شمارهٔ ۱ - یک مثنوی
به نام خدایی که پست و بلند ز خورشید فضلش بود بهره مند فرازنده این کهن بارگاه فروزنده مشعل مهر و ماه کریمی که از طارم کبریا چو شد سایه گستر درین تنگنا ز فر خود آن سایه را مایه داد ل
۸ شعر از جامی
به نام خدایی که پست و بلند ز خورشید فضلش بود بهره مند فرازنده این کهن بارگاه فروزنده مشعل مهر و ماه کریمی که از طارم کبریا چو شد سایه گستر درین تنگنا ز فر خود آن سایه را مایه داد ل
دوش چون برد سر ز گردش مهر ظل مخروطی زمین به سپهر بود الحق چو خیمه مشکین سرکشیده بر اوج چرخ برین ز انجمش میخ و از شهاب طناب قبه آن ز ماه عالمتاب من در آن خیمه از همه یکتا چون ستون پ
بنامیزد چه دلکش منزل است این نه آب و گل همه جان و دل است این بسی مه بر فلک منزل بریده به عمر خود چنین منزل ندیده تصور کن چو یک شخص این جهان را که باشد همچو چشم این خانه آن را کسی ک
حبذا منزلی چو کاخ بهشت خاک و خشتش همه عبیر سرشت گویی از طارم سپهر برین بیت معمور آمده به زمین بهر احرامش از چهار طرف سبزپوشان در آستان زده صف موج زن حوض مرمرش به میان به هم آب ستاد
طاب ریاک ای نسیم شمال قم و سر نحو کعبة الآمال نفس از وی صدق مشکین کن راه اخلاص رفتن آیین کن از خراسان ببند بار نیاز راه بردار ملک روم انداز چون رسیدی ز راه راه بپرس بارگاه جلال و ج
بده ساقی آن جام گیتی نمای که هستی ربای و مستی فزای به مستی ز هستی رهاییم ده به مستان عشق آشناییم ده بزن مطرب آن نغمه دلنواز که در پرده دل بود پرده ساز به شکرانه کز پرده گفت و گوی ع
جامی اگر یافت درین کشتزار فکر تو بر کار زراعت قرار در دل خود تخم قناعت فشان بهتر ازین هیچ زراعت مدان تخم پراکنده که در گل بود تخم پراکندگی دل بود
بسم الله الرحمن الرحیم اعظم اسماء علیهم حکیم محترمان حرم انس را تازه حدیثی ست ز عهد قدیم نوزده حرف است که هژده هزار عالم ازو یافته فیض عمیم بسم سه حرف است که گوید بسم حرز تو در ورط