شمارهٔ ۱
جامی سخن بر آینه دل بود چو زنگ زین زنگ به که آینه خود دهی صفا اعراض کن ز شعر که شغلیست بس عریض این چند روزه عمر به آن کی کند وفا وز زانکه نیست طاقت اعراض ازان تو را حمد خدای پیشه ک
۵۳ شعر از جامی
جامی سخن بر آینه دل بود چو زنگ زین زنگ به که آینه خود دهی صفا اعراض کن ز شعر که شغلیست بس عریض این چند روزه عمر به آن کی کند وفا وز زانکه نیست طاقت اعراض ازان تو را حمد خدای پیشه ک
ای که در تاج و نگین داری روی تا به کی تاج و نگین خواهد ماند ملک هستی همه طی خواهد شد نه زمان و نه زمین خواهد ماند تا توانی به جهان نیکی کن کز جهان با تو همین خواهد ماند
هر قلمزن راکه باشد ظلم خوی دفع ظلمش تیغ عدل شاه به تا شود کوتاه دست ظلم او یک بدست از دست او کوتاه به
ای کریمانی که پیش چشمتان خاک باشد سیم صرف و زر ناب مادحان چون بر شما آرند روی فی وجوه المادحین احثوا التراب
شدی جامی چو پیر از گردش دهر ز پیوند جوانان گوشه ای گیر به یاد آر آنکه در عهد جوانی نمی آمد تو را خوش صحبت پیر