شمارهٔ ۲۸۹
غزل خوانان دف اندر چنگ دارند به عشاق حزین آهنگ دارند بتان مه روش چون ذره در رقص مداری همچو هفت اورنگ دارند بده ساقی می گلگون که رندان دلی چون غنچه گل تنگ دارند مدد کن دم به دم از م...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
غزل خوانان دف اندر چنگ دارند به عشاق حزین آهنگ دارند بتان مه روش چون ذره در رقص مداری همچو هفت اورنگ دارند بده ساقی می گلگون که رندان دلی چون غنچه گل تنگ دارند مدد کن دم به دم از م...
عاقبت رحمی کند بر درد ما درمان ما بندگان خویش را یاد آورد سلطان ما گر نخواهد بود وصل یار ما اندر بهشت لاجرم باغ جنان خواهد شدن زندان ما تو ز وصل خویشتن هرگز نیفتادی جدا ظاهرا واقف ...
خوش است عید از آن خوشتر اینکه یار آمد فراز خنگ فلک ماه من سوار آمد به یاد زلف و رخش ناله کرده ام شب و روز گل مراد پس از ناله زار آمد ز لطف و نازکی اش عمر نازنین خواندم بدان دلیل که...
دردکشان بلا خون جگر می خورند زهر به یاد لبت همچو شکر می خورند گاه چو گل غرق خون خار به پا می روند گاه به مانند شمع تیغ به سر می خورند دزه صفت عاشقان از کف ساقی درد جام زراندود مهر ...
آتشی در جان من عقل مشوش می زند باده صافی که او آبی بر آتش می زند همت من پای بر تاج سلاطین می نهد خاطر من خاک بر تخت منقش می زند من ز غیرت می خورم خون دل ساغر که او بوسه بر لعل پری ...
اهل نظر که سوختگان بلا کشند رسم وفا رها نکنند ار جفا کشند آنان که رهروان وفایند از مژه سوزن کنند و خار جفا را ز پا کشند پیکان غمزه تو که بنشست در دلم جان عزیز ماست نمانیم تا کشند گ...
دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند همه را درد و مرا درد تو بیهوش کند چون به پیشت نکنم ناله که بلبل در باغ این محال است که گل بیند و خاموش کند کامم از شهد شهادت لب تو شیرین کرد چون کسی ...
چشم تو از تیر مژه هر سو شکاری افکند آن ترک در یک چشم زد کشته هزاری افکند در حسرت آن کز تو ام تیری رسد جان می دهم بر صید لاغر تیر خود کی شهسواری افکند عشق تو کز وی جان من جام دمادم ...
چه شد که یار به بالین ما گذر نکند به چشم لطف به بیمار خود نظر نکند صبا ز محنت شبهای ما خبر دارد ز حال بیخبرانش چرا خبر نکند مرا که چهره شمعی و خرقه عسلی است چگونه سوز دل از جیب سر ...
گلها شکفت و جلوه به صد رنگ و بو کند هرکس طواف در چمن و طرف جو کند آب روان به پیش گل و عکس گل در آب ماند به شاهدی که در آیینه رو کند ما را که از فراق خزان دید باغ عمر کی سبزه در دل ...
چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کند جانم اندر خلوت دل خرقه پردازی کند شمع داند حال سرمستان بزم خاص را کو هم اندر آتش سودا به سر بازی کند زاهد اندر مجلس عشاق ره یابد اگر در هوای شاهباز...
سبزه از خط غبارت خاک بر سر می کند غنچه از لعلت قبا را چاک در بر می کند می زند سرو روان را پنچه ها بر سر چنار تا چرا با قد تو خود را برابر می کند می روی در باغ و هر جانب برای دیدنت ...
ابر می گرید به زاری گل تبسم می کند لاله ساغر می دهد بلبل ترنم می کند صوت مطرب راه اسلام خلایق می زند چشم ساقی غارت ایمان مردم می کند شادمانیم از دم عشقش که هر دم بی حجاب می درآید د...
ای چشم تو بر هم زده حال دل ما را زلف تو بر آشفته من بی سر و پا را آن چشم سیه دل که کمان دارد از ابرو ترکی ست که پیوسته زند راه خطا را زنجیر نهد طره تو آب روان را در دام کشد گیسوی ت...
ننهاد نقطه ای ز وفا در نهاد دهر آن کس که شکل دایره ماه و خور کشید مهری ندید دیده عقلم ورای مهر هرگه که سر به جبه اندیشه درکشید ای یار اگر ز گل طلبی بوی اتحاد این پنبه را ز گوش تو ب...
حرف عشق از سر زبان دور است شرح این آیت از بیان دور است ای به حرص و هوا کمر بسته این حکایت از آن میان دور است
آن شاه که قبله نماز همه اوست مقصود ز قصه دراز همه اوست صد ساله نماز و روزه مردم را قدری نبود که بی نیاز همه اوست
ای رخت آفتاب کشور دل تاب مهرت مه منور دل نقش رویت می و صراحی چشم سوز عشق تو عود مجمر دل زلف تو برده آب از رخ عقل خال تو کرده خاک بر سر دل طعمه سنبلت ز خون جگر مستی نرگست ز ساغر دل ...
باز مرغ سحری سوی گلستان آمد وقت می خوردن و آشفتن مستان آمد بلبل دل شده در ناله و افغان آمد زاهد از صومعه بگریخت به بستان آمد جان فشان رقص کنان خرقه گرو کرد همی ای گل از دیده زیبای ...
سر یزید بیفکن به زیر پای حسین به بیست روز برون آر این معما را
ای ز تأیید ازل نقد امانت را امین محرم اسرار قرآن همدم روح الامین صادق اعظم محمد صاحب تیغ و کتاب سرور اهل هدی سرخیل اصحاب الیمین احمد مرسل ابوالقاسم که رضوان در بهشت می کند از خاک پ...
صبح خیزان کز صفا جام مصفا برده اند از دل بریان من نقل مهنا برده اند روشنان آسمان از ساغر زرین مهر جرعه ای از جامشان نقل مسیحا برده اند بسته دام سپهر و دانه دنیا نی اند آشیان عزلت ا...
بیا که شاه نشین است صدر سینه ما ببین جواهر منظومه در خزینه ما بر آب دیده گذر داشتم به روز وداع به موج خون جگر غرق شد سفینه ما شراب لعل تو داریم در زجاجه چشم منور است به روی تو آبگی...
به دل رسید بشارت که دلستان آمد چو مه به منزل و چون گل به بوستان آمد فراز خنگ فلک آفتاب قلعه نشین کشید تیغ و بر آفاق کامران آمد همین که دیدمش از دور همچو جان عزیز نداشت طاقت دوری تن...