شمارهٔ ۳۶۰
اگر به رنگ و بوی تو گل به گلستان آید هزار بلبل سرمست در فغان آید وگر ز بوی تو یابد شمال یک شمه چو جان لطیف شود در بدن روان آید حکایت لب تو گر به جام می گویم ز ذوق لعل تواش آب در ده...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
اگر به رنگ و بوی تو گل به گلستان آید هزار بلبل سرمست در فغان آید وگر ز بوی تو یابد شمال یک شمه چو جان لطیف شود در بدن روان آید حکایت لب تو گر به جام می گویم ز ذوق لعل تواش آب در ده...
مهری ز تو در وجود ناید سرمایه برفت و سود ناید دل رفت چنان که کس ندانست جان سوخت چنان که دود ناید سرو از پس آن زمین فرو شد کو پیش تو در سجود ناید رفتی و نیامدی و گفتم آن عمر که ر فت...
گل اندر دیده ام بی نقش رویت خار می آید ز هر برگ گلی بر دل مرا صد بار می آید خیال ابرویت در چشم من پیوسته می گردد کمان از دیده های راست بین طیار می آید نخواهم رفت از کویت به دشنام ر...
تن سرگشته ز هجر تو به جان می آید همچو شمع آتشم از دل به زبان می آید گر بگویم سخنی همچو میانت باریک عقده ای چون کمر تو به میان می آید می کشد بار فراق تو دلم بار دگر گر چه بر جان من ...
تو را در گوشه خاطر غم یاری نمی آید تو در خوابی به گوشت ناله زاری نمی آید صفات عارضت در گوش بیهوشی نمی گنجد صفای چهره ات در چشم اغیاری نمی آید ز اشک خود همی دیدم که سیم قلب عالم را ...
دوش بر گرد سمن باد سحر می پیچید بر گل تازه تو سنبل تر می پیچید جان نیارد که به سوی تو رود یک سر موی ای خوشا باد که با موی تو در می پیچید گل به هر لحظه دگر روی نمود و بلبل هر زمان د...
چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید بساخت پرده عشاق و پرده ها بدرید به یک ترانه چنان گرم کرد مجلس را که می به جوش در آمد ز گل عرق بچکید اگر به قول مخالف دلم ز ره می رفت به راه راست ...
دل سوخت در فراق تو نوبت به جان رسید مردم ز هجر کی به وصالت توان رسید بر عندلیب آنچه ز باد خزان رسد روز جدایی از دم سردم همان رسید زد غمزه تو بر من از آن می کنم فغان صبرم نماند کارد...
زلفت مرا به حلقه دام بلا کشید بخت سیاه بین که به آخر کجا کشید بودم مثال قطره شبنم قرین خاک مهر تو رخ نمود و مرا بر هوا کشید گل وقت صبح خرقه فیروزه چاک زد تا آن نگار نازک رعنا قبا ک...
آه من یک روز بر گردون علم خواهد کشید صفحه دل را به درد و غم رقم خواهد کشید می کشم دردی و می دانم که از شهر وجود ناگهان رختم به صحرای عدم خواهد کشید همچو نقطه گردش پرگار غم تا کی مر...
رفتیم از دیار تو با دیده پر آب چون زلف تو مشوش و چون حال تو خراب محمل مبند بر شتر ای ساربان که ما محمل بر آب دیده ببستیم چون حباب اشکم در آستین شد و می گیردم عنان کارم به پا فتاد و...
پیام گل سوی بلبل رساند باد سحر سپید سر و به رقص آمد از سماع خبر ز باد صبح بر افروخت لاله چون آتش که برد خاک چمن آب جنت و کوثر هوا بر آب شکوفه همی کند کافور صبا بر آتش لاله همی نهد ...
آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید ماجرایی ست که آن را نتوان گفت و شنید گفتم از خون جگر نامه نویسم جایی که به گرد در او باد نیارد گردید چون به سوداست مرکب همه خون در تن من بر ورق از ...
گر تو داری به عاشقان اقرار هر چه جز عاشقی ست هیچ انگار دل که از درد دوست خالی ماند پیش سگ افگنش که شد مردار هر که اندر شمار جانان نیست سبحه در دست او بود زنار سر اگر پیش بت سجود کن...
گر شود با من ز لطف آن مه رخ عیار یار نخل امید من آرد در جهان این بار بار مرد عشقش تا نهاده پای در مصر وجود گشته صد جان عزیز از دست آن خونخوار خوار تا به بستان جمالش لاله و نسرین شک...
دیده باغ است و لاله صورت یار دل خراب است و گنج حضرت یار طلبی می کنم به یاری دوست قدمی می زنم به قوت یار لاف یاری بسی زنند ولیک کس ندانست حقیقت یار بود و نابود من خاک ره است عاجزم ا...
مرا یکدم وصال او ز عمر جاودان خوشتر غبار کوی او در چشمم از ملک جهان خوشتر تویی در اوج حسن و من شده با خاک ره یکسان زمین افتاده نیکوتر قمر بر آسمان خوشتر نشین ای نازنین در چشم من چو...
عاشقان را که بود باده احمر در سر نبود یک نفس اندیشه کوثر در سر که بود جام با یار نهد لب بر لب که بود شانه که با دوست کند سر در سر روز محشر که چو لاله ز زمین برخیزم باشدم داغ بتان د...
زان لب و دندان چون لعل و گهر اشک چون سیمم رود بر روی زر گر چو سوسن تیغ بر من می کشد من چو گل از سینه می سازم سپر سر ببازم بر سر تیغ قضا گر قبول افتد قضا را این قدر جان فشاندم تا نم...
آتش افروزی کنی بر سوخته عودم دگر در غمت چیزی به جز آتش نیفزودم دگر دم زدم دودی برآمد زود بربستم دهان تا کجا سر بر زند این آتشین دودم دگر همچو آب آسوده بودم تا به سر باز آمدم پیش سر...
ساقی سبک آن رطل گران را به من آور قوت دل و یاقوت روان را به من آور گر زانچه به ما می نرسد باده صافی دردی که رسد دردکشان را به من آور بیدار کن از درد کهن بخت جوان را یک بار دگر بخت ...
آسان شود به صبر همه کار غم مخور تو یار باش اگر نبود یار غم مخور دل بد مکن ز رفته و از نامده مپرس حل کردم این دقیقه دشوار غم مخور دل پاک دار و جمله نکو بین و راست گو این پند عاشقانه...
زرد شد روی من از زحمت بیداری شب نکشد شمع چو من رنج گرفتاری شب چرخ آلوده به خون دامن خود هر شامی عاشقان را کند آگاه ز خونخواری شب سگ کویت که بر او پادشهان رشک برند با من است آن همه ...
صباح عید و نسیم بهار جان پرور دو قاصدند که از روضه می دهند خبر به صبح عید خوش آید شراب بر رخ گل علی الخصوص که باشد نگار پیش نظر چمن شده است پر از شاهدان گل رخسار ز بهر عید بیاراسته...