شمارهٔ ۱۹۹
المنة لله که برآمد همه کامم وان آهوی پدرام درافتاد به دامم ای بخت بیا بر من و بر خویش نظر کن تا خود تو کدامی و من امروز کدامم اقبال قرینم شد و محبوب رفیقم عالم به مرادم شد و ایام ب...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
المنة لله که برآمد همه کامم وان آهوی پدرام درافتاد به دامم ای بخت بیا بر من و بر خویش نظر کن تا خود تو کدامی و من امروز کدامم اقبال قرینم شد و محبوب رفیقم عالم به مرادم شد و ایام ب...
دوش چون آفتاب عالمتاب رخ بپوشید در نقاب حجاب زیر این هفت خیمه خیمه شب بست بر چار رکن دهر طناب بود درج زمردین سپهر چون یکی حقه پر ز گوهر ناب من چو در سیر شارع تحقیق اوفتادم ز فکر در...
پیش دلسوزان درآر آن شمع بزم افروز را تا بیاموزد ز جان دردمندان سوز را تا جهان از پرتو شمع جمالش روشن است هیچ رونق نیست خورشید جهان افروز را زخم اگر دانم که از دست بلورین وی است در ...
ای جوادی که به یک بخشش دست زادۀ تست حاصل بحر و دفین خانه کان در گرو است دست تنگی من امروز بدان جای رسید که به یک روزه کفافم دل و جان در گرو است هرچه در خانۀ من بود نهادم به گرو کوز...
بر دست یکی تیغ چو آب است مرا کز وی همه ساله فتح باب است مرا پیوسته دل خصم کباب است مرا وز کله او جام شراب است مرا
در غم جانان به ترک جان بگوی زان که جان اینجا و بال دیگر است
کس مثل حسن مطلع خطت ندیده است کاین مطلع از مجرد حسن آفریده است عالم فروزی رخ تو تا بدید صبح بر خود ز رشک روی تو جامه دریده است ابروت حاجبی ست که بالین ناتوان پیوسته در ملازمتش قد خ...
سر معشوق بر بالین ناز است سر عشاق بر خاک نیاز است عذارت خستگان را جان فروز است جمالت بیدلان را دلنواز است غمت افتادگان را دستگیر است لبت بیچارگان را چاره ساز است کمر بر موی می بندی...
آنی که ابد ز عمر تو مایه کند وز خاک درت سپهر پیرایه کند جز چتر تو عرش را نباشد این قدر کاو بر سر سایۀ خدا سایه کند
زان دوایی که نیست انجامش سر علت ببر که شد نامش
ز سودای غم عشقت چنانم که سر از پا و پا از سر ندانم سر از دستم بخواهد رفت روزی همان بهتر که در پایت فشانم چنان افتاده ام پیش درت خوار که پنداری که خاک آستانم اگر هجران تو عمرم سرآرد...
من بنده آن قامت و بالا و میانم من عاشق و شوریده و شیدای فلانم من واله عیاری آن نرگس مستم حیران خرامیدن آن سرو روانم ای عمر گرامی خبرت نیست که بی تو عمری به چه خونابه دل می گذرانم ا...
ای قامت تو سرو روانم بی تو روان است از تن روانم خواهم که از تو خواهم امانی لیکن فراقت ندهد امانم گفتم که رازم پنهان بماند پیدا شد از اشک راز نهانم جانم ز لعلت نادیده کامی چشمت چرا ...
روزی کزین سراچه سفلی گذر کنم وانگه به سوی عالم علوی سفر کنم کروبیان عرش و مقیمان قدس را از درد خویش و حسن تو یک یک خبر کنم از گریه فرش را همه در موج خون کشم وز ناله عرش را همه زیر ...
هر شام شمع چرخ ز طارم درافکنم وز آه تیره دود به عالم درافکنم از چهره گه فشانم بر جان زار خود چرخ کبودپوش به ماتم درافکنم روزی ز تاب ذره به یک منجنیق آه نه قلعه فلک همه از هم درافکن...
کی دهد دستم که در پایت سراندازی کنم تو زنی چوگان و من چون گوی سربازی کنم نکته ای زان لب بگو تا برفشانم جان و دل گوهری فرمای تا من کیسه پردازی کنم گر گدا خوانی مرا بی شک به سلطانی ر...
دارم غم نهانی و پیدا نمی کنم با کس حکایت دل شیدا نمی کنم دی ماه را به روی تو تشبیه کرده ام و امروز سر ز شرم به بالا نمی کنم آخر تو بازده به کرم جان زار من گیرم که من ز شرم تقاضا نم...
در هجر تو زین گونه که بی صبر و سکونم دادند همه خلق گواهی به جنونم یاران ز من دل شده پرسند که چونی من بیخودم از خود خبرم نیست که چونم خواهم که به چنگ آورم آن زلف نگونسار اینست که یا...
ما سر بر آستانه دلبر نهاده ایم جایی که پای دوست بود سر نهاده ایم دل برگرفته ایم ز شادی روزگار یکبارگی و بر غم دلبر نهاده ایم ما را به ناامیدی ازین در مران که ما با صد امید روی بدین...
به رخ خاک درت رفتیم و رفتیم دعای دولتت گفتیم و رفتیم ز روی خویش کردی دور ما را چو گیسویت برآشفتیم و رفتیم جفاهای ترا با کس نگفتیم درون سینه بنهفتیم و رفتیم ز جور یار سنگین دل همه ر...
دلم متاب که هجران سینه تاب بس است چه دورم از رخ خوبت همین عذاب بس است بدان دو حلقه که حلق دلم همی تابی چو جان ز حلق برآمد دگر متاب بس است درون حلقه دلم تابه کی ز خون جگر بیاورید کب...
هرکس که قرین من غمخوار شود از نالۀ زار من دل افگار شود ترسم که طبیب چون بیاید بر من درد دل من بیند و بیمار شود
بابای ترا دو نیمه کن وان گاهی دو چشم ورا بکن بنه در شکمش
دادیم بسی جان و به جانان نرسیدیم در درد بمردیم و به درمان نرسیدیم در ظلمت اندوه بسی تشنه بگشتیم روزی به لب چشمه حیوان نرسیدیم بس سال که در بادیه عشق برفتیم شد عمر به پایان و به پای...