غزل شمارهٔ ۱۴۲
سخن با او به مویی درنگیرد وفا از هیچ رویی درنگیرد زبانم موی شد ز آوردن عذر چه عذر آرم که مویی درنگیرد غلامش خواستم بودن دلم گفت که این دم با چون اویی درنگیرد چه جویی مهر کین جویی ک
۴۰۱ شعر از خاقانی شروانی
سخن با او به مویی درنگیرد وفا از هیچ رویی درنگیرد زبانم موی شد ز آوردن عذر چه عذر آرم که مویی درنگیرد غلامش خواستم بودن دلم گفت که این دم با چون اویی درنگیرد چه جویی مهر کین جویی ک
دلم آخر به وصالش برسد جان به پیوند جمالش برسد زار از آن گریم تا گوهر اشک به نثار لب و خالش برسد نو به نو شیفته گردم چو به من نو به نو پیک خیالش برسد دل دیوانه بشیبد هر ماه چون نظر
سر زلفت چو در جولان می آید به ساعت فتنه در میدان می آید ز چشم کافر تو هر زمانی هزاران رخنه در ایمان می آید گل رخسار تو تا جیب بگشاد خرد را خار در دامان می آید لب لعل تو تا در خنده
دل دادم و کار برنیامد کام از لب یار برنیامد با او سخن از کنار گفتم در خط شد و کار برنیامد دل گفت حدیث بوسه می کن اکنون که کنار برنیامد در معنی بوسه تهی هم گفتم دو سه بار برنیامد بس
مرا غم تو به خمارخانه باز آورد ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد دل مرا که دو اسبه ز غم گریخته بود هوای تو به سر تازیانه باز آورد کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب نهنگ عشق توام در