بخش ۷۵ - رزم زنگئی ذوش بانقاب دار سیه پوش گوید
سواری برون آمد از آن سپاه بپوشیده از پای تا سر سیاه چه آمد به میدان کمان کرد زه به رخ پرده برده به ابرو گره چه آمد به زنگی ببارید تیر چه زنگی چنان دید مانند شیر ز تیرش بپیچید سر در
۱۲۳ شعر از عثمان مختاری
سواری برون آمد از آن سپاه بپوشیده از پای تا سر سیاه چه آمد به میدان کمان کرد زه به رخ پرده برده به ابرو گره چه آمد به زنگی ببارید تیر چه زنگی چنان دید مانند شیر ز تیرش بپیچید سر در
برون خواست بردن ز آوردگاه که برداشت گرد سپهبد سیاه عنان اژدهای سیه را سپرد ز نعل سیه گرد بر ماه برد خروشان چه نر اژدهایی دژم چه کوهی کشد کوه خارا بدم یکی نعره ای بر سیه پوش زد تو گ
دگر رزم کاین تارم سیم و زر برین طاق فیروزه بگشاد در برآمد خروشیدن بوق کوس فلک صندلی شد زمین آبنوس دو لشکر دگر باره صف برکشید اجل باز از کینه خنجر کشید چنان بر فلک نعره مهره شد که ا
سرخپوش چنان بسته آورد زنگی زوش نهادند زنجیر در گردنش به زنجیر چون شیر نر کردنش چو ازتیره شب پاسی اندر گذشت دلیران برفتند از روی دشت فرود آرمیدند یکسر به جای نه بانگ تبیره نه زخم در