شمارهٔ ۴
بولهب را محرم طاها که کرد لؤلؤ اندر کیسه لالا که کرد حیف باشد این سخن در گوش عام توتیا در چشم نابینا که کرد

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
بولهب را محرم طاها که کرد لؤلؤ اندر کیسه لالا که کرد حیف باشد این سخن در گوش عام توتیا در چشم نابینا که کرد
هر چند به چالاکی آن دلبر نیست ما را طمع وصال او در خور نیست زور و زر و زاریست سرمایه عشق زاری نخرد زور ندارم زر نیست
ای باده چو یافتی تو بویش بر خیز شبی به جست و جویش هرسو چو سگان به بوی او دود باشد که گذر کنی به سویش چون گرد برآمد از وجودم بردار مرا ببر به کویش در گلشن دولتش فرود آی در گل بنگر ت...
ای عارض تو آینه صنع الاهی اسرار تو چون حسن رخت نامتناهی در سایه زلفت شدم ایمن ز تباهی هر جا که زند چهره تو خیمه شاهی ابروی تو پیوسته بود هندوی حاجب رفتی و فراق رخ تو می شکند دل گر ...
بر بیهده نیستم چنین کشته تو چیزی ز تو دیده ام که آنم کشته است
رسید کوکبه عشق در بهاری خوش چو لاله جام طرب کش به لاله زاری خوش بریز خون صراحی که عید قربان است به کیش عشق کم افتد چنین شکاری خوش بیار باده و بنشین به همدمی یکدم به شرط آنکه بود هم...
صبح درآمد ز دلو یوسف زرین رسن کرد چو یونس بر آب در دل ماهی وطن صبحدم از قیروان بر سر شب زد عمود راست چو رمح شهاب بر گلوی اهرمن چو دم گرگ سحر از سوی مشرق نمود جرم هوا چون پلنگ گشت م...
عشق و بیماری و درویشی و صد طعن رقیب این همه جمع و من مهجور تنها و غریب از که خواهم یاریی چون دوست با من دشمن است وز که جویم مرهمی چون هست دردم از طبیب شمع در جمع حریفان رفت از آن پ...
ترک چشمت دو کمان دارد و ترکش پر تیر غارت جان و جهان کرده و دل برده اسیر شکن زلف ترا باد صبا در حلقه خم گیسوی تو را آب روان در زنجیر دست امید من از زلف درازت کوتاه جامه فکر من از قد...
به دندان مزد افشاندیم جان بر لعل خندانش دریغا این نواله نیست اندر خورد دندانش نیارد کرد سر از جیب مشرق تا ابد بیرون اگر خورشید بیند تکمه زر بر گریبانش به زیر گرد از آن نم جان مشتاق...
چون تیره و تنگ است دل در وی نسازم مسکنش نور است او جا می دهم در هر دو چشم روشنش گر عمر من باقی بود روزی به کوی او رسم ور بخت من یاری کند افتد وصالی با منش بی او تنم از لاغری چون رش...
می شود در تاب چشم روشنش گر بود پروانه در پیرامنش تا بدیدم صبر من سیماب شد در بر سیمین دل چون آهنش نبود آن مه را زیانی گر شوم چون عطارد خوشه چین خرمنش لاله رویش همی بیند چمن لال می ...
مرا وصال تو بگذشت در تمنا دوش برفت بر رخم از آب دیده دریا دوش زمین خلوت خود را بسان خون دیدم بر آب دیده بینداختم مصلا دوش گداخت شمع وجودم ز عشق سر تا پای نشست قالب من در میان خون ت...
چو برکشید به وقت سحر خروس خروش می چون خون کبوتر ز حلق بلبله نوش ز بلبلان سحر گوش کن نوای هزار اگر به گوش نمی آیدت نوید سروش به نزد اهل صبوح آفتاب صبح می است بیار اگر قدحی هست از قن...
مسلسل است غم دل به زلف پر چینش که گرد دور قمر بسته اند بر چینش چنان به حلقه زنار زلف او دل من مقید است که بر باد می رود دینش رخ چو آینه اش را ز حسن آیین است که نقش صورت جان دیده ام...
گر بنگری در آینه عکس جمال خویش عاشق شوی هر آینه بر زلف و خال خویش نشناخت عقل ناقص ما حسن کاملت هم خود شناختی به حقیقت کمال خویش آن ها که گفته اند به وصلت رسیده ایم آری رسیده اند ول...
سوخته ام از دل مسکین خویش خسته ام از خاطر غمگین خویش حیف بود بر دهنت جام می تلخ مگردان لب شیرین خویش حال جهانی همه بر هم مزن تاب مده کاکل مشکین خویش سنبل آشفته به رو در مپیچ ظلم مک...
از آن چون شمع می سوزد دلم در شام گیسویش که جان ها سجده می آرند در محراب ابرویش سواد خال او دارم به جای نور در دیده مباد از چشم من خالی خیال خال هندویش صبا می برد با ضعفی قوی پیغام ...
جز باده نیست کوثر و جز راستی صراط بسیار کرده ایم در این فکر احتیاط ما همچو شاه گه کژ و گه راست می رویم آن کس که جمله راست رود نیست در بساط دی در حضور پیرمغان شرط کرده ایم کز عمر یک...
ای به حسن از عالم انسان غریب ذات انسانی بود زین سان غریب هست در چاه زنخدان تو دل همچو یوسف در چه کعنان غریب صف کشیده خیل مژگان سیاه لشکر هندو به ترکستان غریب در گل و گلشن به خواب ا...
مطربا بر سر راهیم به آهنگ حجاز دل عشاق حزین را به نوایی بنواز عود را گوش به ره بود بر آورد خروش تا که گفتند به گوش دلش از پرده راز مطرب و ساز اگر نیست بسازیم که هست زهره در مجلس ما...
از مهر گشت ماهی در اوج حسن طالع خورشید مشتری شد ما را به حسن طالع چون اختر سعادت تابنده گشت ماهی در برج استقامت مسعود گشت راجع دیدم به خواب مه را گفتم که دلبر آمد تعبیر واقعاتم آمد...
زرد و لرزان است تا خود در چه بیماری ست شمع پای می دارد به جا در خویشتن داری ست شمع یک دمش مانده ست و روشن شدکه درخواهدگذشت از چه رو پروانه را در خاطر آزاری ست شمع گرم بازاری که دار...
خانه تاریک چشمم دارد از روی تو شمع ز آه دل هر شب فروزم بر سرکوی تو شمع چون همه شب سجده می دارند پیشت عاشقان من همی آرم ز دل در طاق ابروی تو شمع تا ز پیچ و تاب زلفت گم نگردد راه دل ...