان شد درآمد از در من دوست ماه فرو رفت و آفتاب برآمد طره عنبرشکن به دست صبا داد جمله جهان بوی مشک ناب برآمد باد صبا...
باده بیاور که نوبهار آمد غلغل بلبل ز شاخسار آمد زلف بنفشه چو عنبرافشان شد کاکل سنبل عبیر بار آمد سرو چو بستد مثال آزادی سربکشید و به جویبار آمد از چمن آمد مرا صبا به مشام رایحۀ ناف...
من سرو ندیدم که به بالای تو ماند بالای تو سروی ست که گل می شکفاند مگذار که این عاشق دلسوخته بی تو یک لحظه بماند که به یک لحظه نماند ترسم که به کام دل دشمن بنشینم تا آن که فلک با تو...
سرو را خطه کمال نماند رونق گلشن جمال نماند طاق ایوان مکرمت بشکست سرو بستان اعتدال نماند چشم بختم بخفت و مردم را بر سر از خواب جز خیال نماند اهل دل را ز خطه اندوه دیگر امکان انتقال ...
عهد ما مشکن و بر باد مده خاکی چند آتشی در زده انگار به خاشاکی چند ما چو غنچه همه دل تنگ و تو چون باد صبا شادمان می گذری بر سر غمناکی چند بکشی از سخن تلخ و به دم زنده کنی درهم آمیخت...