بخش ۳۱ - پیدا شدن نقاب دار زرد پوش و رزم او با نسناس گوید
که از دشت ناگاه برخواست گرد بیامد سواری به ساز نبرد دگر ره پدیدآمد آن زرد پوش چو دریای آتش برآمد بجوش سره ره به نسناس زنگی گرفت به کردار شیران جنگی گرفت به زنگی یکی حمله آورد تند ک
۱۲۳ شعر از عثمان مختاری
که از دشت ناگاه برخواست گرد بیامد سواری به ساز نبرد دگر ره پدیدآمد آن زرد پوش چو دریای آتش برآمد بجوش سره ره به نسناس زنگی گرفت به کردار شیران جنگی گرفت به زنگی یکی حمله آورد تند ک
بد آن زرد پوش آن سیه پوش گفت که مردی ز مردان نماند نهفت هم اکنون تو را سربزیر آورم چو آهنگ شیران چه شیر آورم نخستین بمن گوی نام تو چیست ز یاری هیتال کام تو چیست بدو گفت آن زرد پوش
چو کرد اژدهای شب قیر فام نهان مهره مهر در زیر جام دو لشکر دگر باره شد باز جای نشستند بر تخت آوای نای طلایه برون از دو لشکر شدند ابا گرز و شمشیر و خنجر شدند غونای برد از سر مرد هوش
سپه جمله جنبید از جای خویش ندانست بیدل سر از پای خویش بکردند دم ستوران گره به خود راست کردند گردان زره میان تنگ بستند مر جنگ را کشیدند تنگ و زبر تنگ را سنانها گرفتند در دست خوار بز